برای بسیاری از کودکان، تابستان با صدای جیرجیرکها، زمینهای بازی و سفرهای بیرون از خانه از راه میرسد. اما برای بسیاری از فرزندان کارگران کارخانهها و کارگران فقیر شهری، تابستان گاهی با یک در قفل شده، یک تلفن قدیمی و نگرانیهای والدینشان در مسیر رفتن به محل کار آغاز میشود.
ساعت ۶ صبح، پانسیون داخل کوچهی کوچک مدتها بود که از خواب بیدار شده بود. صدای روشن شدن موتورسیکلتها. صدای عجولانهی صندلها روی کف سیمانی. صدای بزرگسالانی که هنگام رفتن به سر کار یکدیگر را صدا میزدند. خانم مای، کارگر یک کارخانهی پوشاک در حومهی شهر، ظرف غذایش را روی یک میز پلاستیکی کوتاه گذاشت، سپس برگشت تا به پسر ۸ سالهاش دستور بدهد: «ناهارتو بخور، باشه؟ اگه کسی در زد در رو باز نکن. گوشیم رو اینجا جا گذاشتم؛ اگه اتفاقی افتاد بهم زنگ بزن.»
کودک سر تکان داد، هنوز خوابآلود بود. روی تخت کوچک، پتوی نازک تا پایین تخت کشیده شد. مای در را بست، آن را از بیرون قفل کرد و چند ثانیه مکث کرد. دیگر چیزی نگفت، فقط گوشش را به در چسباند، انگار که سعی میکرد صدای تکان خوردن فرزندش را در داخل بشنود. سپس، سوار ماشینش شد و با عجله به انتهای کوچه رفت تا به موقع به شیفتش برسد.
اتاق اجارهای کمی بیش از ده متر مربع مساحت داشت. یک پنکه قدیمی، یک میز مطالعه کوچک، چند دست لباس که به دیوار آویزان بود. روی میز، یک ظرف غذا، یک بطری آب و تلفنی که مادرش جا گذاشته بود تا «چیزی برای تماشا داشته باشد تا حوصلهاش سر نرود.» تابستان آن کودک اینگونه آغاز شد. نه دریای آبی. نه اردوی تابستانی. نه کلاس مهارتآموزی. نه پدربزرگ و مادربزرگی در نزدیکی. فقط چهار دیوار، یک ظرف غذا که به آرامی خنک میشد و دستورالعملهای مکرر مادرش هر روز صبح.
در پانسیون همسایه، پدری که به عنوان راننده تاکسی کار میکرد، موقع ناهار برای دادن یک قرص نان به فرزندش به آنجا آمد. او موتورسیکلتش را جلوی در پارک کرد و فریاد زد: «پسرم، این را بخور، پدر امروز بعد از ظهر برمیگردد.» کودک در را کمی باز کرد، دستش را دراز کرد تا نان را بگیرد و دوباره آن را بست. کمتر از یک دقیقه بعد، پدر دوباره سوار موتورسیکلتش شد.
مادربزرگی از روستا از نوههایش مراقبت میکند و در اتاق گرم و سوزان خودش را باد میزند. بعضی از بچهها دنبال مادرشان به بازار میروند و کنار یک غرفه سبزیجات چرت میزنند. یک کودک کمی بزرگتر وظیفه مراقبت از کوچکترها را بر عهده دارد. برای این بچهها، تابستان واقعاً یک تعطیلات نیست. بیشتر شبیه یک دوره طولانی و آرام است، اغلب آنقدر ساکت که بزرگسالانی که از آنجا رد میشوند حتی متوجه نمیشوند.
وقتی زنگ مدرسه به صدا در میآید و پایان سال تحصیلی را اعلام میکند، بسیاری از خانوادهها احساس آسودگی میکنند. اما در خوابگاههای کارگری، نگرانیها شکل دیگری به خود میگیرند. مدارس تعطیل هستند، اما کارخانهها روشن میمانند. کلاسهای درس تعطیل هستند، اما شیفتهای والدین همچنان طبق برنامه است. در پایان ماه، اجاره، برق، آب، غذا و شهریه هنوز در انتظار آنهاست. اگر کار نکنند، پولی ندارند. اما اگر کار کنند، بچهها با چه کسی زندگی خواهند کرد؟
برای خانوادههای مرفه، تابستان ممکن است پر از کلاسهای شنا، کلاسهای موسیقی، کلاسهای زبان انگلیسی، چند سفر یا چند هفته اردوی تابستانی باشد. برای خانوادههای طبقه کارگر، یافتن مهدکودک امن و مقرونبهصرفه از قبل هم کار دشواری است.
دبیرستانها در تعطیلات تابستانی هستند. کلاسهای فوق برنامه، آموزشهای مهارتی و اردوهای تابستانی خصوصی اغلب فراتر از توان مالی ما هستند. پدربزرگها و مادربزرگها در روستاها دور هستند و کارشان با محصولات کشاورزی، خانه و بهداشت همیشه به آنها اجازه نمیدهد که برای مراقبت از نوهها به شهر بیایند.
