Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

خاطرات فصل کووید

با اوج‌گیری کووید، بیمارستان‌های دولتی به مراکز درمانی برای بیمارانی تبدیل شدند که آزمایش SARS-CoV-2 آنها مثبت بود، بنابراین اگر کسی در خانواده بیماری دیگری داشت، آنها فقط به عنوان آخرین راه چاره او را به بیمارستان خصوصی می‌بردند.

Báo Long AnBáo Long An11/07/2025


(هوش مصنوعی)

۱. با شدت گرفتن کووید، بیمارستان‌های دولتی به مراکز درمانی برای بیمارانی تبدیل شدند که آزمایش SARS-CoV-2 آنها مثبت شده بود، بنابراین اگر کسی در خانواده بیماری دیگری داشت، فقط به عنوان آخرین راه چاره به بیمارستان خصوصی مراجعه می‌کرد. این بیماری همه‌گیر وحشتناک بود و رفتن به بیمارستان خصوصی، حتی اگر از یک مرد قدرتمند هم قوی‌تر بودید، باز هم شما را با نگرانی در مورد پیش‌پرداخت‌ها، هزینه‌های آزمایش سریع، هزینه‌های خدمات... و کلی هزینه دیوانه می‌کرد. نکته خوب این است که پزشکان و پرستاران فداکار و فوق‌العاده مهربان هستند. به هر حال، بیماران نیز مشتری هستند، "خدایان".

نیمه‌شب، در بیمارستان، صدای گریه و هق‌هق زنی روستایی، هرچند خشن و گوش‌خراش، در چندین طبقه پیچید... پرستاری بیرون دوید: «خواهر، بخش من مخصوص مراقبت‌های ویژه است، پر از سالمندان و بیماران بدحال، لطفاً آرام صحبت کنید.»

- اوه، اوه، متاسفم، اما مادرش عصبانی است...

او تعریف کرد که عمویش دیابت شدید داشت و بدون هیچ دارویی، دائماً ضعیف بود. عمه و فرزندانش از کووید می‌ترسیدند، بنابراین هیچ‌کس او را به بیمارستان نبرد. وقتی به ملاقاتش رفت، او از قبل هذیان می‌گفت. دلش برای او سوخت، با آمبولانس تماس گرفت و او را سریع به بیمارستان رساند.

«دکتر به او گفت که با دقت غذا بخورد، وعده‌های غذایی‌اش را به وعده‌های کوچک‌تر تقسیم کند... اما او گوش نمی‌داد، انواع و اقسام چیزها را می‌خورد و قند خونش بالا می‌رفت! من جلویش را گرفتم و قند خونش از ۳۰۰ به ۲۰۰ رسید، خیلی خوشحال شدم، اما او مدام مرا سرزنش می‌کرد. او حتی گفت: «من نیازی ندارم که تو به من غذا بدهی، چرا به من غذا می‌دهی؟ حالا حتی نمی‌گذاری غذا بخورم!» او این را در حالی گفت که آبریزش بینی‌اش را با شلوارش پاک می‌کرد.

- دکتر گفت که او خیلی ضعیف است و باید در رختخواب ادرار و مدفوع کند. اما او همکاری نمی‌کرد. وقتی به او سرم وصل کردند، آن را بیرون کشید، بطری شکست و لوله به همه جا پرتاب شد... من به او التماس کردم: "لطفاً در رختخواب بمان. من ادرار و مدفوع تو را تمیز می‌کنم. اگر به این کار ادامه بدهی، دکتر مرا سرزنش می‌کند و من شرمنده خواهم شد." او فحش داد: "این پاهای من است، هر جا که بخواهم می‌روم! چه کسی جلوی مرا می‌گیرد؟"

او دلخور بود؛ تمام هفته ده‌ها میلیون دونگ صرف تغذیه او کرده بود. او شوهر و فرزندانش را نادیده گرفته بود و آنها را رها کرده بود تا هر چه پیدا می‌کردند بخورند، زیرا هیچ‌کدام آشپزی بلد نبودند.

