Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

با یادآوری جنگل اشک در چشمانم حلقه می‌زند.

زندگی من با جنگل عجین شده است و نه تنها من، بلکه بسیاری از جوانانی که در دوران جنگ بزرگ شدند، به دلیل شرایط، به جنگل وابسته شدند و برای جنگیدن و زنده ماندن به آن تکیه کردند. جنگل برای همیشه در قلب من باقی خواهد ماند.

Báo Bình ThuậnBáo Bình Thuận25/04/2025

خاطرات مانند دود تند جنگل هستند که ریه‌هایم را خفه می‌کنند. پست دیده‌بانی در بالای درختان، دود خاکستری بعدازظهر زمستانی را تماشا می‌کند. مختصات X در آبی بی‌کران و عمیق پنهان شده است. وقتی خاطرات دوباره هجوم می‌آورند، برای رفقایم که اجسادشان را در جنگل مرزی پر از دود و بمب رها کردند، گریه می‌کنم.

اما-کی.jpg

من در مرز جنوب غربی در ارتش خدمت می‌کردم، در یک هنگ پیاده نظام که دشمن را تعقیب می‌کرد و دائماً واحدمان را به اردوگاه‌هایی در اعماق جنگل‌ها و کوه‌ها منتقل می‌کرد. خاطرات زمان جنگ در ذهنم زنده مانده است، حتی با اینکه زمان آنها را در مه پوشانده است. یونیفرم‌های سبز در سراسر منطقه مرزی امتداد داشتند. جنگل‌های تنک دیپتروکارپوس دامنه‌های صخره‌ای را پر کرده بودند؛ جنگل‌های انبوه کهنسال، با درختان بزرگ و کوچک و تاک‌های انبوه، در تمام طول سال از نور خورشید پنهان بودند؛ جویبارها پس از سیل‌های سیل‌آسا، گل‌آلود و تند بودند؛ و صخره‌های خاکستری ناهموار به زمین‌های کوهستانی خطرناک چسبیده بودند.

کاروان با غرش به سمت مرز حرکت کرد. من در قلب سربازان گرمایی احساس کردم، چون می‌دانستم که نیروهای ما در هر مسیر جنگ حضور دارند. موهایشان از گرد و غبار سفر طولانی خیس بود. صدای هموطنانشان بسیار محبت‌آمیز بود. آنها با محبت برای یکدیگر دست تکان می‌دادند و خداحافظی می‌کردند. در حالی که از ته دل لبخند می‌زدند، بوی سیگار دهانشان را پر کرده بود.

در جنگ برای دفاع از سرزمین پدری، تنها به خاطر هدف برحق نابودی رژیم نسل‌کش پل پوت، تصویر سرباز داوطلب ویتنامی در بناهای باشکوه حک شده است. با این حال، هزاران سرباز، از جمله فرماندهان باتجربه، جان خود را فدا کردند. دشمن زمانی دوستی خائن و حیله‌گر بود. دشمن رفیقی خائن بود. این درس دردناک باید در صفحات غم‌انگیز و باشکوه تاریخ ثبت شود.

تخت خواب سبز بین دو درخت جنگلی تاب می‌خورد. شب‌ها، در حالی که به نور ستارگان که از میان برگ‌ها می‌تابید خیره شده بودم، این آهنگ را زمزمه می‌کردم: «وقتی به زندگی انسان فکر می‌کنم، اغلب جنگل را به یاد می‌آورم. وقتی به جنگل فکر می‌کنم، اغلب افراد زیادی را به یاد می‌آورم، جوان مانند یک خوشه گل رز، معصوم مانند هزاران شعله، در شامگاهی که باد می‌وزد...» (1). در راهپیمایی، رفقایم به آواز من گوش می‌دادند و سختی‌های میدان جنگ سخت را برایم آسان می‌کردند.

در طول هر چهار فصل - بهار، تابستان، پاییز و زمستان - سربازان ارتباط نزدیکی با جنگل داشتند. سختی‌های زندگی نظامی در جنگل فراموش‌نشدنی است. کمبود غذا و سوءتغذیه، سربازان را رنگ‌پریده و لاغر کرده بود. بهبود رژیم غذایی و افزایش تولید مواد غذایی ضروری بود.

