
همه چیز از یک درخت انبه شروع شد که درست روی مرز رشد کرده بود. روزی که اولین دسته انبهها به حیاط افتادند، آقای تین تازه یکی از آنها را چیده بود و میخواست از میوه شیرین، معطر و طلایی رنگش لذت ببرد که آقای لام، که آن طرف نرده ایستاده بود، شاید موقعیت را درست نفهمیده بود، با عصبانیت گفت:
اونا انبههای من هستن.
آقای تین شوکه شد و ناگهان لحنش تند شد:
- اما شاخه درخت از بالای حیاط من رد میشود و میوه از این طرف افتاده است.
آقای لام فریاد زد: «ببینید، پایه درخت کجاست؟»
آنها تمام صبح مدام با هم بحث میکردند. بالاخره آقای لام برگشت و رفت. آقای تین ایستاده بود و همسایهاش را تماشا میکرد، انبهای که در دستش بود ناگهان شیرینی و عطرش را از دست داد.
بعداً، سایه درخت انبه، مزرعه کلم آقای تین را پوشاند و باعث پوسیدگی ریشهها و زرد شدن برگها شد. روزی، او از آقای لام پرسید که آیا میتواند شاخههای درخت انبه را هرس کند. آقای لام در آن سوی حصار ایستاده بود و از میان شکافها آقای تین را تماشا میکرد:
- اینکه سایه درخت کجا میافتد، مسئلهی خودش است.
صبح روز بعد، آقای تین قیچی باغبانیاش را بیرون آورد و تمام شاخههای انبهای را که به سمت خانهاش امتداد یافته بودند، هرس کرد. برگها در سراسر حیاط ریخته بودند. آقای لام در آن سوی حصار ایستاده بود و نگاه میکرد، رنگش پریده بود، اما چیزی نگفت. درخت انبه برای دو فصل دیگر میوه نداد.
از آن به بعد، حصار به دیواری نامرئی تبدیل شد. یک بار، گربه آقای تین پرید و ماهی خانگی آقای لام را قاپید. آقای تین بیرون دوید و آقای لام را دید که یک گردگیر پر در دست دارد، در حالی که گربه چلوار برای نجات جانش میدود و با ترحم میو میو میکند. آقای تین میخواست عذرخواهی کند، اما با دیدن چهره برافروخته آقای لام از خشم، عذرخواهی او را خفه کرد. او فقط بیصدا گربه را به داخل خانه برد.
روز بعد، آقای لام توری برای محصور کردن حصار نصب کرد. آقای تین از پنجرهاش نظارهگر بود و دستهای همسایهاش را میدید که با قدمت، سیمهای فولادی را به هر ستون چوبی میبستند. آن روز بعد از ظهر، او از میان شکافی به آن طرف نگاه کرد. آنجا خالی از سکنه بود.
ده سال به همین منوال گذشت. دو همسایه مسن در کنار هم زندگی میکردند اما کلمهای با هم حرف نمیزدند. بعضی صبحها، آقای تین برای آب دادن به گیاهان به باغچهاش میرفت و صدای سرفههای خشک آقای لام را از آن طرف خیابان میشنید. شبها، بیدار میماند و به اخبار تلویزیون همسایه گوش میداد. از خودش میپرسید که آیا آقای لام تنهاست یا نه، بعد با خودش فکر کرد: «کی به او گفته اینقدر لجباز باشد؟»
***
طوفان غیرمنتظره از راه رسید. باد از شب قبل زوزه میکشید و تختههای حصار را به شدت تکان میداد. صبح روز بعد، وقتی آقای تین در را باز کرد، مبهوت شد. حصار افتاده بود. مرز بین دو خانه حالا فقط یک نوار زمین خالی بود. آقای لام آنجا، در طرف دیگر ایستاده بود. نگاهشان به هم گره خورد، سپس نگاهشان را برگرداندند. هر دو پیر شده بودند. موهای آقای تین سفید شده بود و کمر آقای لام از آخرین باری که با هم صحبت کرده بودند، خمیدهتر شده بود. ده سال گذشته بود، این خاطره روی صورت هر دوی آنها حک شده بود.