به عمه‌ات زنگ بزن، از او کمک بخواه: - مسئول کیست؟ چه کسی پول را قرض گرفته؟ پول کجاست که بفرستم؟

بچه‌های پسرعمویم زنگ زدند: - او را به بیمارستان منطقه ببرید (صبر کنید، بیمارستان منطقه تبدیل به مرکز درمان کووید شده، چطور می‌توانم او را آنجا ببرم؟)، اما شما قرار است او را بزرگ کنید؟ کووید همه جا هست، هیچ‌کدام از ما نمی‌توانیم از او مراقبت کنیم!

...او با گریه به شوهرش گفت، صدایش در دل شب می‌پیچید: «عزیزم، فکر کنم دارم به خانه می‌روم، حتی پیاده هم می‌روم. من از او مراقبت کرده‌ام، از کوچکترین جزئیاتش مراقبت کرده‌ام، و او همیشه مرا نفرین می‌کند!»

پرستار دوباره بیرون دوید. او بلند شد، محکم شلوارش را پاک کرد و گفت: «ببخشید خانم، من فقط خیلی عصبانی بودم! به هر حال، بگذارید بروم برایش کمی فرنی بیاورم؛ احتمالاً الان دوباره گرسنه است!»

۲. در راهروی متروک بیمارستان، در حالی که قوطی مخصوص پرستاران را که همیشه برای سیگاری‌های مرد به عنوان زیرسیگاری در دست دارم، در دست دارم، پک عمیقی می‌زنم تا هوسم را فرو بنشانم، هر پُک دود در سکوت خفه‌کننده می‌چرخد و محو می‌شود. شهر جوان چند ماه گذشته، از CT16، CT16+، CT16++ و دوباره به CT16... حالا ساکت و متروک است، مانند «پیرمرد جوانی» که تازه درد خیانت در عشق را تحمل کرده است.

تنها بیمارستان مملو از صدای گریه، خنده و سرنوشت متوفی بود. در گوشه‌ای خلوت، بودیساتوا خیرخواه آوالوکیتشوارا با حسرت به دوردست‌ها خیره شده بود؛ مریم مقدس به قلمرو زمینی نگاه می‌کرد...

در اتاق بیمارستان، روی تخت خالی، کلاه پشمی نوزاد بی‌صدا افتاده بود. زوج جوان فرزندشان را با عجله به بیمارستان کودکان شماره ۱ برده بودند و فراموش کرده بودند! با شیوع بیماری همه‌گیر، سایگون هر روز شاهد هزاران مورد ابتلا و مرگ‌های بی‌شماری ناشی از کووید بود؛ انتقال به آن بیمارستان مانند قمار با سرنوشت بود، بدون اینکه بدانند برنده می‌شوند یا بازنده.

نوزاد هنوز دو ماهه نشده بود و هر وقت مادرش او را روی تخت می‌گذاشت، بی‌وقفه گریه می‌کرد. پیرزن، خسته، چشمانش را باز کرد و به سمت او برگشت: «بغلش کن، در آغوشت بگیرش و تکانش بده؛ گریه‌اش بند می‌آید.»

چشمان مادر جوان قرمز و متورم بود، در حالی که پدر جوان - که پیراهن قرمز و شلوارک قرمز پوشیده بود - کنارش ایستاده بود و سرزنش می‌کرد: «بهت که گفته بودم، باید از بچه‌ات مراقبت کنی. تو تمام روز به تلفنت چسبیده‌ای، و حالا ببین چه اتفاقی افتاده. با این همه بیماری‌های واگیردار، اگر به سایگون نقل مکان کنیم و یکی از آنها آلوده شود، همه با هم خواهیم مرد.»

- عزیزم، بچه ما عفونت خون داره، دکتر گفته باید منتقلش کنیم سایگون. شانس آوردیم که بیمارستان کودکان شماره ۱ قبولش کرد.