در لحظات آرامش پس از نبرد، ناگهان شکوفه‌های سفید درخت دیپتروکارپوس را در بهار کاملاً شکوفا می‌دیدم، به طوری که وعده‌های غذایی سربازان شامل سوپ ترش تهیه شده با شکوفه‌های دیپتروکارپوس و ماهی نهر بود، غذایی منحصر به فرد و خوشبو که برای همیشه در خاطرم خواهد ماند. در تابستان، باران می‌بارید، بیشه‌های بامبو در امتداد نهر پر از آب بودند و شاخه‌های جوان بامبو به سرعت جوانه می‌زدند، با ماهی نهر آب‌پز و خورشتی می‌شدند، یا با چربی خوک سرخ می‌شدند. در پاییز، تفنگم را برداشتم و به جنگل انبوه و باستانی رفتم تا تاک جینسینگ جنوبی را پیدا کنم، کوله پشتی پر از برگ‌های جینسینگ جمع کردم، آنها را تمیز شستم، خرد کردم و تفاله را جدا کردم. آب جینسینگ، وقتی با شکر مخلوط می‌شد، خوشمزه و گوارا بود. در زمستان، جنگل دیپتروکارپوس با برگ‌های در حال ریزش خش‌خش می‌کرد. آسمان سرخ بود، کف جنگل را می‌سوزاند و دود ساطع می‌کرد. عرق و نمک، لباس جنگی‌ام را لکه‌دار کرده بود و آن را مانند یک نقشه توپوگرافی، لکه‌دار و زخمی کرده بود. تفنگم را برداشتم و با قدم‌های بلند از میان جنگل سوخته و بی‌حاصل گذشتم، جایی که فقط درختان باوهینیا با برگ‌های ترششان که برای تهیه سوپ استفاده می‌شدند، باقی مانده بودند.

سربازی که در یک پاسگاه مرزی مشغول گشت‌زنی بود، ناگهان تحت تأثیر مناظر نفس‌گیر کوهستان قرار گرفت. من در دامنه تپه توقف کردم و در سکوت، زندگی پر جنب و جوش طبیعت را تحسین کردم. شاخه‌های صورتی بهاری، شاخه‌های سبز بهاری، جوانه‌های لطیف بهاری. جوانه‌ها در هم تنیده، شاخه‌های سرریز، در سراسر تپه‌ها و جنگل‌های مواج امتداد یافته بودند. شبنم صبحگاهی شفاف در زیر نور درخشان خورشید می‌درخشید. منظره آرام سپیده دم مسحورکننده و زیبا بود. من رویای یک سفر معنوی به سرزمین کوهستانی‌ام را در سر می‌پروراندم، جایی که بهار، خواهرم در جبهه، منتظر بازگشت من بود.

بعد از عملیات پاکسازی، اواخر شب، من و رفقایم برای بهبود ذخیره غذای تازه واحد، اسلحه حمل می‌کردیم و از چراغ قوه برای شکار حیوانات وحشی استفاده می‌کردیم. باید از شلیک دو نقطه قرمز روشن که به فاصله یک دست از هم فاصله داشتند، اجتناب می‌کردیم؛ آنها چشم‌های ببر و پلنگ بودند. دو نقطه سبز روشن که به هم چسبیده بودند، چشم‌های گوزن و آهو بودند. یادم می‌آید ستوان نگوک تیرانداز ماهری بود. او به گوزن و آهو شلیک می‌کرد، سرشان را می‌شکافت و قلبشان را سوراخ می‌کرد و باعث می‌شد درجا بیفتند. تمام گروهان برای دریافت سهم خود از گوشت وحشی می‌آمدند. سرجوخه تری را به یاد دارم که آشپزخانه هوانگ کام(2) را می‌پخت و جنگل را در شب گرم نگه می‌داشت. فرنی گوشت گرم و معطر، سربازان را تغذیه می‌کرد. همچنین ستوان هوئونگ را به یاد دارم که سخاوتمند و فداکار، "من طرفدار همه هستم"، ژاکت جین جدید و ننو خود را با روستاییان عوض کرد تا مرغ‌های جوان را برای پختن فرنی برای کل دسته به کار گیرد تا سلامتی آنها را بهبود بخشد. رفاقت مثل دو برادر صمیمی بود.

تپه ۵۴۷ با شکوه تمام در میان تپه‌ها و جنگل‌های مواج قد برافراشته بود. صخره‌های ناهموار و خاکستری رنگ، گویی قلب سربازان را سوراخ می‌کردند. جاده استراتژیک مانند ماری در میان جنگل انبوه و انبوه پیچ و تاب می‌خورد. وسایل نقلیه حمل و نقل مانند سوسک‌های آهنی حرکت می‌کردند، در پشت پیچ‌های تند ظاهر و ناپدید می‌شدند و در دامنه‌های بستر خشک رودخانه‌ها بالا و پایین می‌خزیدند. ابرهای مه‌آلود افق دوردست را پوشانده بودند و غروب خورشید، پیش از آنکه به تدریج در کوه‌ها و جنگل‌های وحشی محو شود، پرده‌ای مخملین و آتشین بر زمین می‌انداخت.

