
نویسنده و خانواده همسرش
کنار من آقای دات، یک مهاجر ویتنامی که اصالتاً اهل فان تیت است و بیش از 30 سال در دانمارک زندگی کرده، نشسته بود. او گشادهرو و بشاش بود و زیاد در مورد زندگی پایدار خانوادهاش در این کشور سردسیر صحبت میکرد.
ملاقات با یک هموطن در آسمانهای بلند.
تقریباً ساعت ۴ صبح به وقت دبی (۷ صبح به وقت ویتنام)، هواپیما در فرودگاه بینالمللی دبی فرود آمد. فضا جادار و تمیز بود؛ کارکنان، که لباس سنتی عربی پوشیده بودند، خدمات با دقتی ارائه دادند.
در حالی که سه ساعت منتظر پرواز بعدیام بودم، از فرصت استفاده کردم و این فرودگاه درجه یک جهانی را گشتم. رفت و آمد بین ترمینالها به وسایل حمل و نقل متنوعی نیاز داشت: تراموا، قطار، ویلچر...
پرواز از شهر هوشی مین به دبی تقریباً ۶ ساعت طول میکشد. طبق نقشه، هواپیما از چندین قاره عبور میکند: آسیا، آفریقا، اقیانوس هند و سپس خاورمیانه - برخی از مکانهایی که قبلاً به جز هند از آنها بازدید کردهام.
خاطرات سال ۲۰۱۱ دوباره به ذهنم هجوم آوردند: یک سفر مطالعاتی یک هفتهای به آفریقای جنوبی - از ژوهانسبورگ تا دماغه امید نیک. در آنجا، با خانم دو لین (مادام لین) آشنا شدم که در آن زمان رئیس گروه بیمه AAA و کنسول افتخاری جمهوری آفریقای جنوبی در شهر هوشی مین بود.
بعدها، وقتی به انجمن حمایت از خانوادههای شهدا در شهر هوشی مین (۲۰۲۰-۲۰۲۵) پیوستم، خانواده خانم لین به طور فعال در این انجمن مشارکت کردند و دهها میلیارد دونگ ویتنامی به فعالیتهای این انجمن کمک کردند؛ تنها در طول همهگیری کووید-۱۹، آنها میلیاردها دونگ ویتنامی را برای حمایت از خانوادههای ذینفعان بیمه درمانی ارائه دادند.
در پرواز، با یک مهماندار ویتنامی دیگر آشنا شدم. تائو، اهل استان تای بین بود. تائو با شنیدن صدای من، مرا به عنوان یک هموطن شناخت و با مهربانی نحوه استفاده از صفحه کنترل را به من نشان داد. «وقتی به ما نیاز داشتی، این دکمه را فشار بده. ما همین الان آنجا هستیم.» وقتی به ما نیاز داشتم، دکمه را فشار دادم. خیلی زود، یک فنجان قهوه داغ روی میز من بود. در ارتفاع هزاران متری، این برخورد با یک ویتنامی دیگر، قلبم را گرم کرد.
یک خانواده فرهنگی نروژی
این ویلا با سبک نوردیک متمایز خود، بر فراز تپهای قرار دارد. هوای اسلو، پایتخت نروژ، امروز صبح خیلی سرد نبود و حدود ۲ درجه سانتیگراد بود. چند روز پیش دمای هوا -۶-۷ درجه سانتیگراد بود و برفها هنوز کاملاً آب نشده بودند.
میزبانان ما - خانوادهی همسر ما - زوجی فرهیخته هستند. آنها که بیش از ۸۰ سال سن دارند، گذشتهای پر جنب و جوش و باتجربه داشتهاند. آنها بیش از ۱۰ سال در چین و سالهای زیادی در کشورهای توسعهیافتهای مانند فرانسه، ایالات متحده و ژاپن زندگی و کار کردهاند و دیدگاهی وسیع و روشنگرانه دارند.
مادر شوهرم تعریف میکرد: «وقتی بازنشسته شدیم، زادگاهمان را به عنوان مقصد نهایی خود انتخاب کردیم. ویلای آنها مثل یک موزه کوچک است که یادگاریهایشان را در خود جای داده است. بیشتر مجموعه آنها از چین میآید.»
لباسهای امپراتورهای مختلف چینی و آثار باستانی توسط این زوج بسیار حرفهای چیده شده بود. مادر شوهرم با علم به اینکه من هم از یادگیری تاریخ و عتیقهجات لذت میبرم، چندین بار به آنجا آمد تا من را با «تاریخچه هر اثر باستانی» و سفر طاقتفرسای آوردن آنها از کشورهای مختلف جهان آشنا کند.
