Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

«از های تو» در کنار رودخانه وام

نیمه‌شب، در بخش مراقبت‌های ویژه، به جز بیماران بدحال که همیشه در رویاهایشان غرق بودند، بقیه در جنب و جوش بودند. برخی از مردم وقتی تان را دیدند که کنار تخت بیمارستان پدرش زانو زده بود، اشک ریختند.

Báo Long AnBáo Long An25/07/2025


125_564_benh-vien.jpg

تصویر نمایشی

۱. نیمه‌شب، در بخش مراقبت‌های ویژه، به جز بیماران بدحال که همیشه در رویاهایشان غرق بودند، بقیه در غوغا بودند. بعضی‌ها وقتی تان را می‌دیدند که کنار تخت پدرش زانو زده بود، بدنش می‌لرزید و هق‌هق‌های فروخورده‌اش گاه به فریادی خفه تبدیل می‌شد، اشک می‌ریختند. او مجبور شد پدرش را ببندد، زیرا پیرمرد مدام سوزن سرم را بیرون می‌کشید و خون روی ملحفه می‌ریخت. دستانش که به باز کردن و تعمیر بانداژ عادت داشتند، می‌توانست هر گره‌ای را که پیدا می‌کرد، باز کند.

آن روز، وقتی که در تخت بادی خوابیده بودم، نزدیک به دو لیتر الکل نوشید، ناگهان تلو تلو خورد و به زمین افتاد، دهانش کف کرده بود، زبانش را گاز گرفته بود و خون بالا می‌آورد. تان او را بلند کرد و سوار یک سه‌چرخ کرد و برای درمان اورژانسی به بیمارستان برد. پس از سه روز، وقتی حالش بهتر شد، او را به بخش مراقبت‌های ویژه بخش داخلی منتقل کردند. او به هوش آمد، اما چون چند روزی بود که طبق معمول مشروب نمی‌خورد، مدام دچار هذیان می‌شد.

تان در حالی که سعی می‌کرد پدرش را دلداری دهد، به او گفت: «فقط کمی بیشتر صبر کن، بابا. وقتی آن دو کیسه سرم را تمام کردی، لوله‌ها را برایت باز می‌کنم، باشه؟»
بچه

- این صدای کیست که در گوشم زمزمه می‌کند؟ اگر اشتباه نکنم... صدای عمه طا است... آیا هوئه دان است؟

- منم بابا! من تان هستم!

- پس تویی عمه! ای وای، چه گناهی مرتکب شده‌ای که این‌طور زانو زده‌ای؟ چرا به جای اینکه اینقدر عبوس به نظر برسی، لبخند نمی‌زنی؟ چه گناهی مرتکب شده‌ای؟

- من گناهکارم... که پدرم را به بند کشیدم.

«شنیدن این حرف‌ها فقط من را گیج‌تر می‌کند. چطور... چطور یک زن می‌تواند شوهرش را زندانی کند؟ امکان ندارد... اشتباه می‌کنی! زن من جرأت خیانت ندارد؛ او خیلی مرا دوست دارد! خیلی به من اهمیت می‌دهد! او این همه قول و قرار با من گذاشته است!»

پرستار تخت کناری به تان گفت: «تان، انگار از دیدن یک اپرای قدیمی یا یک نمایش تئاتر سنتی دچار توهم شده؟»

- مادرم اپرای سنتی ویتنامی می‌خواند و پدرم او را خیلی دوست داشت، برای همین خیلی از نمایشنامه‌هایش را حفظ بود! پدرم آن موقع‌ها اینقدر زیاد مشروب نمی‌خورد. بعد از فوت مادرم، آنقدر غمگین بود که شروع به زیاده‌روی در نوشیدن کرد!

