Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

خاطرات فصل بازگشت به مدرسه

با فرا رسیدن پاییز، نسیم ملایم و برگ‌های طلایی پراکنده در خیابان‌ها، گویی سرود خوشامدگویی برای آغاز سال تحصیلی جدید را می‌خوانند. خیابان‌ها مملو از شور و هیجان یک شروع دوباره هستند. این فصل، فصل اولین گام‌های تردیدآمیز به سوی مدرسه است، فصل خاطرات ناب و فراموش‌نشدنی دوران کودکی. با تماشای دخترم که برای ورود به کلاس اول آماده می‌شود، قلبم سرشار از احساسات وصف‌ناپذیر می‌شود، زیرا خاطرات روز اول مدرسه خودم ناگهان به ذهنم هجوم می‌آورند.

Báo Long AnBáo Long An24/08/2025

(هوش مصنوعی)

هنوز هم به وضوح روزی را که برای شروع کلاس اول آماده می‌شدم به یاد دارم. مادرم با زحمت فراوان دوچرخه زهوار در رفته‌اش را تا بازار منطقه رکاب می‌زد. جاده خاکی از خانه ما تا بازار ناهموار و پر از سنگریزه‌های کوچک و بزرگ بود. هر بار که دوچرخه رد می‌شد، گرد و غبار به هوا بلند می‌شد و به لبه‌های شلوار و دامن لباس مادرم می‌چسبید.

گاهی اوقات، دوچرخه در گودال کوچکی گیر می‌کرد و چرخ‌هایش بی‌حرکت و وحشیانه می‌چرخیدند. مادرم مجبور می‌شد پاهایش را زمین بگذارد و با تمام قدرتش دوچرخه را هل دهد. وقتی به خانه می‌رسید، یک یونیفرم کاملاً نو با خود می‌آورد: یک پیراهن سفید اتوکشیده، شلوار تا زانو و کفش‌های کتانی سفید.

آن شب، من و دوستانم از محله نتوانستیم بخوابیم. با وجود اینکه از دویدن و بازی کردن در تمام طول روز خسته شده بودیم، هیجان بر خواب‌آلودگی‌مان غلبه کرد. همه ما در انتهای خیابان، زیر نور کم‌سوی چراغ‌های زرد خیابان، دور هم جمع شده بودیم و با هیجان گپ می‌زدیم و هر کدام اولین روز مدرسه را در تخیل خود مجسم می‌کردیم.

بچه‌ها مدام لباس‌ها و کتاب‌هایشان را به هم نشان می‌دادند. یک پیراهن سفید نو و تمیز، که هنوز بوی پارچه‌ی نو از آن به مشام می‌رسید. یک کیف مدرسه‌ی آبی روشن و براق. ما با دقت هر صفحه از کتاب‌های درسی نویمان را که هنوز مهر و موم روی آنها بود، بررسی و صاف کردیم.

هر کدام از ما با اشتیاق حدس می‌زدیم که معلم‌ها چه درس می‌دهند، کلاس چگونه خواهد بود و آیا همکلاسی‌های جدید زیادی خواهیم داشت یا نه. شادی و انتظار همه جا را فرا گرفته بود و حتی سرمای شب را هم از بین برده بود. آسمان درخشان شب انگار با ما برای لحظه اولین روز مدرسه، زمانی که برای اولین بار دانش‌آموز نامیده می‌شدیم، لحظه شماری می‌کرد.

صبح زود، وقتی هوا هنوز خنک بود و عطر خاک نمناک بعد از باران پاییزی در هوا پخش شده بود، خیابان کوچک شلوغ‌تر از همیشه بود. دستم را به سمت کوله پشتی نویم دراز کردم و به محض اینکه از در بیرون رفتم، تمام محله را به طرز غیرمعمولی سرزنده دیدم. خنده، صدای دوچرخه‌هایی که کتاب حمل می‌کردند، قدم‌های شتاب‌زده... همه با هم ترکیب شده بودند و تصویری پر جنب و جوش و رنگارنگ از فصل بازگشت به مدرسه را ترسیم می‌کردند.

مادرم دستورالعمل‌های بی‌شماری به من می‌داد: باید خوش‌رفتار باشم، گریه نکنم و با همه دوست شوم. با این حال، با وجود تمام آمادگی‌ها، اولین باری که وارد کلاس شدم، نتوانستم اضطرابم را پنهان کنم؛ انگار وارد دنیایی کاملاً متفاوت شده بودم.

ساختمان‌های مدرسه با بنرها و گل‌های کاغذی رنگارنگ به زیبایی تزئین شده بودند. ساختمان قدیمی مدرسه که درختان سبز بر آن سایه انداخته بودند، به گروه جدید دانش‌آموزان خوشامد می‌گفت. صدای زنگ مدرسه طنین‌انداز شد و با تشویق والدین و شادی دانش‌آموزان درآمیخت... همه اینها سمفونی‌ای پر از شادی و امید خلق می‌کرد.

آنجا ایستاده بودم، احساس می‌کردم وارد دنیای جدیدی پر از شگفتی می‌شوم. حالا، با نگاه به دخترم در لباس فرم جدیدش، با کوله پشتی بزرگش بر پشتش، کمی خجالتی اما با چشمانی که از شادی برق می‌زد، احساس می‌کنم آن روزها همین دیروز بود، با یادآوری اضطراب‌ها و کمی معذب بودن برای آماده شدن برای استقبال از یک شروع جدید.

مادرم اغلب می‌گفت روزی که کلاس اول را شروع کردم، برای هر دوی ما نقطه عطف مهمی بود. آن زمانی بود که من شروع به یادگیری استقلال و پیمودن مسیر خودم کردم. او نمی‌توانست همیشه دستم را بگیرد یا در هر قدم از من محافظت کند، اما همیشه آنجا بود و در هر قدم مراقبم بود.

از کلاس که بیرون را نگاه کردم، مادرم را دیدم که هنوز در حیاط مدرسه ایستاده بود و برای خداحافظی دست تکان می‌داد. در آن لحظه، می‌دانستم که او هم نگران است و هم مغرور، و همچنین فهمیدم که مهم نیست آینده چه چیزی را در پیش داشته باشد، عشق مادرم همیشه قوی‌ترین تکیه‌گاه من خواهد بود.

دختر کوچکم هم آماده است تا پا به دنیای وسیع‌تری بگذارد. آیا او هم مثل من خواهد بود، وقتی برای اولین بار با معلمان و دوستانش ملاقات می‌کند، احساس سردرگمی و اضطراب خواهد داشت؟ من متوجه هستم که همه این احساسات ادامه سفری است که من و مادرم از سر گذرانده‌ایم، همانطور که من هم مادر شده‌ام، در آستانه بزرگسالی ایستاده‌ام و دخترم را در حال شروع یک سفر جدید تماشا می‌کنم.

فرقی نمی‌کند چند سال بگذرد، فصل بازگشت به مدرسه مطمئناً همیشه در قلب همه زمان خاصی خواهد بود، ناب‌ترین خاطرات دوران مدرسه سفید را زنده می‌کند و احساسات فراموش‌نشدنی را به ارمغان می‌آورد!

لین چائو

منبع: https://baolongan.vn/ky-uc-mua-tuu-truong-a201135.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
سرگرمی

سرگرمی

کاغذ برنج بلند من

کاغذ برنج بلند من

ماه گرفتگی

ماه گرفتگی