Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

آوریل - ماهی پر از احساسات نوستالژیک و متفاوت!

Việt NamViệt Nam18/04/2024


زمان خیلی سریع می‌گذرد! الان ماه آوریل است.

از آوریل ۱۹۷۵ تا امروز - به اندازه کافی زمان که بتوانم آن را «روزی روزگاری» بنامم - آن «روزی روزگاری»، دختر کوچک همسایه‌مان فقط کودکی بود که به مادرش چسبیده بود و با نگاهی بی‌روح به جنگ خیره شده بود، در حالی که من نیز درگیر جنگ از منطقه‌ای به منطقه دیگر کشیده و کتک می‌خوردم. و در این آوریل، دختر کوچکی که در آن زمان «با نگاهی بی‌روح به جنگ خیره شده بود» اکنون یک مادر جوان موفق است، در حالی که من، یک پیرزن، با نگاهی بی‌روح به زندگی خیره شده‌ام!

bai-tho-noi-nho-thang-tu-huynh-minh-nhat-444772.jpg

آن ماه آوریل، بدون اینکه قول دیدار دوباره بدهم، با او خداحافظی کردم. سال‌ها بعد، در حالی که دلم برای زادگاهم تنگ شده بود، برگشتم و او را ملاقات کردم. انگار همین دیروز بود، اما حالا او بزرگ شده و خوش‌شانس است که زندگی بی‌دغدغه‌ای را در آرامش سپری می‌کند. او به من گفت: «حیف که من فقط از طریق کتاب‌ها، روزنامه‌ها و فیلم‌ها از جنگ خبر دارم... کاش می‌توانستم از نزدیک با آن روبرو شوم و دردش را با کسانی که به خاطر جنگ رنج کشیده‌اند و از دست داده‌اند، به اشتراک بگذارم.» آیا او بیش از حد ایده‌آل‌گرا و رمانتیک بود؟

یه فروردین دیگه از راه رسید!

امروز بعد از ظهر، یک بعد از ظهر آوریل، به زادگاه قدیمی‌ام برگشتم. من و دوست دخترم، یکی پیر و یکی جوان، با هم در جاده روستا قدم زدیم. روستا خیلی تغییر کرده است. برخلاف روزهای قدیم، که خانه من و او با ردیفی از بوته‌های ختمی از هم جدا می‌شد. بوته‌های ختمی فقط نماد مرز زمین بودند، نه جدایی قلب‌ها. خانه‌ها اکنون دیوارهای بلند و دروازه دارند؛ به نظر می‌رسد یک رشته نامرئی پیوندهای جامعه را از هم جدا می‌کند. بسیاری از مردم امروزه با احتیاط غذا می‌خورند، با احتیاط ثروتمند می‌شوند و قلب‌هایشان بسته است. فقط زمین باز می‌ماند زیرا نمی‌توان آن را پنهان کرد، حتی اگر حاوی... طلا باشد.

مدت زیادی از آخرین باری که غرش هواپیماهایی را که هوا را می‌شکافند، غرش توپ‌هایی را که در دل شب طنین‌انداز می‌شوند، یا صحنه غش کردن مادر جوانی را با شنیدن خبر مرگ شوهرش در جنگ دیده‌ایم، می‌گذرد... آن صحنه‌ها دیگر وجود ندارند. این لذت صلح است.

آوریل امسال، من و دوست دخترم بالاخره این فرصت را داشتیم که یک بعدازظهر داغ را با هم در زادگاهمان بگذرانیم. خورشید مثل آتش بود، چمن و درختان را خاکستری می‌کرد، برگ‌ها را زرد می‌سوزاند، و بر شهر کوچک لا گی که خیلی غربی به نظر می‌رسید، شعله می‌کشید. حتی در زادگاه ما، همه چیز عجیب به نظر می‌رسید - جاده‌های عجیب، سرزمین عجیب، خانه‌های عجیب، مردم عجیب. از او پرسیدم: «در زادگاه ما، چه کسی هنوز زنده است و چه کسی رفته است؟» «تعداد کمی باقی مانده‌اند، بسیاری گم شده‌اند.» بعدازظهر آوریل کم‌رنگ شد، خورشید کم‌نورتر شد، و ما در یک کافه کنار جاده‌ای برای قهوه توقف کردیم و به «ملودی غرور» گوش دادیم: «...ما عهد می‌کنیم که برای آزادسازی جنوب پیشروی کنیم...» او با دقت گوش داد و گفت که مدت زیادی است که این آهنگ را نشنیده است - آهنگی فراموش‌نشدنی از هر دو طرف - این طرف و آن طرف. و ادامه داد: «برادر، در جنگ می‌میرد، از پیری می‌میرد، در تصادفات می‌میرد، از بیماری می‌میرد... مردم بعد از مرگ چه می‌دانند؟» عزیزم، شاگردان کنفوسیوس زمانی این سوال را از او پرسیدند و او پاسخ داد: «اگر می‌خواهی بدانی که آیا پس از مرگ هنوز چیزی می‌دانی یا نه، صبر کن تا بمیری، آن وقت خواهی فهمید!» با نگاه به من، پاسخ کنفوسیوس خیلی عاقلانه بود، اینطور نیست؟

گذشته در هر فرد، هر ملتی، هر کشوری وجود دارد. گذشته ترکیبی از شادی و غم، شکوه و شرم، خون و اشک، جدایی و رنج، مرگ و سوگواری است. امروز بعد از ظهر، در ماه آوریل، پس از سال‌ها سرگردانی در شهر از زمان پایان جنگ، به زادگاهم بازمی‌گردم. در گرگ و میش خاموش، من و معشوقم ساکت هستیم و به پژواک گذشته گوش می‌دهیم...

«...بعد از سی سال دوری، دوباره همدیگر را می‌بینیم و اشک شوق سرازیر می‌شود...» (شوان هونگ).


منبع

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
اتوبوس موسیقی

اتوبوس موسیقی

داستان‌سرایی درباره رئیس‌جمهور هوشی مین - پرورش حس میهن‌پرستی.

داستان‌سرایی درباره رئیس‌جمهور هوشی مین - پرورش حس میهن‌پرستی.

مجموعه آموزش

مجموعه آموزش