- روز اول... ملاقات ما قلبم را دیوانه کرد... به خاطر او. چشمانش برق می‌زد... آه ها... به روشنی هزاران ستاره می‌درخشید، مژه‌هایش مانند شاخه‌های بید خمیده، لب‌هایش مانند شکوفه‌های هلو، ما به هم قسم خوردیم که هرگز تغییر نخواهیم کرد، مانند پرندگانی با بال‌های به هم پیوسته... برای همیشه با هم.

- بابا، عضلاتت را سفت نکن، طناب به مچ دستت آسیب می‌زند!

- خاله، میشه بپرسم این کار رو برای کی دارم انجام میدم؟

- هاها... و برای چه کسی دیگه؟

- به خاطر... ما!

- به خاطر اون؟... ها ها... من به پدرش کمک کردم تا به افتخار برسه... و خودم درد و تحقیر رو به بار آوردم. حتی اگه برات مهم نیست، حداقل یه کم رحم داشته باش... چطور می‌تونی انقدر سنگدل باشی؟ من که بهت خیانت نکردم، پس چرا انقدر با من بی‌رحمی می‌کنی؟ ترجیح می‌دم بذاری دشمن منو بکشه تا اینکه شوهرت رو ببندی و تحویلشون بدی.

- بابا!

- الان باید بری خونه، خاله!

بعد از چندین شب بی‌خوابی، خسته و کوفته، پای تخت بیمارستان مادرم دراز کشیده بودم و سعی می‌کردم به یاوه‌گویی‌های مستانه‌ی تانگ گوش دهم. او یک سال از من بزرگتر بود، سالی یک سال به عنوان ماهیگیر در رودخانه‌ی وام در مناطق گو نوی و تان دین کار می‌کرد. انگار تانگ خودش را روی صحنه تصور می‌کرد، در حال بازی در نقش تو های تو که قبل از اعدامش با همسرش، تا هوئه دان، ملاقات می‌کند. دستان بسته‌اش انگشتانش را تکان می‌دادند، صدایش گرفته و به سختی شنیده می‌شد. راستش را بخواهید، او دیالوگ‌هایش را بهتر از عوامل صحنه‌ی پشت پرده می‌دانست.

- تا هوئه دان... آیا باید این جام شراب را بنوشم؟ چون این... جامی تلخ است... که از کینه‌ی لبریز در سینه‌ام می‌درد، اشک‌های عشق از چشمانم جاری می‌شود در حالی که با معشوقم که به سرزمینی دور می‌رود خداحافظی می‌کنم، اما تصویر او برای همیشه محترم خواهد ماند. در این لحظه‌ی پایانی، سعی می‌کنم درست را از نادرست تشخیص دهم، مانند ببری در قلبم، با میل و رغبت چنگال‌های خودم را نابود می‌کنم. ای خدا! آیا شهرت، قدرت و میله‌های آهنین یک زن زیبا نام تو های تو را پاک کرده است؟ جام شرابی که مدت‌ها پیش با هم نوشیدیم شکسته است، این جام آخرین دیدار ماست. از شهرت خسته شده‌ام، سرم را به نشانه‌ی تفکر خم می‌کنم. چرا گریه نمی‌کنم؟ چرا لب‌هایم آغشته به اشک‌های شور است؟ ما از هم جدا می‌شویم، هر کدام راه خود را می‌رود، اشک‌هایی مانند شبنم و مه. اما بی‌خیال، همه‌ی این‌ها را می‌گویم، بالاخره این پیوند زن و شوهر است، من همه‌اش را برای خشنودی هوئه دان خواهم نوشید.

