Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

شب‌های مهتابی و حومه شهر

Báo Tuổi TrẻBáo Tuổi Trẻ09/02/2025

وقتی خیلی کوچک بودم، در روزهای گرم تابستان که پدر و مادرم برای کار به مزرعه می‌رفتند، من تنها در خانه بودم و هیچ کاری برای انجام دادن نداشتم، بنابراین اغلب پرچین گل ختمی را کنار می‌زدم و برای بازی به خانه پدربزرگ و مادربزرگم می‌دویدم.


Những đêm trăng và nội - Ảnh 1.

تصویرسازی: دانگ هونگ کوان

خانه پدربزرگ و مادربزرگم درست کنار خانه من است، که با یک باغ بزرگ از هم جدا شده، و آن باغ هم با پرچینی از گل ختمی که گل‌هایش در تمام طول سال مثل فانوس قرمز می‌شوند، به دو قسمت تقسیم شده است.

پدربزرگم مدت‌ها پیش فوت کرد. مادربزرگم آن زمان خیلی جوان بود، کمی بیش از سی سال. او دیگر هرگز ازدواج نکرد و مجرد ماند تا کار کند و پدر و کوچکترین عمه‌ام را بزرگ کند.

دختر کوچکم ازدواج کرد و مادربزرگم را در خانه خالی تنها گذاشت. پدرم بارها از او خواست که بیاید و با او زندگی کند، اما مادربزرگ قبول نکرد. او گفت چون بینایی و شنوایی‌اش خوب شده، هنوز می‌تواند از خودش مراقبت کند.

پدرم می‌دانست که او ترجیح می‌دهد تنها زندگی کند و از دردسر زندگی عروس‌هایش با خودش خوشش نمی‌آید، بنابراین او را رها کرد.

مادربزرگم مرا خیلی دوست داشت. وقتی به یک جشن یادبود می‌رفتیم، یک کیک برنجی کوچک برمی‌داشت و آن را در جیب کتش می‌گذاشت. وقتی به دروازه رسیدیم، با لبخند مرا صدا زد و کیک تیره پیچیده شده در برگ را در دستم فشرد. از خوشحالی فریاد زدم، آن را باز کردم و با لذت خوردم. بعد از اینکه غذا تمام شد، دهانم را پاک کردم و از او پرسیدم که چرا اینقدر کم آورده است. او با شیطنت پیشانی‌ام را نوازش کرد و با محبت مرا سرزنش کرد.

در وسط خانه مادربزرگم، یک تخت چوبی بزرگ و براق از جنس آبنوس سیاه قرار داشت. مادربزرگم اغلب آنجا دراز می‌کشید، فوفل می‌جوید، خودش را با بادبزنی از برگ نخل باد می‌زد و آهنگ‌های محلی را به آرامی زمزمه می‌کرد. بعدازظهرهای گرم و آفتابی، بعد از اینکه آنقدر زیر آفتاب می‌دویدم و بازی می‌کردم که خیس عرق می‌شدم، عاشق این بودم که به خانه مادربزرگم بدوم تا یک لیوان آب خنک بنوشم، سپس روی تخت بالا بروم و کنارش دراز بکشم.

او مرا باد می‌زد تا خنک شود، پشتم را می‌خاراند، لالایی می‌خواند و برایم قصه می‌گفت. بعد از مدتی، احساس خواب‌آلودگی کردم و چشمانم را بستم و تا بعد از ظهر خوابم برد. وقتی بیدار شدم و او را پیدا نکردم، به دنبالش دویدم و او را دیدم که مشغول چیدن برگ‌های کنار نرده برای درست کردن سوپ ترش برای شام است.

شب‌های مهتابی، خانه مادربزرگم مثل بهشت ​​بود. نور جادویی ماه از حیاط مربع شکل می‌گذشت و به داخل خانه می‌تابید و گوشه‌ای از تخت چوبی را روشن می‌کرد. مادربزرگم آنجا دراز کشیده بود و فوفل می‌جوید و من کنارش نشسته بودم و سرم را از پنجره بیرون می‌بردم تا به ماه کاملاً گرد خیره شوم.

قصه‌های پریان که او زیر نور ماه تعریف می‌کرد، بسیار زنده و گیرا بودند. من آنجا دراز کشیده بودم و با دقت گوش می‌دادم، مهتاب جادویی و صدای نرم او، رویاهای طلایی را به هم می‌آراست.

وقتی ماه بالا آمد و زمین پوشیده از شبنم سرد شد، صدای قدم‌هایی را از دروازه شنیدم. سرم را بالا آوردم و فهمیدم پدرم آمده تا مرا صدا کند. با حسرت، از تخت پایین آمدم، دنبال دمپایی‌هایم گشتم و با قدم‌های آهسته به خانه رفتم. گاهی اوقات، جیغ می‌زدم و از بلند شدن امتناع می‌کردم و پدرم مجبور می‌شد با بلند کردن یا حمل کردنم روی شانه‌هایش، مرا راضی کند.

آن روزهای زیبا خیلی وقت پیش گذشته، بیست سال گذشته. مادربزرگم حالا پیر شده و پدرم او را پیش ما آورده تا از او مراقبت کند. من در شهر کار می‌کنم و هر بار که برای دیدنش به خانه می‌روم، هنوز او را می‌بینم که روی صندلی حصیری توی ایوان نشسته است. به سمتش می‌روم و بغلش می‌کنم و حالش را می‌پرسم. کمی طول می‌کشد تا مرا بشناسد، چشمان ابری‌اش پر از اشک شده است.

با وجود فراز و نشیب‌های فراوان زندگی، خاطرات کودکی‌ام احتمالاً تا حدودی محو شده‌اند، اما داستان‌هایی که مادربزرگم زیر نور ماه برایم تعریف می‌کرد، هنوز کاملاً واضح و روشن هستند.

داشتن مادربزرگ در دوران کودکی‌ام یک نعمت بود. به لطف او و لالایی‌هایش، رویاهایم در سال‌های اولیه زندگی‌ام همیشه پر از عشق و شادی و آرامش بود.



منبع: https://tuoitre.vn/nhung-dem-trang-va-noi-20250209110756205.htm

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
خانواده دائو

خانواده دائو

کلاس درس در جزیره غربی (جزایر اسپراتلی)

کلاس درس در جزیره غربی (جزایر اسپراتلی)

«رشته‌ای که فرهنگ‌های مختلف را به هم پیوند می‌دهد»

«رشته‌ای که فرهنگ‌های مختلف را به هم پیوند می‌دهد»