در جادهی جلوی خانهام، ماشینی با سرعت از کنارم رد شد و ابری از گرد و غبار قرمز بلند کرد که به سرعت در هوا پخش شد، هوایی که کم کم داشت خفه میشد. انگار هر سال، روزهای اول تابستان باعث میشود آدمها به راحتی خاطرات قدیمی را به یاد بیاورند. مدتی دیگر ساکت ایستادم و بعد، به دلیلی، ذهنم دوباره به حیاط خانهی قدیمیام برگشت.
![]() |
| تصویرسازی: تران نگوک کین |
آن زمان، یک درخت انبه بزرگ و قدیمی در وسط حیاط من قرار داشت، شاخههایش گسترده شده بودند تا یک نقطه خنک و سایهدار ایجاد کنند که تمام دوران کودکی من را در خود جای میداد. هر وقت خورشید شروع به تابیدن شدید میکرد، بچههای محله زیر آن درخت جمع میشدند و چشمانشان به خوشههای انبه نارس خیره میشد و هر یک از آنها را سرشار از انتظار و هیجان میکرد. صدای آنها در امتداد نور خورشید طنینانداز میشد.
روزهایی بود که زمین آنقدر داغ بود که مجبور بودیم پابرهنه روی نوک پا بدویم، با این حال هیچکدام از ما صندل نمیپوشیدیم. بعدازظهرهای اوایل تابستان ما به شکلی ساده و بیآلایش شروع میشد.
هیچ ترتیب قبلی لازم نبود، هیچ دلیلی لازم نبود. به محض اینکه خورشید بالاتر آمد و جیرجیرکها شروع به جیرجیر بلندتر کردند، همه میدانستند کجا میتوانند یکدیگر را پیدا کنند. شاخههای انبه را بین خودمان تقسیم کردیم. آنهایی که بالاروندههای خوبی بودند، به سرعت بالا رفتند و میوههایی را که در لبهی تاج درخت قرار داشتند، چیدند.
من، چون ذاتاً ترسو بودم، فقط نزدیک شاخههای پایینی میماندم و مدام نگران بودم که هنگام چیدن شاخهها بشکنند. یک بار لیز خوردم و انگار تمام دنیا از حرکت ایستاد. از بالا، صدای بلند تونگ را شنیدم: «محکم بگیر!»
یادم نمیآید چطور توانستم سر پا بمانم. فقط یادم هست که یک بار روی شاخه بیحرکت ایستادم، تمام گروه پایین شروع به خندیدن کردند و من هم برای اینکه ترسم را کم کنم، با آنها خندیدم. حس عجیبی بود و حتی بعد از این همه تابستان، دیگر هرگز نتوانستم آن را پیدا کنم. انبهها را چیدیم، اما به جای اینکه فوراً آنها را بخوریم، آنها را روی هم گذاشتیم و به طور مساوی بین خودمان تقسیم کردیم.
روزهایی هم بود که به اندازه کافی برای تقسیم کردن نداشتیم و همه با هم دعوای بزرگی میکردیم. اما بعد آشتی میکردیم. بعدازظهرهای کودکی همینقدر طولانی و پهناورند؛ چه کسی میتوانست مدت زیادی از دست هم عصبانی بمانند؟
زادگاه من یک رودخانه کوچک و آرام دارد. در این فصل، آب رودخانه زلال و به طرز دلچسبی خنک است. در آن بعدازظهرهایی که تمام روستا خواب بودند، ما بچهها یواشکی از خانه بیرون میرفتیم تا آنجا شنا کنیم. من بیشتر از همه در گروه از آب میترسیدم. اما یک روز اوایل تابستان، ریسک کردم، چشمانم را بستم و به داخل پریدم. احساس ناگهانی آب سردی که بدنم را فرا گرفته بود، مرا وحشتزده کرد.
اما وقتی به سطح آب آمدم و چهرههای کثیف را دیدم که در امتداد رودخانه با صدای بلند میخندیدند، من هم با آنها خندیدم. ترسی که قبلاً احساس کرده بودم آنقدر سریع ناپدید شد که حتی نتوانستم اثری از آن را به خاطر بیاورم.
آن روزهای سرسبز تابستان خیلی زود گذشتند. آنقدر سریع گذشتند که وقتی ارزششان را فهمیدم، همه رفته بودند و آرام پشت سرم افتاده بودند. حالا، جادهی جلوی خانه هنوز آنجاست، اما صدای پای برهنهی بچهها از سالها پیش دیگر نیست. درخت انبهی پیر هنوز در حیاط قد برافراشته است، فقط دیگر مثل قبل چشمهای مشتاقی را که به آن نگاه میکردند، نمیبینیم. بعدازظهرها آنقدر آرام هستند که انگار کسی بیصدا، پرجنبوجوشترین بخش زندگیمان را از ما گرفته است.
امروز، جیرجیرکها بلندتر جیکجیک میکنند، دیگر مثل امروز صبح تنها و ناهماهنگ نیستند. باد میوزد و گرمای بسیار ملایم و خشکی را با خود میآورد - نسیمی که مشخصه اوایل تابستان است. ناگهان متوجه میشوم که ذهنم دیگر کلمات دقیق گذشته را به خاطر نمیسپارد.
با این حال، یک زمزمه، یک بعد از ظهر که به درختی قدیمی تکیه داده شده، یا حس پاهای برهنه که زمین سوزان را لمس میکنند - همه در جایی ماندگار هستند. خاطرات مانند گرد و غبار قرمز بیرون در هم تنیدهاند. به نظر میرسد که در هوا ناپدید شدهاند، اما در واقع، آنها باقی میمانند، فقط دیگر نمیتوانیم به آنها دسترسی پیدا کنیم.
مدتی دیگر در سکوت زیر آفتاب ایستادم. و ناگهان متوجه شدم که تابستان در شکوفههای قرمز و پر جنب و جوش درختان پر زرق و برق یا وزوز جیرجیرکهای بیرون نیست، بلکه در کشوهای خاطرات هر فرد نهفته است، جایی که متوجه میشوم بعضی از تابستانها هرگز بر نمیگردند و بعضی از افراد را فقط میتوان دوباره در رویاهای آفتابگیر آن سال ملاقات کرد.
به آرامی لبخند زدم و به راهم ادامه دادم، تابستانی را که به تازگی قلبم را لمس کرده بود، به آرامی و بی سر و صدا با خود حمل میکردم...
منبع: https://baothainguyen.vn/van-nghe-thai-nguyen/sang-tac-van-hoc/202604/cham-vao-mua-ha-d7442c2/







نظر (0)