۲. تائو در ۵۴ سالگی هنوز مجرد است. اینکه او را «سخت‌گیر» می‌نامند، فقط تا حدی درست است؛ دلیل اصلی این است که در چند سال گذشته، مادر مسنش بستری بوده و عملاً به یک گیاه تبدیل شده است و او کسی بوده که از او مراقبت کرده است - حمام کردن، غذا دادن و غیره - و برای هیچ چیز دیگری وقت نگذاشته است. تائو گفت: «در نهایت، اگر ناگهان کسی را به خانه بیاورم و او را با خودم رنج بدهم، حیف خواهد شد!» تائو که سال‌ها از او مراقبت کرده، او را از بیمارستان چو ری به بیمارستان ۱۱۵، سپس به بیمارستان ترونگ وونگ و بعداً به بیمارستان عمومی استان برده است. به همین دلیل، او در تکنیک‌های ساده پرستاری مانند تعویض مایعات داخل وریدی، خارج کردن سوزن‌ها، تجویز داروهای دیابت و استفاده از نبولایزر مهارت دارد... در بخش مراقبت‌های ویژه، همه او را «دکتر» تائو صدا می‌زنند.

تان کنار تخت بیمارستان زانو زد. تان موفق شد طناب‌هایی را که پاهایش را بسته بودند باز کند، سپس به سینه پسر لگد زد و او را به زمین انداخت. «برادر تام، داری با من بازی می‌کنی! تو مرا فریب دادی تا الکل بنوشم، سپس مرا به جنگل حرا بردی، بستی و گذاشتی مورچه‌ها مرا گاز بگیرند! من پسر آرامی هستم، اما از اینکه مردم به معلمان و دوستانشان خیانت می‌کنند متنفرم!» تان به پسرش خیره شد، اما در حالت مستی، به اشتباه او را به عنوان یک دوست مشروب‌خوار به نام تام تصور کرد. تان سینه‌اش را گرفت، درد را سرکوب کرد و نشست، در حالی که اشک از صورتش جاری بود.

«دکتر» تائو به سرعت به سمتش دوید و پاهای تانگ را به تخت چسباند و در همان حال سر تانگ فریاد زد: «اگر او را دوست داری، کتکش بزن... اگر پدرت را دوست داری، محکم ببندش. بعد از اینکه سرم تمام شد، بازش کن. شل بستنش بی‌فایده است!»

تان زیر لب گفت: «من از نقرس خیلی می‌ترسم، دست بابا از زور زدن درد می‌کند.»

«و تو هم، داری تو کار من با عمو تام دخالت می‌کنی؟ مواظب باش، ازت تا استان و دولت مرکزی شکایت می‌کنم. من داشتم مارماهی می‌گرفتم، چرا منو گول زدی که باهات مشروب بخورم و بعد منو بستی؟» تانگ برگشت تا «دکتر» تائو را نفرین کند.

تائو ریزخندی کرد و گفت: «تو یه چیزی هستی، مگه نه؟» «اگه حالت انقدر خوبه، دراز بکش، یه سرم بهت وصل کنم، بعدش دوئل می‌کنیم.»

فونگ که در ترونگ تای زندگی می‌کند، کمی از سن «جوانی» گذشته است، او هم مجرد است و از مادرش که دو سال پیش دچار سکته مغزی شده بود، مراقبت می‌کرد. او نشست و آستین «دکتر» تائو را کشید: «بیایید آقا، او تشنج دارد. به مرد جوان کمک کنید تا او را ببندد، بعد از اینکه سرم تمام شد، اوضاع را درست می‌کنیم.»

در حالی که دست‌ها و پاهایش محکم به چارچوب تخت بسته شده بود و ملحفه‌ای روی سینه‌اش کشیده شده بود، تانگ در خود جمع شده بود و با درماندگی تقلا می‌کرد. سرم به آرامی، قطره قطره، مانند صدای آهسته و غم‌انگیز قهوه در فیلتر در نیمه‌شب، چکه می‌کرد. شاید خیلی خسته بود، یا شاید آرام‌بخش داشت اثر می‌کرد، تانگ با چشمانی مات به سقف نگاه کرد:

نونگ من... نونگ من...! ای ماه، چرا چنین دلشکستگی... چرا عشق ما به امید فراموشی شکسته شد... چرا این غم اینقدر سنگین است... که سایه‌اش بر جویبار روان سوسو می‌زند... قلبم از هم پاشیده است...

