| تصویرسازی: فان نهان |
این روزها صدای طبل زدن در حین تمرین بلندتر و طنیناندازتر شده بود؛ بچههایی که در مزارع قدم میزدند، ناگهان برای گوش دادن سرشان را بالا آوردند و سپس با هیجان زمزمه کردند:
- مدرسه دوباره داره شروع میشه، خیلی ذوق دارم که دوباره برم مدرسه، دلم خیلی برای همکلاسی هام تنگ شده.
- باید آخر روز به فکر اون توده تکالیف باشی. آخ، اون روزهای بیخیالی کجان؟
فقط کواک ساکت ماند. او با احتیاط از میان آبی که بزرگسالان تازه برداشت کرده بودند، گذشت، خم شد تا یک تخم اردک را که از مزرعه افتاده بود بردارد و لبخند زد و به این فکر کرد که با آن کتلت درست کند تا وقتی او و پدرش از سر کار برمیگردند، شام متفاوتی داشته باشند.
- معلم به خانه من آمد تا شروع سال تحصیلی را به پدر و مادرم یادآوری کند تا مهلت را از دست ندهیم. آیا تا به حال آنجا بودهای، کواک؟
- فکر میکنی پدرش اجازه میدهد او به مدرسه برود؟
سپس، انگار که متوجه شده باشند بیموقع صحبت کردهاند، بچهها ساکت شدند. سکوت زنگ مدرسه فقط به تنهایی بعدازظهر میافزود. پس از برداشت برنج، بزرگسالان اغلب به بچهها اجازه میدادند اردکها را در مزارع رها کنند. اردکها با اشتیاق دانههای باقیمانده از ماشینهای برداشت را میخوردند. بچهها اردکها را گلهوار جمع میکردند و آخرین برنج باقیمانده را جمعآوری میکردند و کیسههایشان را تا لب پر میکردند. تا عصر، آنها همچنین میتوانستند چند تخم مرغی را که اردکها در مزارع گذاشته بودند، جمعآوری کنند و با شروع غروب خورشید، اغلب با بازیهایی مانند بادبادکبازی روی خاکریزها به خودشان پاداش میدادند.
در این منطقه روستایی فقیرنشین، رفتن به مدرسه یک تجمل محسوب میشد. با وجود دریافت حمایتهای فراوان، بار تأمین معاش خانواده به این معنی بود که هر عضو خانواده منبع امرار معاش بود. خانواده کوک فقط شامل او و پدرش میشد. مادرش، که از فقر دلسرد شده بود، وقتی او هنوز نوزاد بود، آنجا را ترک کرده بود. پدرش مجبور بود از همسایهها شیر گدایی کند و کوک در میان مهربانی روستاییان بزرگ شد. کودکان در روستاها اغلب از چیزهای ساده لذت میبرند. در فصل برداشت برنج، در حالی که والدینشان در مزارع زحمت میکشیدند، بچهها دور هم جمع میشدند و کیک برنجی خود را با کمی سس ماهی آماده میکردند و سپس برای گرفتن ملخ جمع میشدند. کوک لحظاتی را که با مادرش گذرانده بود به یاد میآورد. هر وقت مادرش کیک برنجی درست میکرد، کوک کنارش مینشست و با دقت بادام زمینی روی آن میپاشید. گاهی اوقات، وقتی بادام زمینی به دستانش میچسبید، آنها را لیس میزد و از طعم آجیلی و ترد آنها لذت میبرد. حتی وقتی مادرش کارش تمام نشده بود، باز هم یک کاسه جداگانه کیک برنجی برای کوک برمیداشت تا اول او بخورد...
- شماها تا حالا زیاد گرفتین؟ من که کلی چیز گرفتم.
- من هم کلی کیف کردم؛ فقط فکر کردن به ملخهای کبابی با نمک، دهنم رو آب میندازه.
در این منطقه روستایی، بزرگسالان کارهای مهم را انجام میدهند، در حالی که کودکان اغلب از کمک به آنها لذت میبرند. گرفتن ملخها نه تنها راهی برای گذران زندگی است، بلکه برای جلوگیری از آسیب رساندن آنها به محصول برنج نیز هست. در همین حال، تنها فکر کواک این بود که زودتر به خانه برود و قبل از اینکه پدرش خسته از کار عصر به خانه برگردد، برای او شام بپزد. ناگهان به یاد آورد که چند مترسک برای نگهبانی از مزارع درست کرده است. او دیروز قصد داشت این کار را انجام دهد اما فراموش کرد و پرندگانی را که برنج میخوردند، فراری داد.