وقتی در نروژ هستید، باید ماهی سالمون بخورید. خانواده همسرم ما را دعوت کردند تا این غذای مخصوص را که پدرشوهرم خودش درست کرده بود، امتحان کنیم. مادرشوهرم گفت که شوهرم به ندرت نگران آشپزی است، اما هر وقت مهمان مهمی داریم، شخصاً به آشپزخانه میرود.
پدرزن من مرد کمحرفی است، اما وقتی صحبت از ماهی سالمون شد، اشاره کرد که پدربزرگش محقق و فعال محیط زیست ماهی سالمون وحشی بوده است. او نویسندهی کتابی معروف در مورد تحقیقات ماهی سالمون و از طرفداران پروپاقرص حفاظت از ماهی سالمون وحشی بوده است.
او ویدیویی از کوچکترین پسرش (دامادمان) در سن ۱۰ سالگی نشان داد که به عنوان مجری تلویزیون ملی انتخاب شده بود. او اضافه کرد که سایر اعضای خانواده نیز روزنامهنگار و مجسمهساز هستند...
یک جمع خانوادگی گرم و صمیمی که ریشه در سنت نروژی داشت. از ویلای بالای تپه، در حالی که جنگلها مانند بابانوئلی که کلاه برفی بر سر دارد، در مقابلم گسترده شده بودند، در سکوت به این فکر میکردم که با وجود تفاوت در زبان، آداب و رسوم، سلیقهها و غذاها، مردم هنوز یک وجه مشترک دارند: ارتباط انسانی، جوهره فرهنگ ملیشان و یکپارچگی.
تولدت مبارک در سرزمین برف.
اول از همه، باید گفت که جشن تولد در همه جای دنیا مشابه است. در کشورهای توسعهیافته، فرهنگ جشن تولد زودتر شکل گرفته و گسترش یافته است. در حالی که غرب بر جشن تولد تمرکز دارد، شرق تأکید بیشتری بر بزرگداشت اجداد دارد.
چه سالگرد باشد و چه تولد، همه آنها یک هدف مشترک دارند: قدردانی و بزرگداشت «شخصیت اصلی»، ایجاد فرصت هایی برای گرد هم آمدن اعضای خانواده و به نمایش گذاشتن جنبه های زیبای فرهنگ خانواده و جامعه.
اخیراً این فرصت را داشتم که در یک جشن تولد در اسلو، پایتخت نروژ، کشوری در شمال اروپا که در تمام طول سال برف دارد، شرکت کنم. این دومین سالگرد تولد نوهام، مای تم (که نام نروژیاش کورنلیا است) بود.
شنبهی زیبایی بود، با آفتاب طلایی و دمای حدود ۲ درجهی سانتیگراد. حدود ۲۰ مهمان حضور داشتند که بیشترشان از اقوام پدری مای تم بودند. دخترم و همسرش یک جشن تولد ساده اما دنج برایش ترتیب داده بودند.
دختر گفت: «بابا، بیا با غذای ویتنامی ازت پذیرایی کنیم.»
دخترم سه غذا از یک رستوران ویتنامی سفارش داد: کتلت میگو، مرغ بریان با نودل فوری و سالاد گوشت گاو کمچرب. بالهای مرغ را خودش درست کرده بود. اتاق نشیمن خانواده، که بیش از ۴۰ متر مربع مساحت داشت، با بادکنکها و حلقههای گل با رنگهای شاد و زنده تزئین شده بود.
از آنجایی که بوفه بود، میزهای غذا و نوشیدنی بسیار مرتب و منطقی چیده شده بودند: یک قسمت برای غذا و قسمت دیگر برای نوشیدنیها شامل مشروبات الکلی، شراب، آبجو، نوشابه و آب معدنی.
سر وقت، اعضای خانواده و اقوام شروع به رسیدن کردند. چون فصل برف بود، همه کتهای گرم و ضخیم پوشیده بودند و حسابی دست و پا گیر به نظر میرسیدند. هر نفر برای مای تام یا والدینش هدایایی آورده بود. من خودم یک بطری ۱.۵ لیتری شراب جینسینگ نگوک لین از ویتنام به عنوان هدیه آوردم.