- هزینه آزمایش‌های PCR کووید، لباس‌های محافظ، خدمات آمبولانس... خدای من!

مادر جوان هق هق می‌کرد و کودک، انگار که از طریق تله‌پاتی به او متصل شده بود، بلندتر گریه می‌کرد. مادر با عجله پیراهنش را بالا کشید و نوک سینه‌اش را روی دهان نوزاد گذاشت.

کشیش جوان پشتش را کرد و با چهره‌ای اخم‌آلود بیرون رفت. تی‌شرت قرمز روشن و شلوارک قرمزش برق می‌زدند و چشم‌ها را خیره می‌کردند.

در اتاق بیمارستان، تلفن مادر جوان بی‌وقفه زنگ می‌خورد. پدرشوهر، مادرشوهرش؛ پدر خودش، مادر خودش... همه نگرانی مشترکی داشتند: بیماری همه‌گیر در سایگون در حال شیوع بود و حالا که او را به آنجا می‌برند، چه اتفاقی خواهد افتاد؟

پرستار با نتایج آزمایش PCR از کنار بخش مراقبت‌های ویژه رد شد: «لطفاً صورتحساب بیمارستان را پرداخت کنید، بعد برای گرفتن گواهی تولد برگردید بالا.»

پدر جوان که نتوانسته بود گواهی تولد را پیدا کند، غرغر کرد: «نگهش دار! حتی پدربزرگم هم نمی‌تواند آن را پیدا کند!»

مادر جوان نوزاد را به او سپرد و پدر جوان او را در آغوش گرفت و به آرامی تکان داد. نوزاد از آغوش مادرش جدا شد و با صدای بلند گریه کرد.

- هیس، دخترم، بابا دوستت داره، خیلی دوستت داره. ما داریم میریم سایگون، زود خوب میشی. هیس، بابا دوستت داره...

در گوشه‌ای خلوت از بیمارستان، بودیساتوا آوالوکیتشوارا همچنان مرموز باقی مانده است. مریم مقدس همچنان به قلمرو زمینی خیره شده است.

۳. دیگر داستان‌های خاصی از زندگی‌های فردی وجود ندارد، صرفاً به این دلیل که کووید باعث شده در بیرون رفتن از بخش مراقبت‌های ویژه و پرسه زدن در اطراف مردد باشم - همانطور که در شش سال مراقبت از بیماران از تای نین تا سایگون اتفاق افتاد.

در طول این بیماری همه‌گیر دردناک، موارد بی‌شماری از بیماری‌های جدی یا حتی بیماری‌های فصلی رایج، به دلیل هزینه‌های گزاف بیمارستان، دلخراش بوده‌اند. گاهی اوقات، بیماران مجبور می‌شوند بدون توجه به سرنوشت خود، درخواست ترخیص از بیمارستان را بدهند و با شانس قمار کنند، به این امید که نامشان در «کتاب مردگان» نباشد.

یک روز بعد از ظهر، در گیشه صورتحساب بیمارستان برای پرداخت «پیش‌پرداخت»، مرد جوانی با پوست تیره و شلوارک، که پاهایش از گل و لای و کاشت برنج لکه‌دار شده بود، آهی کشید. پرستاری که کنارش ایستاده بود، انگار توضیح می‌داد، گفت: «بیمارستان ما از هزینه‌های سی‌تی‌اسکن و سونوگرافی برای پدرتان صرف نظر می‌کند... لطفاً سعی کنید هزینه‌های درمان اورژانسی را بپردازید (چیزی شبیه به این، چون من فقط تکه‌تکه شنیدم)، فقط ۳۹۰،۰۰۰ دونگ است، و بعد ترتیب می‌دهیم ماشینی برای بردن پدرتان به خانه تهیه شود.»