روز اول، آقای تین با پشتکار قسمت مربوط به خودش را تمیز کرد. آقای لام هم همین کار را کرد. آن دو نفر تمام صبح را در سکوت تمیز کردند. تا بعد از ظهر، آقای تین روی پلهها نشسته بود و به آن همه ریخت و پاش نگاه میکرد. دستانش درد میکرد. سالها پیش را به یاد آورد که میتوانست دو سطل آب را همزمان حمل کند و تمام روز را بدون خستگی حفاری کند. حالا، فقط تمیز کردن چند تخته چوب باعث نفس تنگی و درد زانوهایش میشد.
صبح روز بعد، چند تخته کاج جدید بیرون آورد. او قصد داشت حصار را دوباره بسازد و آن را بلند و محکم کند. اما وقتی اولین تخته را برداشت، دستانش لرزید. سعی کرد آن را متعادل نگه دارد، اما تخته به یک طرف کج شد. دوباره سعی کرد، اما باز هم نتوانست.
- اگر همینطور بماند، دفعهی بعد که طوفان شود دوباره فرو خواهد ریخت.
صدایی از پشت سرش او را از جا پراند. آقای لام آنجا ایستاده بود و از میان شکاف حصار فروریخته به او نگاه میکرد. دو مرد در سکوت به یکدیگر خیره شده بودند. نسیم ملایمی میوزید و بوی خاک مرطوب پس از باران را با خود میآورد. آقای تین منتظر ماند - نمیدانست منتظر چه چیزی است، فقط میدانست که این سکوت به طرز غیرقابل تحملی سنگین است.
سپس آقای لام به جلو آمد. قدمهایش آهسته بود. دست آفتابسوختهاش را دراز کرد تا سر دیگر تخته را نگه دارد. آن دست هم میلرزید، خیلی پیر بود، خیلی پینه بسته بود از سالها کار. آنها شروع به کار کردند. آقای تین میخها را کوبید، آقای لام تخته را نگه داشت.
ظهر، آنها برای استراحت روی پلهها نشستند. آنها کنار هم ننشسته بودند، بلکه در دو طرف هم نشسته بودند، با این حال فاصله بین آنها بسیار نزدیکتر از ده سال گذشته به نظر میرسید. آقای تین بطری آب خود را بیرون آورد و جرعهای طولانی نوشید. بطری را به آقای لام تعارف کرد. آقای لام کمی تردید کرد، سپس آن را پذیرفت. آنها در سکوت نوشیدند. آب ساده بیمزه بود، اما خنکی آن گلوهای خشک آنها را تسکین میداد.
آقای لام گفت: «ما واقعاً داریم پیر میشویم.»
آقای تین سر تکان داد، نیازی به توضیح بیشتر نبود. هر دو میدانستند که پیری در هر مفصل و هر حرکتی رخنه کرده است. آنها فهمیدند که طغیانهای خشمشان در واقع تمام قدرت خود را از دست داده است.
بعدازظهر همان روز، نرده جدید تمام شد. از نرده قدیمی محکمتر و مرتبتر بود.
آقای تین گفت: «فردا مقداری رنگ میخرم تا نرده را دوباره رنگ کنم.»
آقای لام پاسخ داد: «من هم همینطور.»
آنها نه از یکدیگر پرسیدند که دیوارهایشان را چه رنگی کنند و نه در مورد چیزی توافق داشتند؛ فقط به نشانهی سلام سر تکان دادند و هر کدام به راه خود رفتند.
***
صبح روز بعد، آقای تین یک قوطی رنگ سبز بیرون آورد. رنگ سبز روشن در تضاد با چوب خاکستری مانند نسیم تازهای بود. او فقط نیمی از آن را رنگ کرده بود که صدایی از آن طرف شنید. او از میان شکاف نگاهی انداخت و آقای لام را دید که از رنگ زرد استفاده میکند. دو رنگ مختلف روی همان نرده ظاهر شدند که توسط شکافهای چوب از هم جدا شده بودند.
آقای تین ایستاد. به سبزش نگاه کرد، سپس به زردِ آن طرف. احساس عجیبی در درونش جوشید، نه خشم، نه سرگرمی، بلکه چیزی بین پشیمانی و پذیرش. آنها هنوز متفاوت بودند، هنوز میخواستند مرزهای خودشان را حفظ کنند. اما حداقل، آن مرزها حالا توسط هر دوی آنها ساخته شده بود.