خیلی از بچهها مجبورند در طول تابستان از خودشان مراقبت کنند. خودشان غذا میخورند. خودشان بازی میکنند. خودشان از خطر دوری میکنند. خودشان را با تلفنهایشان سرگرم میکنند. درهای اتاقهای خوابگاهشان برای امنیت بسته میشود، اما زمین بازی، صدای دوستان، نور خورشید و بازیهای بسیار عادی دوران کودکی را هم مسدود میکنند. بزرگسالان میگویند «ماندن در خانه امنتر است»، اما در واقعیت، تعداد کمی از مردم احساس امنیت میکنند. فقط این است که گزینه دیگری وجود ندارد.
روزهای تابستان همچنین زمانی است که احتمال وقوع حوادث مربوط به کودکان بیشتر است. یک پریز برق شل. یک اجاق گاز کوچک. یک سطل بزرگ آب. یک گودال پشت پانسیون. فشار دادن تصادفی یک دکمه روی تلفن. چیزهایی که برای بزرگسالان بیاهمیت به نظر میرسند، میتوانند برای کودکان خطرات بزرگی باشند.
برای کودکانی که در خانههای شبانهروزی زندگی میکنند، این خطر به دلیل فضاهای کوچک زندگی، کمبود زمین بازی، عدم نظارت و کمبود فعالیتهای سالم، حتی بیشتر است.
همه مناطق بیتفاوت نیستند. بسیاری هنوز فعالیتهای تابستانی، اعضای اتحادیههای جوانان، مراکز کودکان، کلاسهای شنا و کلاسهای آموزش مهارت دارند. اما بین نیازهای عظیم هزاران خانواده شاغل و آنچه در حال حاضر موجود است، هنوز شکافی وجود دارد.
آن فضای خالی پر سر و صدا نبود. پشت درهای قفل شده اتاقهای اجارهای بود. در آههای مادری قبل از شیفتش بود. در نگاه کودکی بود که پشت میلهها ایستاده بود و دوستانش را در محله تماشا میکرد که خانوادههایشان آنها را به جایی میبردند در حالی که خودشان تنها مانده بودند.
شاید لازم نباشد با برنامههای بزرگ شروع کنیم. یک مرکز اجتماعی که چند بار در هفته باز است. یک کلاس مدرسه که در طول تابستان تغییر کاربری داده میشود. یک گوشه دنج برای مطالعه در محله. یک زمین بازی کوچک در مجتمع آپارتمانی. کلاسهای شنای کمهزینه. جلسهای که به کودکان یاد میدهد چگونه در صورت خطر درخواست کمک کنند، چگونه از غریبهها دوری کنند و چگونه با خیال راحتتر از تلفن استفاده کنند.
اگر بخشها، کمونها، اتحادیههای جوانان، انجمنهای زنان، اتحادیههای کارگری، مدارس، مشاغل و حتی مالکان زمین، همگی دور هم بنشینند، این چیزها خیلی دور از ذهن نیستند. کسانی که فضا دارند، فضا، کسانی که وقت دارند، زمان، کسانی که کتاب دارند، کتاب و کسانی که تخصص دارند، یک جلسه راهنمایی برگزار کنند.
یک «مقصد تابستانی امن» اگر به درستی مدیریت شود، با یک مسئول و یک برنامه مشخص، میتواند اضطرابی را که بسیاری از والدین هر روز صبح هنگام ترک اتاقهای اجارهای خود احساس میکنند، کاهش دهد.
بچههای فقیر به تابستانهای مجلل نیاز ندارند. آنها به جایی با بزرگسالان قابل اعتماد، دوستانی برای بازی، کتابهایی برای خواندن، حیاطی برای دویدن و پریدن، کسی که به آنها شنا یاد بدهد... نیاز دارند. مهمتر از همه، آنها نیاز دارند که در تعطیلات مدرسه فراموش نشوند.
با فرا رسیدن غروب، مای پس از شیفتش به خانه برگشت. وقتی در اتاق اجارهایاش را باز کرد، پسرش را در حالی که تلفنش کنارش بود، در خواب دید. ظرف ناهار روی میز نیمه خالی بود. او به آرامی آهی کشید. یک روز دیگر با آرامش سپری شده بود. اما فردا و پسفردا، همه چیز دوباره به همان شکل شروع میشد.
هیچ مادری دوست ندارد تابستان فرزندش محدود به قفل و چهاردیواری باشد. هیچ کودکی لایق بزرگ شدن در چنین روزهای آرام تابستانی نیست.
اگر پشت هر ردیف پانسیون، نه تنها صدای موتورسیکلتهایی که صبح زود از خانه بیرون میروند، بلکه دری باز برای ورود بچهها به تابستانشان وجود داشت، شهر بسیار گرمتر میشد.
منبع: https://nld.com.vn/nhung-dua-tre-khong-co-mua-he-196260602201628664.htm







نظر (0)