نونگ من، چرا ما همدیگر را ملاقات کردیم و برای همیشه از هم جدا شدیم... من نه رویای یک کاخ طلاکاری شده را در سر می‌پروراندم و نه جرات داشتم عاشق یک زن زیبا شوم، اما سرنوشت سرنوشت ما را تغییر داد و مرا به حال خود رها کرد تا این عشق یک طرفه را برای هزار سال در آغوش بگیرم...

می‌خواهم فراموش کنم، اما تصویر کسی مدام در رویاهایم ظاهر می‌شود؛ آن غده‌ی عشق با رودخانه‌ی متروک یکی خواهد شد... تا برای همیشه با آن عشق وداع کنم... تازه حالا معنای حسرت را می‌فهمم... و در این لحظه، توان من رو به تحلیل است... دستان لرزانم فلوت بامبو را بلند می‌کنند، و باد را وام می‌گیرند تا تمام احساسات خالصانه‌ام را با خود ببرد...

با شنیدن این آهنگ، تان با صدای بلند هق هق کرد و در میان هق هق‌هایش به "دکتر" تائو گفت: "پدرم دلم برای مادرم تنگ شده! او قبلاً این آهنگ را با او می‌خواند!"

۳. در این فصل، هوا به شدت گرم بود و بیماران به بخش داخلی B هجوم می‌آوردند، تخت‌ها در سراسر راهرو صف کشیده بودند، اکثراً افراد مسن، از جمله بیماران لاعلاجی که بیمارستان چو ری و بیمارستان ۱۱۵ برای کاهش ازدحام به استان‌ها "فرستاده" بودند. آن شب، تقریباً همه در بخش بیدار بودند؛ چند پرستار بیرون از راهرو با کنجکاوی از پنجره‌ها نگاه می‌کردند، اما هیچ کس جرات سرزنش تانگ را نداشت. برخی حدس می‌زدند که تانگ در زندگی روزمره‌اش مردی سخت‌کوش بوده و روزهایش را صرف رسیدگی به مزارع، گاوها، گاومیش‌ها، مارماهی‌ها و ماهی‌ها می‌کرده است...

شاید این درست باشد، چون در حالت مستی‌اش، گذشته از لگدی که برای انتقام گرفتن از عمو تام به خاطر «خیانت به معلم و دوستانش» خورد، تنها چیزی که باقی مانده بود خاطرات تکه‌تکه شده‌ای از زندگی روستایی و محبت همسایه‌ها بود، و به دنبال آن لحنی التماس‌آمیز: «منو باز کن، تا برم پایین به شالیزارها و دو تا مارماهی بگیرم تا برای تان سوپ ترش درست کنم. اگه فرار کنه خیلی حیف میشه؛ فقط حدود دو کیلوئه!»

سرم تازه آخرین قطره‌اش را چکانده بود که پرستار بطری را برداشت و به تان گفت سوزن را نگه دارد تا تزریق ادامه پیدا کند. «دکتر» تائو در حالی که به تان کمک می‌کرد طناب‌های گره خورده را باز کند، به شدت عرق کرده بود. به محض اینکه «آزاد» شد، تان از جا پرید: «من دارم می‌روم خانه! دیگر با تو بازی نمی‌کنم. برادر تم، دیگر هرگز برای دعوت من به نوشیدنی، صورتت را به خانه من نشان نده!» با نوشیدن حدود ۲ لیتر الکل، به نظر می‌رسید که آرام‌بخش هیچ تاثیری بر تان ندارد.

تان در حالی که دستش را دور شانه پدرش حلقه کرده بود، دنبالش دوید: «دوستان برای شوخی همدیگر را اذیت می‌کنند، چرا اینقدر عصبانی می‌شوید؟ دیروقت است، جاده کنار رودخانه تاریک است، چرا امشب خانه من نمی‌مانید؟ می‌توانیم برای هم داستان‌هایی درباره خانم کیم سن که نقش لو کیم دین را در نمایش «رقص شمشیرزن برای نجات تو چائو» بازی می‌کرد، تعریف کنیم.»