مهمانی با چند جملهی کوتاه و صمیمانه از طرف میزبان آغاز شد. دخترم در ترجمهی سخنانم که احساساتم را در مورد این گردهمایی بیان میکرد، کمکم کرد. پس از آن، شخصاً شراب جینسینگ نگوک لین را ریختم و به همه تعارف کردم. هر کسی که آن را نوشید، شراب را غنی، گرم و پرانرژی توصیف کرد، به خصوص مناسب برای هوای سرد زمستان شمال اروپا.
تم کوچولوی من، که تازه دو ساله شده بود، انگار حس کرده بود که «شخصیت اصلی» داستان است. او به سمت تک تک افراد رفت، آنها را در آغوش گرفت و بوسید و همه را از خوشحالی به خنده انداخت.
یکی از دوستان نزدیک دوران کودکی مارتین - داماد من - نیز به همراه همسرش حضور داشت. این زوج جوان، به زیبایی ستارههای سینما، بارها شراب جینسینگ نگوک لین را با من به اشتراک گذاشته بودند. آنها علاقه ویژه خود را به ویتنام و مردمش ابراز میکردند - کشوری زیبا، سرشار از پتانسیل، که مردمش همیشه مقاوم هستند، میدانند چگونه بر محدودیتهای خود غلبه کنند و فوقالعاده دوستانه هستند.
به شادی آفریقا بیایید
وقتی برف شدیدی بیرون شروع به باریدن کرد، بیشتر مهمانها رفته بودند. دخترم ویدیویی را که تازه از زامبیا (آفریقا) دریافت کرده بود، باز کرد و گفت که در همین لحظه، جشن تولد نوهام، مای تام (کورنلیا)، در مدرسهای در آنجا در حال برگزاری است.
از روی کنجکاوی، پرسوجو کردم و بالاخره ماجرا را فهمیدم. این مدرسه که TOSF نام دارد، در زامبیا واقع شده و توسط یکی از دوستان دخترم در سنگاپور تأسیس و از نظر مالی عمدتاً حمایت شده است. دخترم نیز عضو تیم پشتیبانی است. این مدرسه در حال حاضر از حدود ۵۰۰ کودک فقیر، محروم و یتیم مراقبت و آنها را آموزش میدهد. این کودکان هر سال فقط ۲ تا ۳ بار فرصت خوردن گوشت و ماهی را دارند.
در هر یک از روزهای تولد کورنلیا، والدینش به جای دریافت هدیه برای خودش، یک کمپین جمعآوری کمک مالی راهاندازی میکنند و تمام پول را برای برگزاری یک مهمانی کریسمس با مرغ برای کودکان در زامبیا اهدا میکنند.
در آن مهمانی، مادربزرگهایی که بچههای یتیم را بزرگ میکردند نیز دعوت شده بودند. بچهها با هم آهنگ «تولدت مبارک» را خواندند و بهترین آرزوهایشان را از آن سوی دنیا برای کورنلیا فرستادند.
جشن تولد سال گذشته ۲۰۰۰ دلار جمعآوری کرد. از این مبلغ، ۴۰۰ دلار برای برگزاری جشن کریسمس و بقیه برای تعمیر مدرسه و نصب سیستم انرژی خورشیدی استفاده شد.
یک شغل واقعاً معنادار
تمام خانواده من این دیدگاه مشترک را دارند: من و همکارانم خود را وقف بزرگداشت سربازان کشتهشده کردهایم؛ همسرم تلاشهای خود را وقف کودکان معلول و یتیم کرده است؛ و دو دخترم خستگیناپذیر با افراد کمدرآمد ارتباط برقرار میکنند و از آنها حمایت میکنند، صرف نظر از مرزها - هر کدام به روش خود، سهم کوچک خود را در جامعه ایفا میکنند.
شاید این عمیقترین زیبایی فرهنگ جشن تولد باشد - نه فقط شادی شخصی، بلکه گسترش عشق. با فکر کردن به این موضوع، در میان مناظر پوشیده از برف اروپا، قلبم ناگهان به طرز غیرمعمولی گرم میشود...
آذر ماه، ماهی پر از خاطرات فراموش نشدنی.
دسامبر بازمیگردد، مانند نخی نامرئی که به آرامی عمیقترین زوایای حافظهام را محکم میکشد. آدمهایی هستند، روزهایی هستند که به نظر میرسد در گذشته محو شدهاند، با این حال یک باد سرد اوایل زمستان کافی است تا همه آنها را سالم و تأثیرگذار به یاد بیاورد.
