Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

آن روز باران بهاری می‌بارید.

کیو.تی.او - همین که هواپیما فرود آمد، آمیزه‌ای از احساسات وصف‌ناپذیر در درونش جوشید، حس کسی که مدت زیادی از خانه دور بوده و حالا به خانه برمی‌گردد. چهل سال گذشته بود و پاهایش دوباره خاک وطنش را لمس می‌کردند. پاهایش می‌لرزید و احساس می‌کرد انگار اولین قدم‌هایش استوار نخواهد بود.

Báo Quảng TrịBáo Quảng Trị20/02/2026

در شب دومین روز تت (سال نو قمری)، در فرودگاه دانانگ ، همه از استقبال اقوامشان هیجان‌زده بودند. اگرچه او یک ویتنامی مقیم خارج از کشور بود، اما هیچ‌کس برای استقبال از او نیامد. دلیلش این بود که می‌خواست مخفیانه و غیرمنتظره برگردد، بدون اینکه اقوامش را از قبل مطلع کند. او خودش با اتوبوس به زادگاهش در کوانگ تری می‌رفت، اما فوراً به خانه نمی‌رفت. او یک کار مهم داشت که اگر امشب آن را انجام نمی‌داد، نمی‌دانست چه زمانی باید آن را تمام کند.

حالا که شصت و پنج سال دارد، فرصت زیادی برای بازگشت به زادگاهش ندارد و بازار روستای بیچ لا فقط سالی یک بار، از شب دوم تا صبح زود روز سوم تت، برگزار می‌شود. او می‌خواهد کسی را در آن بازار پیدا کند.

تصویرسازی: تین هوانگ
تصویرسازی: تین هوانگ

همچنان که ماشین به زادگاهش نزدیک‌تر می‌شد، قلبش بی‌قرارتر می‌شد. کیف پولش را باز کرد و یک تکه کاغذ به شکل قلب بیرون آورد. با دقت، هر تا را به آرامی باز کرد و در یک لحظه، قلب کاغذی به یک اسکناس صورتی تبدیل شد. این یک اسکناس ۵۰ سنتی بود که در سال ۱۹۸۵ صادر شده بود. امروزه، به سختی کسی این اسکناس را نگه می‌دارد؛ این اسکناس به یک عتیقه تبدیل شده و دیگر هیچ ارزشی در گردش ندارد. با این حال، او آن را نگه داشته بود و دهه‌ها در حالی که در خارج از کشور زندگی می‌کرد، آن را با خود حمل می‌کرد.

آن شب، باران بهاری می‌بارید و هوا تا پاسی از شب سرد می‌شد. چهل سال بعد، او هنوز آن شبِ آخرِ دومین روز تت (سال نو قمری) را فراموش نکرده بود. درست در ورودی معبدی که بازار در آن برگزار می‌شد، باران بهاری بقایای قرمز و صورتی ترقه‌ها را خیس کرد. عطر معطر عود در تمام منطقه پیچیده بود. در دو طرف مسیر، چراغ‌های نفتی دستفروشانی که تبرک سال نو می‌فروختند، شعله‌ور بودند. پشت هر چراغ، فروشنده‌ای با سبدی انباشته از دسته‌های برگ چای سبز و چندین بسته نمک دریا ایستاده بود. هر کسی که به بازار معبد می‌رفت، یک شاخه چای برای خوش‌شانسی و یک بسته نمک درشت برای بردن به خانه می‌خرید. چراغ‌های نفتی، اگرچه سوسو می‌زدند، اما درخششی مه‌آلود و اثیری ایجاد می‌کردند، مانند باغی از ستاره‌های در حال سقوط، زیرا صدها ستاره وجود داشت.

او در آن زمان جوانی بیست و چند ساله بود، شاداب، قوی و پر از رویا. او شنیده بود که بازار روستای بیچ لا فقط جایی نیست که مردم برای دعا برای صلح، خوش شانسی و ثروت به آنجا می‌روند، بلکه برای عشق نیز به آنجا می‌روند. خب، تصمیم گرفت برود و خودش از نزدیک ببیند.

نیمه‌شب، جشنواره روستا آغاز می‌شود. چندین مرد مسن از شورای روستا، با لباس‌های سنتی و رداهای بلند، عود و تعظیم به نشانه احترام تقدیم می‌کنند. صدای ناقوس، طبل و سنج، فضایی پر جنب و جوش ایجاد می‌کند و شب بهاری را واقعاً پر جنب و جوش می‌سازد. افسانه‌ها می‌گویند که زمانی یک لاک‌پشت طلایی در دریاچه کنار معبد روستای بیچ لا زندگی می‌کرد. هر سال، در شب دومین روز سال نو قمری، لاک‌پشت به سطح آب می‌آمد و آب و هوای مساعد و برداشت فراوان را به ارمغان می‌آورد. با این حال، یک سال لاک‌پشت به سطح آب نمی‌آمد و باعث سختی و بدبختی برای روستاییان می‌شد. از آن به بعد، روستا مراسم و نمایشگاهی برای احضار لاک‌پشت طلایی ترتیب داد.