«نه، من همسرم را به یاد خواهم داشت، او را در قلبم، در ذهنم حک خواهم کرد. همسرم، تو حق نداری از او نامی ببری... او ناگهان مرا تنها گذاشت، چه لذتی در این زندگی باقی مانده است؟ بعد از مرگش، به خودم قسم می‌خورم، از این به بعد دیگر به رودخانه وام نخواهم رفت. قایقم را به ساحل می‌کشم و آنجا می‌گذارم؛ اگر دوست داری می‌توانی آن را برداری و از آن استفاده کنی! حالا فقط می‌دانم چطور به تان در پرورش گاوها کمک کنم، و وقتی آزاد شدم، می‌نوشم تا این زندگی کسل‌کننده را فراموش کنم! بگذار به خانه بروم، چرا مرا می‌کشانی؟» تان، لنگان لنگان و لرزان روی پاهایش، سعی می‌کرد تان را به سمت در اتاق بکشد.

بعد از حدود ده دقیقه تقلا، آنها دیدند که تان سعی دارد تانگ را به رختخواب برگرداند. تانگ به رختخواب رفت و محکم به پدرش چسبید. حالت مستی‌اش مدام تکرار می‌شد. حالا تانگ پسرش را می‌شناخت، اما همچنان اصرار داشت که کسی که قبلاً او را بسته بود، پدرش، تام، بوده است. تانگ که بی‌قرار بود، سعی کرد سوزن را بیرون بکشد. تان دست او را گرفت: «این یک پروانه است، بگذار برای تفریح ​​آنجا بنشیند، شاید مادرت به خانه بیاید!»

تانگ هق هق کنان در حالی که اشک می‌ریخت و صدایش لکنت داشت، گفت: «دلم برای... مادرت تنگ شده!»

۴. زندگی مثل یک رویا است، خیلی غیرقابل پیش‌بینی! نیمه‌شب‌ها در بیمارستان، گاهی اوقات صدای گریه‌هایی می‌شنوم که شب تابستانی خفه‌کننده را پاره می‌کنند و باعث می‌شوند کسانی از ما که به راحتی تکان می‌خوریم، در سینه‌هایمان احساس درد کنیم. در اورژانس، تنها در یک شب، سه نفر جان باختند، از جمله یک دختر بسیار جوان و زیبا و یک پسر ۱۸ ساله که به دلیل آسیب شدید سر درخواست مرخصی به خانه کرده بود. در بخش مراقبت‌های ویژه، بخش داخلی B، به نظر می‌رسید...

یک گوشه «فنگ شویی» وجود دارد (فکر می‌کنم همینطور باشد)، و فقط در عرض چند روز اینجا، شاهد دو مورد «کیسه گاز» (بیرون زدگی) بوده‌ایم که به خانه فرستاده شده‌اند. زندگی کردن به شکلی که ارزش زیستن داشته باشد خیلی سخت است! با دیدن محبت عزیزان نسبت به متوفی، می‌توانید حس کنید که آنها چگونه زندگی خود را گذرانده‌اند. مردن بر اثر پیری در سن نزدیک به ۹۰ سالگی لزوماً یک موهبت نیست؛ شاید آن روزهای طولانی و کشدار، مجموعه‌ای از ناله‌های تنهایی، غفلت خانواده، دراز کشیدن تنها روی برانکارد و انتشار بوی بد بوده است.

تان توضیح نداد که چرا مادرش فوت کرد، فقط گفت که او پس از سکته مغزی کاملاً ناگهانی درگذشت. پدرش چند ساعت پریشان بود، سپس ناگهان به سمت رودخانه دوید، قایق را به ساحل کشید و یک کامیون یدک‌کش را صدا زد تا آن را به خانه ببرد. هیچ‌کس نفهمید چرا تان قسم خورد که دیگر هرگز به رودخانه وام نرود، اما تان می‌دانست که دیگر کسی نمانده است که او را همراهی کند، روی قایق تکان بخورد و ماهی‌ها را از تورهای وصله‌دار بیرون بکشد؛ هیچ‌کس نمانده بود که وقتی خوابش نمی‌برد برایش آهنگ‌های محلی بخواند.