وقتی مادرش رفت، او خیلی کوچک بود که چیز زیادی به خاطر نیاورد. در واقع، او واقعاً فکر نمیکرد که مادرش دارد میرود، چون قبلاً چندین بار خانه را ترک کرده بود. او وقتی نوزاد بود رفته بود و دوباره برگشته بود. سپس، وقتی کمی بزرگتر شد، فقر غیرقابل تحمل شد و او دوباره رفت. این اتفاق چندین بار افتاد و هر بار پدرش چیزی نمیگفت و رفت و آمدهای او را در سکوت میپذیرفت، بنابراین او میدانست که پدرش مادرش را خیلی دوست دارد. اما این بار، او واقعاً رفت. پدرش در ابتدا صبر کرد، اما بعد دیگر نتوانست تحمل کند. با بزرگتر شدن او، شخصیت پدرش تغییر کرد؛ او شروع به نوشیدن بیشتر کرد و هر بار که صورت او را میدید، که دقیقاً شبیه مادرش بود، بیرحمانه او را کتک میزد. اگرچه او معمولاً وقتی خیلی مست بود او را کتک میزد و کتکها فقط کمی مستکننده بودند، اما برای ایجاد تاولهای قرمز دردناک روی پوست کودک کافی بودند. او میدانست که پدرش او را دوست دارد. گواه این موضوع این بود که او هرگز او را رها نکرد و همیشه وقتی هوشیار بود، بهترین غذا را برای او میآورد. اگرچه او مرد کمحرفی بود، اما پدر و پسر به ندرت با هم صحبت میکردند. رفتن به مدرسه هر سال برای او مانند شکنجه بود. او میدانست که خانوادهاش از نظر مالی در مضیقه هستند، هرچند که او بسیار مشتاق یادگیری بود. او جرات نمیکرد این موضوع را به پدرش بگوید، با این حال مشتاقانه میخواست به مدرسه برود.
آقای لین درِ جیرجیردار را هل داد و بعد از یک روز خستهکننده رانندگی با ارابه گاو نر، وارد خانه شد. کواک متوجه شد که پدرش بوی الکل نمیدهد، بنابراین بیسروصدا میز را چید، یک حوله مرطوب به پدرش داد تا عرقش را پاک کند و زمزمه کرد:
- بابا، معلم امروز میاد خونه...؟
اینجا، چون تعداد کمی از دانشآموزان هر سال به مدرسه میروند، معلمان معمولاً قبل از مراسم افتتاحیه به مدرسه میروند تا دانشآموزان را به آمدن به کلاس تشویق کنند. مدرسه کوچکی است و کلاسهای کمی دارد؛ وقتی کمی بزرگتر شوند، جایی در شهر برای تحصیل به آنها پیشنهاد میشود. پدرش زیرکانه سرش را بلند کرد، غرق در فکر، سپس سرش را پایین انداخت تا برنجش را بخورد. بطری شراب را از گوشه میز برداشت و نوشید. خجالتی به نظر میرسید. هر بار که پدرش غرق در فکر بود، مشروب میخورد و کتک میخورد...
***
- من پول ندارم که به مدرسه بروم.
پدرش وقتی معلم چندین بار برای متقاعد کردن او به خانه آمد، با او به تندی صحبت کرد. معلم، با دیدن درماندگی و جای زخمهای روی دستانش، معلمی جوان و مشتاق بود که خشونت خانگی را به مقامات گزارش داد. با تلاشهای معلم و شواهد اطرافیان، مردم شروع به جدا کردن پدر و پسر کردند. او را برای بزرگ شدن به پدربزرگ و مادربزرگش بازگرداندند، زیرا در حال حاضر از تحصیل محروم بود و مورد ضرب و شتم قرار میگرفت... پدرش البته امتناع کرد. او هنوز آن بعدازظهر را به وضوح به یاد دارد؛ افراد زیادی به خانه آنها آمدند و پدرش او را مهار کرد. او نفهمید چرا برای اولین بار اشک را در چشمان پدرش دید، اما از آنجایی که مردی کم حرف و عمیقاً آسیب دیده بود، فقط توانست او را نگه دارد و قادر به گفتن چیزی نبود.
مادربزرگش در حالی که گریه میکرد گفت: «ولش کن، پسرک را بیرحمانه کتک زدی.»
او همچنین پسر را به مدرسه نمی گذارد.