تاریخ دقیق تولدم مشخص نیست. تنها چیزی که میدانم این است که در گواهی تولدم که در سال ۱۹۶۰ صادر شده، تاریخ تولدم ۱۲ دسامبر ذکر شده است. چه تصادفی و چه از روی عمد، این عدد همچنان یک نقطه عطف مبهم اما سرنوشتساز است. هر بار که آخرین ماه سال از راه میرسد، احساس میکنم دوباره متولد میشوم - در خاطراتم، در افکارم، در چیزهایی که هرگز فرصتی برای گفتنشان نداشتم.
در میان خندهی کودکان، ناگهان پژواکهای دوردست گذشته را شنیدم، جایی که زندگی و مرگ، جنگ و صلح، جدایی و وصال زمانی به نزدیکی نفس بودند.
دقیقاً ۵۵ سال پیش، در ماه دسامبر، ما - واحد ۲۲۵۵ - از کوههای ترونگ سون از نهو کوان به ویتنام جنوبی عبور کردیم. آن مسیر نه تنها از سنگ، صخره و بمب ساخته شده بود، بلکه از جوانی، ایمان و وعدههای خاموش به جا مانده نیز ساخته شده بود.
در آن زمان، کوههای ترونگ سان فقط کوه و جنگل نبودند، بلکه آزمونی برای اراده و معیاری برای شخصیت انسان نیز بودند. بخشهایی از جاده را طی میکردم که احساس میکردم رسیدن به آنها یک عمر طول میکشد.
و سپس، همچنین در دسامبر ۱۹۷۷، رسماً کارم را در روزنامه منطقه ۷ نظامی آغاز کردم. اولین صفحاتی که با لباس نظامی نوشتم، فقط یک حرفه نبود، بلکه نفس من بود، راه من برای حفظ زمان از طریق کلمات.
من صدای نهرهای ترونگ سون، قدمهای رژه، چهرههای رفقایم را با خود حمل میکنم... و آنها را در هر سطر متن، هر شعر، هر گزارش خبری کوتاه، در میان شلوغی کار و خاطرات، القا میکنم. برای نویسندهای مثل من که از جنگ برخاسته، این نه تنها یک افتخار، بلکه یک سپاسگزاری نیز هست.
دسامبر امسال، من در ترونگ سان نیستم، در منطقه جنوب غربی هم نیستم - جایی که زمانی جوانیام در آن رقم خورد - بلکه در سرزمینی دور در شمال اروپا زندگی میکنم، جایی که برف در تمام طول سال آسمان را میپوشاند. سرمای اینجا مانند سرمای کوهها و جنگلهای گذشته نیست، اما گاهی اوقات، در شبهای طولانی و ساکت، هنوز هم میتوانم به وضوح صدای خشخش جنگل، صدای جویبار، باد و حتی صدای قدمهای رفقایم را که در جایی از خاطراتم طنینانداز میشود، بشنوم.
و من میدانم که روزی آن سربازان گذشته - مردان هنگ ۲۲۵۵ - را در سرزمین خودم ملاقات خواهم کرد. جایی که آهنگ "عصای متحرک ترونگ سون" هنوز هم بیصدا طنینانداز است، مانند زمان، مانند محبت انسانی، مانند ملودیای که هرگز محو نخواهد شد، پایدار.
در این سن، دیگر زمان را با سال و ماه نمیشمارم، بلکه با برخوردها، دست دادنها و نگاههایی که هنوز در میان غبار زندگی یکدیگر را میشناسند، میسنجم. میفهمم که فقط برای خودم زندگی نمیکنم، بلکه برای کسانی که در امتداد رشتهکوه ترونگ سون جان باختند، برای کسانی که در دهه بیست زندگی خود بودند و هرگز پایان زندگی خود را ندیدند، نیز زندگی میکنم.
اگر قرار باشد چیزی برای آیندگان به جا بگذارم، امیدوارم پیروزی یا مدال نباشد، بلکه خاطره شجاعت، وفاداری و ایمانی تزلزلناپذیر حتی در تاریکترین روزها باشد. و با نزدیک شدن به پایان دسامبر، هر کجای این دنیای پهناور که باشم، میدانم که قلبم به یک سمت معطوف خواهد شد - به سوی میهنم، رفقایم و جاده ترونگ سون آن سالها - جایی که بخشی از زندگیام در آن نهفته است.
اسلو، اواخر زمستان ۲۰۲۵
مقالاتی از ترن دِ توین
مقالاتی از ترن دِ توین
منبع: https://www.sggp.org.vn/tu-truong-son-den-bac-au-post838017.html







نظر (0)