وقتی به وسط نقاشی رسیدند، هر دو همزمان متوقف شدند. در پای نرده، گربهی مادهی آقای تین آنجا ایستاده بود و چشمانش از میان شکافهای چوب به بیرون خیره شده بود، گویی به دنبال مسیر آشنایی میگشت که ناپدید شده بود. آقای تین خم شد تا گربه را نوازش کند. آقای لام نیز به گربه نگاه میکرد. چشمانش دیگر خشم را نشان نمیداد، فقط کمی خستگی و غم در آنها دیده میشد.
آقای تین با صدایی گرفته از سکوت طولانی شروع به گفتن کرد: «آن سوراخ گوشه...» او مکثی کرد و به دنبال کلمات مناسب گشت: «گربه قبلاً از آن رد میشد.»
آقای لام ساکت ماند، گربه را تماشا کرد، سپس به آقای تین نگاه کرد. صورت آقای لام لاغر و چروکهای عمیق و چیندار بود.
آقای لام با صدای آهسته گفت: «یه جای خالی بذارین تا گربه بتونه دور و برش بچرخه.»
آقای تین سر تکان داد. هر دو ارههایشان را بیرون آوردند و گوشهای از دو تخته آخر را بریدند. صدای ارهها پیوسته طنینانداز میشد. خاک ارهها مثل تکههایی از زمان که بریده و کنده میشوند، روی زمین میریختند. آنها درست در سطح زمین یک «طاقچه» کوچک درست کردند.
گربه از آنجا گذشت، سپس پشت باغچههای سبزیجات ناپدید شد. آنها ایستاده بودند و او را تماشا میکردند، هیچکس کلمهای نمیگفت. فقط نسیم ملایمی که از میان تختههای نو میپیچید و بوی رنگ تازه با بوی خاک در هم میآمیخت، به گوش میرسید.
آن روز بعد از ظهر، آقای لام یک پارچ چای سبز یخزده بیرون آورد. آن را روی ستون وسط نرده گذاشت، دقیقاً همان جایی که قبلاً میایستادند و بحث میکردند. او داد و بیداد نکرد، چیزی نگفت، فقط چای را همانجا گذاشت و به داخل برگشت.
آقای تین از داخل خانه آن را دید. مدت زیادی ایستاد و به قوری نگاه کرد. سپس بیرون آمد و آن را برداشت. چای سرد بود و هنوز شبنمهایی به بیرون آن چسبیده بود. جرعهای طولانی نوشید. چای تلخ و گس بود، اما گلوی خشک و داغش را فرا گرفته بود. چشمانش را بست و اجازه داد تلخی آن پخش شود. درست مثل سالهای خشم نسبت به همسایهاش.
چشمانش را باز کرد و از بالای حصار نگاه کرد. در آن طرف، آقای لام ایستاده بود و به درخت انبه پیر آب میداد. درخت جوانههای سبز و شادابی داشت. انبههای جوان روی شاخهها رشد میکردند، سبز کمرنگ در آفتاب غروب. اگر شاخههای انبه دوباره به حیاط او میرسیدند، آقای تین خودش را تصور میکرد که آن انبههای رسیده را برمیدارد و جلوی در آقای لام میگذارد. چیزی نمیگفت، فقط آنها را همانجا رها میکرد. درست همانطور که آقای لام این قوری را گذاشت.
آن شب، آقای تین طبق معمول دراز کشیده بود و از آن طرف تلویزیون به تلویزیون گوش میداد. اما این بار، احساس ناراحتی نمیکرد. فقط فکر کرد، شاید آقای لام هم تنهاست و در سکوت شب به صدای تیک تاک ساعت گوش میدهد. هر دوی آنها پیر بودند. هر دوی آنها تنها بودند. در ده سال گذشته، شاید آنها چیز گرانبهایی را هدر داده بودند - نه انبه، بلکه زمان. زمانی که میتوانستند با هم بگذرانند، چای بنوشند، در مورد چیزهای بیاهمیت زندگی، در مورد کاشت سبزیجات، در مورد آب و هوا، در مورد فرزندانشان که دور از خانه هستند، در مورد تنهایی پیری...
اما هنوز خیلی دیر نشده. برای بعدازظهرهایی که با یک قوری چای سپری میشوند، خیلی دیر نشده. برای فصل بعدی انبهها خیلی دیر نشده...
داستان کوتاه: سازمان مردمنهاد لینچ
منبع: https://baocantho.com.vn/nhung-trai-xoai-mua-sau-a196789.html






نظر (0)