رگبار کلمات، پدر و پسر را مبهوت کرد. ناگهان، پدر دست پسرش را رها کرد و سکوت، پاسخ بود. پدر مدتی طولانی به پسرش نگاه کرد و پسر ناگهان غروب خورشید را در چشمان پدرش دید که آنها را سرخ کرده بود. به نظر میرسید که متوجه شده بود پسرش را از دست خواهد داد و از روی ترحم به حال خود، او را عذاب میداد، غافل از اینکه پسرش نیز دردی مشابه دارد.
بذار پسره تصمیم بگیره.
صدای کسی به گوشش رسید و او را ساکت کرد. او درمانده روی زمین نشست؛ او از قبل جواب را حدس زده بود - دلیلی نداشت که آن جواب کنارش بماند.
-میخوام پیشت بمونم بابا. من برای همیشه بچهی تو میمونم.
هیچکس نپرسید چرا، چون دید چقدر محکم به نظر میرسد. انگار بعضی وقتها بزرگترها زیادی به مسائل فکر میکنند در حالی که بچهها سادهترند...
میتوانی ببینی چه کسی با تو مهربان است، حتی اگر آن را پشت زخمهای دیگر پنهان کرده باشد. چشمانش پر از اشک شد، اما سریع رویش را برگرداند. کواک دوید و پدرش را در آغوش گرفت، بدن بزرگ پدرش در او فرو رفت...
***
کواک تازه مقداری ریشه کاساوا از خاک بیرون آورده بود که گرد و سفید به نظر میرسیدند؛ ریشههای بزرگتر شبیه بچه خوکهای کوچک بودند. در این هوای گرم، جوشاندن این ریشهها در آب یا خوردن آنها بسیار دلچسب بود. ناگهان به یاد قابلمه سیبزمینی شیرینی افتاد که در خانه میپخت و از همسایهاش خواسته بود مراقبش باشد. لبخندی درخشان بر لبانش نقش بست و قدمهایش را تندتر کرد. پدرش با گاریاش از آنجا رد میشد و به خانه میرفت.
چرا هنوز این ساعت اینجا هستی؟ چرا مدرسه نیستی؟
- بله بابا، من امروز کلاسهای بعدازظهر دارم. همین الان رفتم مزرعه تا به خاله با در چیدن برنج کمک کنم، و مقداری ریشه کاساوا هم از زمین کندم. وقتی به خانه رسیدم، آنها را برای چای میجوشانم.
پدرش او را بلند کرد و روی گاری کنارش گذاشت و سپس افسار گاو را گرفت و به آرامی در جاده روستا به پیش راند. ناگهان متوجه شد که این شخصیت کوچک همیشه در کنارش بوده و هر وقت خسته بوده بار را به دوش می کشیده، اما گاهی اوقات به خاطر دردی که خانواده اش کشیده بودند، خودخواهانه آن را فراموش می کرده است.
- از مدرسه رفتن لذت بردی، پسر/دختر؟
- خیلی خوشحالم بابا. معلمم همین الان چند تا دفترچه دیگه بهم داد. دیروز بهم گفت که مدرسه داره یه برنامه بورسیه برای دانش آموزان محروم راه اندازی می کنه. اگه سخت درس بخونم، بورسیه می گیرم که کمک خیلی خوبی برای خانواده مون میشه.
او با هیجان برای پدرش از حیاط آفتابگیر مدرسه و شالهای قرمزی که در باد تکان میخوردند، تعریف کرد. او درباره مراسم هفتگی برافراشتن پرچم و صدای زنگ مدرسه صحبت کرد. او دوران مدرسهاش را به یاد آورد، با اینکه فقط چند کلاس در مدرسه بود، اما همیشه پر جنب و جوش و شلوغ بود. او همچنین درباره زمانهایی که باران میبارید، حیاط مدرسه پر از آب میشد، گاهی اوقات آب تا رانهایش بالا میآمد، اما راه رفتن در آن بسیار لذتبخش بود، و او حتی از برگهای موز برای دوستانش قایق درست میکرد تا از خیس شدن جلوگیری کنند.
او با دقت به تک تک کلمات پسر کوچکش گوش میداد. شاید تنها زمانی که او را از دست بدهد، واقعاً قدرش را بداند و بفهمد چه چیزی برایش بهتر است. همه میتوانستند کورسوی امیدی را که تازه در چشمانش پدیدار شده بود، ببینند.
لینک منبع







نظر (0)