امسال، آیا لاک‌پشت مقدس خودش را نشان خواهد داد؟ مردم با کنجکاوی در حالی که آخر شب به بازار هجوم آورده بودند، با هم پچ‌پچ می‌کردند. الان تت (سال نو ویتنامی) است، پس زمان چه اهمیتی دارد؟ مردان جوان با هم پچ‌پچ می‌کردند که دختران زیبای زیادی در بازار هستند، دختران روستایی از مناطق اطراف که طلسم‌های خوش‌یمنی برای فروش آورده‌اند. و بعد دخترانی بودند که از جشن‌های بهاری لذت می‌بردند. چیزهای زیادی برای تحسین کردن، چیزهای زیادی برای آشنایی.

او از کنار چندین چراغ نفتی عبور کرد، صدای پر جنب و جوش فروشندگان که اجناس خود را صدا می‌زدند. سپس ناگهان جلوی غرفه یک دختر جوان ایستاد. او به اندازه سایر فروشندگان پرشور و حرارت نبود. در نور کم چراغ‌های نفتی، چهره‌اش جذابیتی ساده و زیبا از خود ساطع می‌کرد. لبخندش او را مجذوب خود کرده بود. او مدت زیادی آنجا ایستاد و تنها پس از مدتی توانست صحبت کند.

- اوه، لطفا یه شاخه چای به عنوان طلسم خوش شانسی بهم بده.

- سال نو مبارک! برایتان آرزوی موفقیت دارم.

او یک دسته برگ چای که با الیاف موز بسته شده بود را برداشت و به او تعارف کرد. او با دستپاچگی یا شاید عمداً دست او را گرفت و باعث شد که او با خجالت سرش را پایین بیندازد. یک اسکناس یک دلاری از جیبش بیرون آورد و به او داد.

- فقط پنج سنت، آقا.

- من پنجاه سنت ندارم، فقط این را بگیر، آن را هدیه سال نو بدان.

ممنون. اما نه، این شانست رو خراب می‌کنه. یه لحظه صبر کن.

او در کیف پارچه‌ای‌اش به دنبال پول خرد گشت. اما هر چقدر هم که جستجو کرد، حتی یک اسکناس پنجاه سنتی هم پیدا نکرد. پیرمرد مکث کرد، نه برای اینکه پول خردش را بگیرد، بلکه برای اینکه کمی بیشتر آنجا بایستد و فروشنده را تحسین کند.

ناگهان، دستش را در جیبش کرد و یک اسکناس پنجاه سنتی صورتی که به شکل قلب تا شده بود، بیرون آورد.

- خوشبختانه، هنوز این پنج سنت برایم باقی مانده است. لطفاً آنها را با کمال میل بپذیرید، باشه؟

اگر یک اسکناس پنجاه سنتی معمولی بود، شاید تردید می‌کرد. اما اسکناسی که هوشمندانه تا شده بود، او را شگفت‌زده و خوشحال کرد و نتوانست امتناع کند.

بالای سبد نمک او، یک تیرک بامبو برای حمل نمک قرار داشت. با نگاهی اجمالی، علامتی رنگی در انتهای تیرک دید که کلمه "دائو" روی آن حک شده بود، احتمالاً برای اینکه با تیرک شخص دیگری اشتباه گرفته نشود.

- ممنون. سحر برمیگردم اینجا می بینمت... دائو.

- اسممو میدونی؟

پشت سرش، مردم داشتند به هم تنه می‌زدند و هل می‌دادند. او جوابی نداد، فقط لبخند کمرنگی زد و با دستپاچگی دور شد. در هر صورت، همانطور که قول داده بود، بعداً برمی‌گشت.

او در نمایشگاه پرسه می‌زد و خرید و فروش را که با بازی‌های محلی آمیخته شده بود، تماشا می‌کرد. پیرزنی، در حالی که فوفل می‌جوید، نشسته بود و عود، کاغذ طلایی و فوفل می‌فروخت تا مردم به عنوان نذورات به معبد بخرند. در طرف دیگر، یک چرخ چوبی گرد، که با رنگ‌های متناوب مانند بادبزن رنگ‌آمیزی شده بود، یک محور چرخان در مرکز داشت که به تنه درختی فرو رفته بود. بازیکنان دارت‌هایی با انتهای پردار را به سمت چرخ نخ‌ریسی پرتاب می‌کردند. وقتی چرخ می‌ایستاد، مردم با هیجان تشویق می‌کردند زیرا دارت در میدان شرط‌بندی فرود می‌آمد.

او همچنین شانس خود را با دارت امتحان کرد. اسکناس‌ها بیرون کشیده شدند و روی میز چوبی قرار گرفتند و به دنبال آن زمزمه‌هایی از ناامیدی بلند شد. وقتی پولش تمام شد، اسکناس پنجاه سنتی قلبی شکلی را که دختر به عنوان پول خرد به او داده بود، روی میز گذاشت. همین که چرخ‌ها به آرامی کاملاً متوقف شدند، او به طور مبهمی احساس کرد که این دور آخر هم باخت دیگری خواهد بود. بنابراین اسکناس را قاپید و فرار کرد. او نمی‌توانست از دست دادن آن اسکناس پنجاه سنتی را تحمل کند.

