Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

آن شب، آسمان پر از ستاره بود.

با فرا رسیدن شب، روستاییان اغلب موسیقی محلی سنتی ویتنامی می‌نوازند. نه برای لذت بردن و نه برای تسکین غم و اندوه. این صرفاً یک عادت است. گویی شب بدون صدای سازها و آوازها کامل نمی‌شود. ملودی‌های موسیقی محلی از پشت بام‌ها به خیابان‌های روستا می‌ریزند و در نور چراغ‌ها می‌درخشند. برخی آن را با صدای بلند می‌نوازند تا همسایگانشان بشنوند. برخی دیگر آن را آرام می‌نوازند، فقط برای خودشان و شب.

Báo Cần ThơBáo Cần Thơ22/03/2026

زندگی هان به غم یک آهنگ فولکلور سنتی ویتنامی بود. هان بارها آن را شنیده بود، بسیاری از اطرافیانش این را گفته بودند. اما اگر می‌پرسیدید که چرا غم با یک آهنگ فولکلور مقایسه می‌شود، کمتر کسی می‌توانست پاسخ دهد. شاید به این دلیل بود که آهنگ‌های فولکلور کند هستند، زیرا ملودی‌ها طوری ادامه می‌یابند که انگار نمی‌خواهند تمام شوند، زیرا هر کلمه‌ای که گفته می‌شد، گویی غمی ماندگار و نام‌ناپذیر را در خود حمل می‌کرد.

هان در مکانی با نامی عجیب زندگی می‌کرد: روستای شیرین. در گذشته، این مکان نیشکر پرورش می‌داد. نیشکر آنقدر زیاد بود که هر خانواده‌ای با سرمایه اندک، کوره‌ای برای تولید شکر می‌ساخت. شکر باید شیرین می‌بود، از این رو این نام را داشت. روستای شیرین در کنار کوهی قرار داشت. کوه قارچ، گیاهان دارویی، هیزم و سایر گیاهان دارویی را فراهم می‌کرد. کوه همچنین مکانی بود که مردان و زنان جوان در آن با هم ملاقات می‌کردند.

هان نمی‌داند روستای نگوت چه زمانی تأسیس شده است. وقتی او بزرگ شد، روستا از قبل آنجا بود، بخشی از زندگی‌اش. وقتی هان کوچک بود، جاده مدرسه در امتداد یک کانال آبیاری قرار داشت. در طرف دیگر، مزارع نیشکر و برنج قرار داشت. مدرسه کوچک و زرد رنگ، با درخت شعله قدیمی‌اش که هر تابستان سرخ می‌درخشید، زیباترین خاطره هان بود. صدای خنده و تکان خوردن لباس‌های سفید بعد از مدرسه فضا را پر کرده بود. در آن زمان، هان هرگز تصور نمی‌کرد که زندگی‌اش بعداً با غم و اندوه در هم آمیخته شود.

خاطرات زیبا اغلب به سرعت محو می‌شوند. وقتی هان کلاس دهم بود، پدرش در یک حادثه ساختمانی درگذشت. روز تشییع جنازه باران بارید. مادر هان به زمین افتاد و آنقدر گریه کرد که دیگر اشکی برایش باقی نماند. از آن به بعد، هان مدرسه را ترک کرد تا به مادرش در انواع کارها کمک کند تا از خواهر و برادرهای کوچکترش حمایت کند. حمل برنج، بریدن نیشکر، وجین کردن برای اجاره - هر کاری برای تهیه برنج برای دیگ. در هجده سالگی، هان ازدواج کرد. شوهرش فونگ، دوست دوران کودکی‌اش بود. آنها به طور غیررسمی با استفاده از "تو" و "من" (به روشی غیررسمی و خودمانی) یکدیگر را خطاب می‌کردند و حتی پس از عروسی، روش خطاب کردن یکدیگر را تغییر نداده بودند.

در واقع، هان قبلاً رویاهای متفاوتی داشت. او قبلاً فکر می‌کرد که در آزمون ورودی دانشگاه قبول می‌شود و برای تحصیل و ساختن یک حرفه به شهر می‌رود. اما شرایط خانوادگی، شهر را خیلی دور کرد. خیلی دور نه فقط به خاطر فاصله چند ده یا چند صد کیلومتری، بلکه به خاطر فاصله سرنوشت. بنابراین، یک پسر روستایی با یک دختر روستایی ازدواج می‌کند. بچه‌دار می‌شود، مثل بقیه زندگی می‌کند.