رفیق من خیلی جوان بود، با صورتی تپل و پرمو. رفیق من هرگز عاشق نشده بود. جنسیت اصلی او سالم و زیبا مانند مجسمه هرکول (3) بود. تو به اندازه معشوق من نزدیک بود. در طول سه ماه آموزش در مدرسه نظامی فو تای، به او علاقه پیدا کردم و شادی‌ها و غم‌هایمان را با هم تقسیم کردیم. من و تو به یک هنگ اعزام شدیم و به سمت مرز حرکت کردیم. قبل از رفتن به لشکرکشی، دو باکره یکدیگر را در آغوش گرفتند و به خواب رفتند و بدن‌های معطر یکدیگر را ستایش کردند. تو در نبرد تپه 547 کشته شد، او روی یک مین KP2 دشمن پا گذاشت که منفجر شد و سینه مرد جوان را شکافت. تو بیست ساله بود، زیباترین سن زندگی یک فرد. من مجبور شدم رویاها و جاه‌طلبی‌هایم را ببندم. اشک‌هایم را قورت دادم. بارها، تنها در شب در پست نگهبانی، تو را به یاد می‌آورم و اشک‌هایم مانند باران جاری می‌شود. هزاران سرباز جوان مانند او در جنگل مرزی جان باخته‌اند.

نبردی که من و رفقایم در آن شکست خوردیم، نبرد تپه ۵۴۷ در طول فصل خشک سال ۱۹۸۳ بود. تنها در لشکر ما، صدها نفر از رفقا هنگام راهپیمایی در جنگل به دلیل تشنگی جان باختند. سپس، در طول فصل خشک سال ۱۹۸۴، ارتش داوطلب ویتنامی در نبرد پیروز شد و فرماندهی لشکر ارتش پل پوت را از بین برد.

در مقابل سربازان، توپ‌های قدرتمند ۱۰۵ میلی‌متری بالا برده شده بودند. ژنرال فرمانده، که پیشانی‌اش مانند صفحه شطرنج چین خورده بود، با دقت نقشه نبرد را بررسی کرد، دستور حرکت داد و با فریاد دستورات را صادر کرد و آماده حمله شد.

کوله پشتی، اسلحه فولادی بر دوش، رژه می‌رفتند، رفقایم آواز می‌خواندند: «همه کار آسان را انتخاب می‌کنند. چه کسی سختی را به دوش خواهد کشید؟ همه زمانی جوان بودند. و به زندگی خود فکر می‌کردند. این به شانس یا بدشانسی مربوط نیست. این به پذیرش خوب و بد نیست. آیا این درست نیست، برادر؟ آیا این درست نیست، خواهر؟» (4) ... فریاد طنین‌انداز «حمله» فرمانده دسته، تان، را به یاد دارم که باعث لرزیدن و عقب‌نشینی دشمن شد. همچنین به یاد دارم که فرمانده گردان، نگی، از سنگرها عبور کرد و به سمت خط مقدم حمله پیشروی کرد. بوی تند باروت اعصاب را تحریک می‌کرد و عضلات قوی را به حرکت در می‌آورد. صدای رعدآسای قدم‌های سربازان، کوه‌ها و جنگل‌ها را به لرزه درآورد.

هر وجب از سرزمین مرزی کوهستانی، آغشته به خون و استخوان رفقا و مردم ماست. سربازان ما برای محافظت از سرزمین پدری جنگیدند و جان خود را در سراسر منطقه مرزی جنوب غربی فدا کردند. اجساد آنها در خاک جنگل دفن شد. گوشت آنها پوسیده شد، استخوان‌هایشان آب شد و خونشان درختان را آبیاری کرد. نسل‌های آینده باید این تاریخ را به روشنی درک کنند تا بتوانند آن را به خاطر بسپارند، با مهربانی و انسانیت رفتار کنند و مردم خود را دوست داشته باشند.