جیب‌بر فقط یک اسکناس ۲۰۰۰۰۰ دونگی، چند اسکناس ۱۰۰۰۰۰ و ۵۰۰۰۰ دونگی داشت... بعد از پرداخت هزینه، فقط کمی بیش از ۱۰۰۰۰۰ دونگ برایش باقی مانده بود. آهی طولانی، نیمی فروخورده، نیمی گم‌شده در جایی... در فضای وسیع و ساکت.

...شب، در حالی که باران می‌بارید، در گوشه تاریک راهروی بیمارستان، دو معتاد به مواد مخدر، مانند بو یا و زی چی، از فاصله ۲ متری با یکدیگر درد دل کردند. مرد جوان اهل لونگ هوا تعریف کرد که پدرش از اسپوندیلوز گردن، نوعی فشردگی عصبی، رنج می‌برد و تقریباً از یک طرف فلج شده بود. خانه آنها نزدیک بیمارستان لونگ هوا بود، اما پدرش سرسختانه از رفتن به آنجا خودداری کرد، از ترس اینکه پولش را هدر دهد، و اصرار داشت که او را به جای آن به بیمارستان عمومی استان ببرد. به محض رسیدن، متوجه شد که بیمارستان به یک مرکز درمانی کووید-۱۹ تبدیل شده است، بنابراین مجبور شد برگردد. پدرش در عقب نشسته بود و دائماً در آستانه افتادن بود. با یک دست روی دسته دوچرخه و دست دیگر برای نگه داشتن آن، فقط می‌توانست تا شمال شرقی رانندگی کند.

در طول همه‌گیری، وقتی بیماری شیوع پیدا کرد، همه ناگهان شروع به ذکر نام بیمارستان عمومی استان کردند، حتی با اینکه خودشان ممکن است قبلاً از خدمات آن انتقاد کرده باشند... من در این مورد توضیح بیشتری نمی‌دهم، زیرا مستلزم ذکر دلایل عینی و ذهنی، سازوکارها، منابع انسانی و غیره و غیره است. آنها صرفاً به این دلیل از آن نام می‌برند که با کارت بیمه درمانی آنها، حتی بیماری‌های جدی هم فقط چند میلیون دونگ هزینه دارند.

در انتهای دیگر بیمارستان NT، محل آزمایش سریع قرار دارد که هم صبح و هم بعد از ظهر شلوغ است و بیشتر رانندگان پیک در آن کار می‌کنند. گهگاه، کسی بی‌سروصدا وارد ردیفی از اتاق‌ها می‌شود که با عنوان «منطقه ایزوله برای موارد مشکوک» مشخص شده‌اند. پس از چهار موج بیماری همه‌گیر، به نظر می‌رسد همه از نظر ذهنی خود را برای ابتلا به کووید-۱۹ در هر لحظه آماده کرده‌اند، به خصوص کسانی که هنوز برای امرار معاش باید کار کنند... بنابراین با آرامش قدم می‌زنند و آن را یک ریسک حرفه‌ای می‌دانند.

در گوشه‌ای خلوت از بیمارستان، زیر مجسمه اثیری آوالوکیتشوارا بودیساتوا و مریم مقدس که به قلمرو زمینی خیره شده بودند، چند مادر باردار هر بعد از ظهر از نسیم لذت می‌بردند. تا روزی که زن مسن آماده ترخیص و بازگشت به خانه برای قرنطینه خانگی می‌شد، متوجه نشدم که با وجود ایستادن در کنار هم، این دو شخصیت مقدس همچنان تنها هستند. چه به طور اتفاقی و چه به طور عمدی، آنها توسط درختی با شاخه‌های گسترده از هم جدا شده بودند...

دانگ هوانگ تای

استان تای نین، چهارمین قرنطینه، ۲۰۲۱

منبع: https://baolongan.vn/ky-uc-mua-covid-a198512.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
رقص نور

رقص نور

شادی در میان مناظر ملی

شادی در میان مناظر ملی

راه بازگشت به مرز سرزمین مادری‌ام

راه بازگشت به مرز سرزمین مادری‌ام