Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

دوست مامان کیه؟

Báo Bình PhướcBáo Bình Phước23/05/2023


گاهی اوقات، مادرم در مورد دوستان فرزندانش می‌پرسید. آیا هونگ هنوز ازدواج کرده بود؟ آیا درمان IVF هوئه موفقیت‌آمیز بود؟ دختر بیچاره، بسیار زیبا و با استعداد، اما به نظر می‌رسید سرنوشت او را مجازات می‌کند. سپس، یک روز، دوستم نیز پس از سه بار تلاش IVF، خبرهای خوبی دریافت کرد. مادرم گهگاه تماس می‌گرفت تا حال هوئه را بپرسد. حمل دوقلوها باید طاقت‌فرسا باشد، درست است؟ مادرم حتی به او یادآوری می‌کرد: "به دوستت بگو استراحت کند و خودش را بیش از حد خسته نکند." روزی که دوستم زایمان کرد، مادرم اصرار داشت که او را به ملاقات ببرم. او مرغ، مقداری ذرت چسبناک و لوبیا سیاه آماده کرد - همه چیزهای خوب برای یک مادر جدید. همانطور که او را در امتداد جاده طولانی و پر پیچ و خم می‌راندم، ناگهان از خودم پرسیدم دوست مادرم کیست؟ چرا او اغلب در مورد دوستانش صحبت نمی‌کرد؟ یا به این دلیل بود که من توجه کافی نداشتم، فقط می‌دانستم چگونه عشق بی‌قید و شرط را از مادرم دریافت کنم که به همه دوستانش گسترش می‌یافت؟

برای دهه‌ها، به ندرت دوستان مادرم را می‌دیدم که به خانه ما سر بزنند. از وقتی ازدواج کرده بود، تقریباً هیچ دوستی برایش باقی نمانده بود. شرم فقر باعث می‌شد که تمایلی به ملاقات با دوستانش نداشته باشد. در گذشته، او ملکه زیبایی روستا بود، با پوستی روشن، موهای فر و اندامی زیبا و تپل که خواستگاران زیادی را به خود جذب می‌کرد. سختی بزرگ کردن سه فرزند، تحمل خشکسالی و قحطی، او را تا جایی فرسوده کرده بود که حتی دوستانش هم به سختی می‌توانستند او را بشناسند. او از نگاه‌های ترحم‌آمیز دوستانش می‌ترسید، بنابراین آرام در خانه می‌ماند.

دوستان قدیمی هر کدام راه خود را رفته‌اند. از دو دوست صمیمی‌ام، یکی از آنها به دلیل تصادف روی ویلچر است و فرزندان و نوه‌هایش او را برای مراقبت از او به جنوب برده‌اند. دیگری دهه‌ها پیش از مرز قاچاق شده و از آن زمان تاکنون با هم در تماس نبوده‌ایم. سپس، یک روز، مادرم تماس گرفت تا به من بگوید دوستش به تازگی برای دیدن ما آمده است. صدایش به شادی کودکان بود: «امشب می‌توانم با دوستم بخوابم. تقریباً ۴۰ سال از آخرین باری که فرصتی برای دراز کشیدن و گپ زدن داشتیم می‌گذرد.» آن شخص، هوا، دوست من بود که از مرز قاچاق شده بود و بالاخره پس از این همه سال راه خانه‌اش را پیدا کرده بود.

خانم هوآ عمل جراحی سنگ کلیه انجام داد و یک هفته کامل در بیمارستان باخ مای بستری بود. مادرم تماس گرفت و کلی حرف زد، بعد با تردید گفت: «هر وقت وقت داشتی، یادت باشد به خانم هوآ سر بزنی. او بچه ندارد و وقتی مریض است، کسی نیست که از او مراقبت کند. خیلی ناراحت کننده است. اگر سرم با مراقبت از نوه‌ها شلوغ نبود، با قطار به بیمارستان می‌رفتم تا پیش او باشم. او اغلب حال تو را می‌پرسد.»

می‌دانم مادرم تمایلی به اذیت کردن بچه‌ها و نوه‌هایش ندارد. اگر شرایط خانم هوآ نبود، احتمالاً مادرم از من نمی‌خواست که در بیمارستان به ملاقاتش بروم. اما من آنقدر سرم شلوغ است که هر روز از صبح تا دیروقت شب به ملاقاتش می‌روم. وقتی کارم تمام می‌شود، ساعت ملاقات تمام می‌شود و من مدام آن را به تعویق می‌اندازم... بعد مادرم تماس گرفت و گفت که خانم هوآ به خانه برگشته است. در واقع، او خانه نبود؛ او فقط در خانه یک آشنای قدیمی اقامت داشت. مادرم گفت: «فردا او را به خانه خودمان می‌آورم تا کاملاً خوب شود.»

امروز، دوست مادرم به سایگون پرواز کرد تا به عنوان خدمتکار خانه برای خانواده‌ای که می‌شناسد کار کند. این یک سفر چند روزه یا چند ماهه نیست؛ ممکن است مدت زیادی طول بکشد تا او به شمال برگردد. این همچنین به این معنی است که مدت زیادی طول خواهد کشید تا مادرم دوباره او را ببیند. من مادرم را تصور می‌کنم که تنها در اتاقش دراز کشیده است، اشک در چشمانش حلقه زده است زیرا دلتنگ دوستش است. اینها بالش‌هایی هستند که او روی آنها خوابیده است، نحوه‌ی ستایش او از نقاشی زیبای بودا که در اتاق آویزان است. آن گلدانی که گل‌های نیلوفر آبی خریده بود تا در آن بگذارد. یک بعد از ظهر در ایوان، آنها با هم نشستند و موهای خاکستری سر یکدیگر را کندند... مادرم حتی قول داد که اگر در پیری جایی برای زندگی داشته باشد، خانه‌ای کوچک در گوشه باغ برای او خواهد ساخت، جایی که بتوانند با تکیه بر یکدیگر با هم زندگی کنند. فقط همین تصاویر به تنهایی کافی است تا مرا از غم لبریز کند...

مادرم دوستان زیادی ندارد، پس چرا من اینقدر بی‌ملاحظه بودم؟ باید امروز بعد از ظهر به فرودگاه می‌رفتم تا سلامی بگویم. چند صد هزار دونگ برای سفرش به او بدهم. دستش را بگیرم و بگویم: «مامان در خانه تنهاست، یادت باشد با من در تماس باشی.» پیشنهاد بدهم: «چرا در هانوی نمی‌مانی؟ اینجا کلی کار هست. می‌توانم کمکت کنم یکی پیدا کنی.» اما همیشه برای سرم بهانه می‌آوردم. و حالا، قلبم پر از سرزنش و غم است. مادرم همیشه فرزندانش را غرق در عشق بی‌حد و حصر می‌کرد. او دوستان، همکاران و حتی همسایه‌هایش را دوست داشت. اما بچه‌ها چقدر به شادی‌ها و غم‌های والدینشان فکر می‌کنند؟ چقدر به روابطی که در زندگی مادرشان بسیار مهم است اهمیت می‌دهند؟ چند نفر از ما تا به حال پرسیده‌ایم که دوستان مادرمان چه کسانی هستند؟ دوستان مادرمان چگونه زندگی می‌کنند؟



لینک منبع

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
هواپیمایی ویتنام

هواپیمایی ویتنام

با عشق و اعتماد مردم به پیش می‌رویم.

با عشق و اعتماد مردم به پیش می‌رویم.

وین - شهر سپیده دم

وین - شهر سپیده دم