گرگ و میش طلایی، احساس دلتنگی برای رفقای کشته‌شده‌ام را برانگیخت و من به گورستان لشکر رفتم تا با درگذشتگان صحبت کنم. باران بی‌وقفه زمین را خیس می‌کرد و علف‌های لطیف، تپه‌های سبز را پوشانده بودند. اجساد آنها به خاک بازگشته بود، روحشان در میان درختان و چمن‌ها پنهان شده بود. ردیف‌هایی از قبرها به طور مرتب در کنار هم قرار گرفته بودند و جنگل مرزی شاخه‌هایش را برای ایجاد سایه گسترده بود. ذهنم در مه گرگ و میش گم شده بود، از غم اشک در چشمانم حلقه زده بود و دعایی را زمزمه کردم: «رفقای من! باشد که روحتان در مادر زمین در آرامش باشد.»

بعد از جنگ، به سرزمین کوهستانی‌ام بازگشتم. چند ترکش که در بدنم فرو رفته بود، در مقایسه با آنچه قبلاً دیده بودم، چیزی نبود. شوان مرا محکم در آغوش گرفت، صورت زیبایش را در سینه‌ام پنهان کرد و اشک‌های شادی از دیدار دوباره‌مان را پنهان کرد. حتی در خواب، خواب نبردهای پرهیاهو، انفجارهای کرکننده و بدن‌های غرق در خون را می‌دیدم. او را به بالای تپه‌ی چوپ مائو بردم تا خاطراتمان را زنده کند. درخت مورد سیاه بر فراز تپه قد برافراشته بود و شاخه‌هایش مانند نگهبانی جدی که از جنگل سبز محافظت می‌کند، به سمت آسمان امتداد یافته بودند. نام معشوق‌هایی که زمانی با هم بودیم، بر تنه‌اش حک شده بود. حالا، به نمادی دوست‌داشتنی از عشق ما تبدیل شده بود؛ لمس آن قلبم را از شادی عجیبی پر می‌کرد. حروف بزرگ‌تر و خشن‌تر، گواهی بر عشق تزلزل‌ناپذیر و وفادارانه بین من و او، اکنون بر درخت حک شده بودند.

به جنگل سبز روی تپه خیره شدم، تنه‌ها بزرگتر می‌شدند، شاخه‌ها بلندتر، و سایبان‌ها گسترده‌تر. سه سال در میدان جنگ مثل این بود که در یک دانشگاه بزرگ درس خوانده باشم. غذای نظامی می‌خوردم، به افکار نظامی فکر می‌کردم و درس‌های نظامی می‌خواندم. آموزشی که با ایستادن در میان صفوف ارتش دریافت کردم، پاهایم را قوی‌تر و ذهنم را گسترده‌تر کرد. مثل درختی مرتب در جنگل بودم. با بازگشت از جنگ، زندگی در کوهستان را حتی بیشتر گرامی داشتم.

من تعداد رو به افزایش درختان روی تپه را مشاهده، لمس و شمارش کردم. درختان کوچکی که قبلاً زیر علف‌های نرم پنهان بودند، اکنون شاخه‌های خود را تا ارتفاع شانه‌هایشان کشیده بودند. برخی از درختان بزرگ که توسط چوب‌برها برای چوب بریده شده بودند، شاخه‌های جدیدی از تجدید حیات را در خود جای داده بودند. جنگل‌ها در بهار، زمانی که هوا گرم‌تر است، بیشترین رشد را دارند. پس از گذراندن زمستان، درختان پر از شیره حیات‌بخش هستند و با جوانه‌های بی‌شمار بهاری شکوفا می‌شوند. درختان کوهستانی بی‌پایان، قد برافراشته، تاج‌های پهن خود را به سمت آسمان کشیده‌اند و ریشه‌هایشان عمیقاً در زمین فرو رفته است.

فرش خنک و نرم برگ‌های جنگل باعث می‌شود عاشقت شوم.

(1)، (4): متن آهنگ «یک عمر، یک جنگل درخت» اثر نوازنده تران لونگ آن؛ (2): آشپزخانه‌ای پنهان در زمین، که آتش و دود را پنهان می‌کند، اختراع نویسنده هوآنگ کام؛ (3): خدایی که در اساطیر یونان نماد قدرت است.

منبع: https://baobinhthuan.com.vn/rung-rung-nho-rung-129720.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
توسعه

توسعه

خوشحالم که در ویتنام عزیز به دنیا آمده‌ام.

خوشحالم که در ویتنام عزیز به دنیا آمده‌ام.

دستگاه جوجه کشی تخم مرغ

دستگاه جوجه کشی تخم مرغ