Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

من به مادرم یه قول بدهکارم.

Việt NamViệt Nam14/09/2023


آن هم در ماه سپتامبر بود، اما بیش از ۳۰ سال پیش؛ آن روز مادرم در ایستگاه اتوبوس، در حالی که برای رفتن به دانشگاه به شهر دا لات می‌رفتم، مرا بدرقه کرد. با کوله پشتی بر دوش و چمدانی پر از لباس، کتاب و سایر وسایل، برای ثبت نام من آماده شد.

وقتی بالاخره وارد دانشگاه شدم، بالای بیست سال داشتم، اولین باری بود که دور از خانه درس می‌خواندم، بنابراین کاملاً احساس سردرگمی می‌کردم. از آن به بعد، زادگاهم، مزارع، تپه‌ها، جاده‌های پر پیچ و خم روستا به تدریج از زندگی روزمره‌ام محو شدند. در آن زمان، مادرم تنها در اوایل چهل سالگی بود، زنی بالغ و قوی، آماده انجام هر کاری برای تأمین زندگی‌مان؛ برای تأمین هزینه‌های غذا و تحصیل من و هشت خواهر و برادرم. اما وقتی مرا برای تحصیل در دوردست‌ها بدرقه می‌کرد، نمی‌توانست جلوی اشک‌هایش را بگیرد، قادر به کنترل غم و اندوه خود نبود زیرا خیلی دلتنگ من بود. بعداً شنیدم که می‌گفت: هر بعد از ظهر، به رشته کوه مشرف به دا لات نگاه می‌کرد و تنها گریه می‌کرد. در سن بیست سالگی، من به اندازه کافی قوی بودم و به مادرم قول دادم: «تمام تلاشم را می‌کنم تا بر مشکلات غلبه کنم، سخت درس بخوانم و سالی دو بار، در تعطیلات تت و تابستان، به خانواده‌ام و تو سر بزنم. بعد از فارغ‌التحصیلی، به خانه برمی‌گردم تا در همان نزدیکی کار کنم و در پیری از هر دوی شما مراقبت کنم.» این یک گفته‌ی بسیار درست در مورد زندگی روزمره است، گفته‌ای که حتی پس از بیش از ۳۰ سال دوری از زادگاهم، نتوانسته‌ام به آن عمل کنم. در طول چهار سال دانشگاه، در دو تابستان اول و تعطیلات تت (سال نو قمری) به زادگاه و خانواده‌ام سر می‌زدم. اما از سال سوم به بعد، بار تأمین معاش خواهر و برادرهای کوچک‌ترم که هنوز در مدرسه بودند و با مشکلات مالی روبرو بودند، طاقت‌فرسا شد. متوجه شدم که باید برای تأمین مخارج تحصیلم پول اضافی کسب کنم. در طول تعطیلات و تت، اغلب به دنبال شغل‌های پاره وقت می‌گشتم، بنابراین به ندرت می‌توانستم به مادرم سر بزنم. به خصوص پس از فارغ‌التحصیلی با مدرک ادبیات، به امید یافتن کار به خانه برگشتم تا بتوانم به والدینم نزدیک باشم و در دوران پیری به آنها کمک کنم. با این حال، چون کسی را نمی‌شناختم و پول نداشتم، به مدت سه ماه نتوانستم شغلی پیدا کنم. با بازگشت به شهر دا لات، به دانشگاه رفتم تا درخواست خود را پس بگیرم و یکی از هم‌وطنان بین توان من را به یک سازمان دولتی معرفی کرد. من شغلی پیدا کردم، ازدواج کردم و از آن زمان تاکنون در شهر هزار گل زندگی می‌کنم.

من.jpg

زمان به آرامی می‌گذشت. با روحیه سخت‌کوش، درس‌خوان و کنجکاوم، به سرعت خودم را وفق دادم، در کار مسلط شدم و هر سال پیشرفت چشمگیری داشتم. خانواده کوچکم هم سر و سامان گرفتند و فرزندانم با رفتاری خوب و پشتکار در تحصیل بزرگ شدند. هر سال، مرتباً در طول تعطیلاتم مدتی را مرخصی می‌گرفتم تا به زادگاهم و مادرم سر بزنم. با این حال، با افزایش سنم و تمایلم به سفرهای دور، تعداد این بازدیدها به تدریج کاهش یافت. در همین حال، مادر پیرم همیشه آرزوی بازگشت من را داشت.

شهریور امسال از راه رسیده و فرزند دومم برای شروع مدرسه به شهر هوشی مین می‌رود. بدرقه فرزندم به مدرسه، احساسات متفاوتی را در من برمی‌انگیزد، هنگام خداحافظی اشک در چشمانم حلقه می‌زند. در شرایط روحی فعلی‌ام، دلم برای مادرم که بیش از ۳۰ سال پیش به آن دچار شده بودم، به شدت تنگ شده است. اگرچه شرایط اقتصادی دیگر به سختی آن زمان نیست، اما کدام پدر و مادری هنگام جدایی از فرزندش احساس دلشکستگی نمی‌کند؟ شاعر، تو هو، اشعاری سروده است که بر عشق، درد، فداکاری و فقدان بی‌حد و حصر یک مادر ویتنامی برای فرزندش تأکید دارد؛ در کنار این، عشق، احترام، قدردانی و محبت یک سرباز به مادرش وجود دارد که نمایانگر فداکاری فرزندی یک پسر است. او اشعاری سروده است که قلب کودکان را وقتی به والدینشان فکر می‌کنند، به تپش می‌اندازد: «من از صد کوه و هزار دره عبور می‌کنم / با این حال این در مقایسه با دردهای بی‌شمار مادرم چیزی نیست / من ده سال در جنگ می‌جنگم / با این حال این در مقایسه با سختی‌هایی که مادرم شصت سال تحمل کرد، چیزی نیست.» مادرم که حالا نزدیک به ۸۰ سال دارد، بزرگ شده و خانواده‌ی خودش را تشکیل داده است و پدرم بیش از ۱۰ سال پیش فوت کرده است. بنابراین، هر بار که همه ما برای سالگرد فوت پدرم به خانه می‌آیم، او به سختی وارد و خارج می‌شود، اسم تک تک فرزندان و نوه‌ها را صدا می‌زند و همیشه به شوخی سرزنش می‌کند: «لعنت به همه‌تان - شما بزرگ شده‌اید، به سختی شما را می‌شناسم!» بعد از هر سفر به روستایم برای سالگرد فوت پدرم و برای دیدار مادرم در جشنواره‌ی وو لان در ماه جولای، اغلب شب‌های بی‌خوابی می‌کشم و دلتنگ فرزندانم هستم که در دوردست‌ها درس می‌خوانند. من نسبت به مادرم احساس گناه زیادی می‌کنم زیرا نتوانسته‌ام به قولم مبنی بر «...برگردم به زادگاهم تا در همین نزدیکی کار کنم و از والدینم در دوران پیری‌شان مراقبت کنم» عمل کنم. مامان، لطفا من را ببخش.


منبع

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
رقصی شاد با طبیعت

رقصی شاد با طبیعت

هانوی، ۲۰ آگوست ۲۰۲۵

هانوی، ۲۰ آگوست ۲۰۲۵

ویتنام، من عاشقشم

ویتنام، من عاشقشم