در میان فریادها و تعقیب و گریزهایی که خواستار دستگیری متقلب بودند، او با سر به میان جمعیت دوید و در دوردست‌ها در بوته‌ای انبوه پنهان شد. تنها وقتی سپیده دمید، جرأت کرد برگردد و دائو را پیدا کند، اما او دیگر آنجا نبود. بازار فقط شب‌ها تشکیل می‌شد، فقط یک شب در سال، و حالا همه چیز تمام شده بود.

آن اولین و تنها باری بود که او به بازار دینه رفت. پس از آن تعطیلات تت، زندگی او دچار سرگردانی شد و در نهایت او را به زندگی در آمریکا سوق داد. چهل سال گذشته است و او از یک جوان پر جنب و جوش در اوایل بیست سالگی، اکنون موهای خاکستری دارد.

او مسیر آشنا به بازار را شناخت، انگار این روستا فضای آرام و دلنشین خود را در طول چهار دهه گذشته حفظ کرده بود. تنها تفاوت این بود که اکنون چراغ‌های برق وجود داشت و صحنه را بسیار روشن‌تر می‌کرد. مطمئناً پیدا کردن کسی در بازار اکنون آسان‌تر می‌شد.

امشب، بازار دین پاگودا شاهد باران بهاری است. مردم می‌گویند که این باران بسیار خوش‌یمن است؛ هر چه برایش دعا کنید، برآورده خواهد شد. او مستقیماً وارد پاگودای باستانی در وسط بازار شد، یک عود روشن کرد و دعایی را زمزمه کرد. عودسوز بزرگ، که مملو از عود بود، شعله‌ور شد و باعث شد عود او شعله‌ور شود. او بارها تعظیم کرد، گویی از ارواح به خاطر اجابت دعاهایش تشکر می‌کند.

او خیلی آهسته راه می‌رفت و سعی می‌کرد جایی را که سال‌ها پیش دختر را در آن ملاقات کرده بود، پیدا کند. آنجا یک درخت کهنسال و باستانی قرار داشت، حالا یک درخت عظیم با سایبانی که منطقه وسیعی را پوشانده بود. او به آرامی از میان ردیف دستفروشانی که برای سال نو طلسم‌های شانس می‌فروشند، عبور کرد و با دقت چهره هر کدام را زیر نظر داشت. اگر قرار بود او را ملاقات کند، دختر سال‌ها پیشش اکنون بالای شصت سال سن داشت؛ او به سختی می‌توانست او را بشناسد.

سپس جلوی دختری ایستاد که شباهت چشمگیری به او داشت. احساس عجیبی او را مضطرب کرد. متوجه چوب حمل بامبویی شد که به سبد دختر تکیه داده شده بود. اگرچه نوشته روی چوب محو و ناخوانا بود، اما او قبلاً سه بار آن منطقه را دور زده بود؛ این تنها چوب حمل موجود بود. این روزها، دیگر به ندرت کسی از چوب حمل استفاده می‌کند.

بازار شلوغ و پر سر و صدا بود، و پرسیدن چیزی از دختر در آن لحظه را دشوار می‌کرد، و او هنوز نمی‌دانست چه بپرسد. به غرفه اسباب‌بازی‌های کودکان که روبرو بود رفت و نشست تا استراحت کند. یک مجسمه سفالی برداشت و در آن فوت کرد، احساس کرد که به دوران کودکی‌اش بازگشته است. با پیرزنی که اجناس را می‌فروخت، سر صحبت را باز کرد و به طور اتفاقی درباره مسائل روستا صحبت کرد، و سپس به طور اتفاقی درباره دختری که جلوی او طلسم‌های شانس می‌فروخت، پرسید.

- آه، آن دخترش است، فکر کنم همین نزدیکی‌ها زندگی می‌کنند. هر سال، آن دو نفر چای‌شان را اینجا می‌برند تا به عنوان تبرک بفروشند. نمی‌دانم چرا امسال به بازار نیامده، یا شاید دیرتر برسد. هنوز زود است، بازار تازه شروع شده است.

غرق در افکارش بود، آمیزه‌ای از شادی، هیجان و اضطراب در درونش موج می‌زد. اسکناس پنج سنتی را بیرون آورد و نوازش کرد. قلبی صورتی، که هنوز آن را نگه داشته بود، هرچند پس از دهه‌ها چیزی بیش از یک تکه کاغذ مچاله شده نبود. اما چه اهمیتی داشت؟ خاطرات بی‌قیمت بودند.

او اینجا خواهد نشست و کمی بیشتر منتظر خواهد ماند.

آن روز در بازار، باران بهاری هنوز آرام آرام می‌بارید.

داستان های کوتاه از هوانگ کونگ دان

منبع: https://baoquangtri.vn/van-hoa/202602/bua-ay-mua-xuan-e475811/


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
سالنامه‌ای برای یادآوری

سالنامه‌ای برای یادآوری

تصاویر زندگی روزمره، برخوردها

تصاویر زندگی روزمره، برخوردها

عکاس خبری

عکاس خبری