پرسیدم: «تان، مادرت قبلاً با یک گروه تئاتر سفر می‌کرد؟» امیدوار بودم کسی باشد که من بشناسم، چون با تعداد زیادی از بازیگران زن و مرد در تای نین آشنا بودم.

- بله، از پدرم شنیدم که او با گروه‌های زیادی سفر می‌کرد. آوازش شیرین بود، اما «در اجراهای صحنه‌ای خوب» نبود، بنابراین فقط نقش یک خدمتکار را بازی می‌کرد. وقتی گروه به تان دین رفت، به نحوی، بعد از رفتن آنها، او اصرار داشت که بماند و با پدرم به خانه برود! پدرم آنقدر شیفته او بود که هرگز اجازه نمی‌داد هیچ کار سختی انجام دهد و اجازه نمی‌داد سوار قایق شود، از ترس اینکه آفتاب پوستش را بسوزاند. او به پدرم التماس کرد و گفت که می‌خواهد به دیدن رودخانه و سنبل‌های آبی برود، تا اینکه پدرم بالاخره موافقت کرد.

اینها فقط مکالمات کوتاهی بودند که در حالی که تانگ روی تخت بیمارستان چرت می‌زد، بدون اینکه نیازی به بستن دست و پایش باشد، رد و بدل می‌شد و او حتی پدرش، تم، را که به معلم و دوستانش خیانت کرده بود، فراموش کرده بود. در این زندگی پر از سختی، که گاهی اوقات به یاد می‌آورد و گاهی اوقات فراموش می‌کند، فردی وفادار و صادق مانند تانگ تبدیل به انسان خوبی می‌شود!

«این حرف از طرف همسر ژنرال است.»

شمشیر امپراتوری همزمان با آغاز سفرم به من اعطا شد.

بی‌صبرانه منتظر خبری از او بودم و مدام این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتم.

پنج پاس از شب، غرق در رویاها.

بی‌صبرانه منتظر خبری از او هستم.

آه، جگرم از درد می‌تپد!

ممکن است راه طولانی باشد، اما ممکن است زنبورها و پروانه‌ها هنوز آنجا باشند.

لطفا به عهد و پیمان زناشویی خیانت نکنید.

تمام شب مشتاقانه منتظر خبری از تو هستم.

روزها طولانی و خسته‌کننده هستند، مانند سنگِ همسرِ منتظر.

زن با نگرانی منتظر خبری از شوهرش است.

چطور تونستی انقدر ظالم باشی؟

او آدم خوبی است.

شب‌ها، بیدار می‌ماندم، غرق در غم و اندوه.

نسل‌هاست که ما اینجا و آنجا دور هم جمع شده‌ایم.

باشد که جذابیت ساز سنتور هرگز محو نشود.

برایش نذر کرد.

دو کلمه "an" برابر با "an" هستند.

بازگشت به خانواده

«بگذارید پرستوها و پرندگان دو به دو با هم متحد شوند...»

(دا کو هوای لانگ)

دانگ هوانگ تای

منبع: https://baolongan.vn/tu-hai-tho-ben-ben-song-vam-a199450.html


برچسب: اشک

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
ارگ سلطنتی تانگ لانگ در شب

ارگ سلطنتی تانگ لانگ در شب

گوشه‌ای کوچک و آرام، جایی که رنگ سبز با رنگ قرمز درخشان تلاقی می‌کند.

گوشه‌ای کوچک و آرام، جایی که رنگ سبز با رنگ قرمز درخشان تلاقی می‌کند.

ویتنام زیبا

ویتنام زیبا