فونگ به عنوان یک جنگلبان برای جمع‌آوری گیاهان دارویی کار می‌کرد. این شغل خطرناکی بود، اما فونگ آن را انتخاب کرد زیرا به او اجازه می‌داد سریع‌تر از پرورش ماهی خانواده‌اش پول دربیاورد. گاهی اوقات او یک هفته کامل برنمی‌گشت و با خود پول می‌آورد - گاهی اوقات نه زیاد، اما اغلب بسیار زیاد. سپس یک روز، فونگ به جنگل رفت و به خانه برنگشت. روز طوفانی بود. باران می‌بارید و باد زوزه می‌کشید، گویی می‌خواست کوه‌ها را از هم بپاشد. مردم فونگ را در ته یک دره عمیق پیدا کردند. او احتمالاً وقتی جاده فرو ریخت، لیز خورد و افتاد. در آن زمان، هان بیست و دو سال داشت.

پس از مرگ فونگ، پدرزن هان، آقای فان، از هان خواست تا در مزرعه پرورش ماهی خانواده کار کند. او خانه بیرون مزرعه را برای هان بازسازی کرد و به او گفت که در آنجا با آرامش زندگی کند. برکه ماهی در انتهای روستا بود و درختان تمر هندی آن را احاطه کرده بودند و محیطی خنک و سایه‌دار فراهم می‌کردند. هان احساس می‌کرد که در پناه عشق خانواده‌اش است، گویی که این عشق، جبران فقدان پدرش را می‌کرد.

آقای فان همچنین با هان مانند دختر خودش رفتار می‌کرد، زیرا هیچ خویشاوند دیگری نداشت و هان تنها حلقه خانوادگی باقی‌مانده پس از مرگ تنها پسرش بود. اما جوانی هان هنوز پابرجا بود و او امیدوار بود که او بتواند شادی را پیدا کند و بر غم‌های گذشته‌اش غلبه کند.

سپس لین از راه رسید. لین از ویتنام مرکزی آمده بود تا به آقای فان در جنبه‌های فنی مراقبت از ماهی کوی کمک کند. لین جوان، تیزهوش و همیشه خندان بود. از وقتی لین آمده بود، مزرعه پرورش ماهی روشن‌تر به نظر می‌رسید. از وقتی لین آمده بود، هان یاد گرفته بود که بیشتر در آینه نگاه کند و موهایش را مرتب‌تر شانه کند. آنها عاشق هم شدند.

آقای فان صرفاً در سکوت نظاره‌گر بود. او امیدوار بود که هان زندگی شادتری داشته باشد، اما از از دست دادن یکی دیگر از عزیزانش نیز می‌ترسید. او همچنین به زمان نیاز داشت تا ببیند آیا لین واقعاً کسی است که می‌تواند هان را خوشبخت کند یا خیر.

و سپس هان رفت. آن شب، آسمان پر از ستاره بود. هان خیلی آرام در را باز کرد. لین در حاشیه روستا منتظر بود. آقای فان در سایه ایستاده بود و رفتن او را تماشا می‌کرد. مثل تماشای وداع دیگری با یکی از عزیزان زندگی‌اش، بعد از همسر و پسرش، بود. او به برکه رفت و برای ماهی‌ها غذا پخش کرد. به داخل برگشت و نامه را پیدا کرد. آن را برداشت و آرام آهی کشید.

***

آقای فان شب‌های زیادی بی‌تفاوت نشست و به جاده‌ی کم‌نور خیره شد. جایی در روستا، هنوز صدای آهنگ‌های محلی سنتی طنین‌انداز بود. آقای فان منتظر سپیده دم بود، اما شب طولانی و کشدار بود. در آن تاریکی، خاطرات قدیمی یکی پس از دیگری، ناخواسته، دوباره زنده می‌شدند. او فونگ را در کودکی به یاد می‌آورد، پسری لاغر و آفتاب‌سوخته که تنها ده سال داشت و او را تا استخر ماهی دنبال می‌کرد. پسر دست و پا چلفتی بود، اغلب غذا می‌ریخت و با وجود اینکه بارها سرزنش می‌شد، هنوز لبخند می‌زد.

بیرون، خروس‌ها زود شروع به خواندن کرده بودند. مه شب، حوض ماهی را پوشانده بود. آقای فان با قاطعیت بلند شد، کتش را پوشید و در را قفل کرد. جاده‌ای که از روستای نگوت به بیرون منتهی می‌شد، در نور کم نمایان شد. در طول روز، جاده چیز خاصی نبود، هنوز هم با درختان پیچ در پیچ احاطه شده بود و هر خانه هنوز حصار بامبوی خودش را داشت. اما برای او، این جاده بود که نزدیک‌ترین خویشاوندانش را از او دور کرده بود.

به ایستگاه اتوبوس که رسید، مسیر را پرسید. مردم راه را نشانش دادند. اتوبوسی به سمت شهر می‌رفت. او سوار شد و در ردیف عقب نشست. از پنجره، منظره‌ی روستا محو می‌شد و مزارع نیشکر و برنج از کنارش می‌گذشتند. اتوبوس در خیابانی کوچک توقف کرد. آقای فان، هان را دید که مشغول دکه‌ی نودل‌فروشی صبحگاهی‌اش بود. او لاغر بود، اما چشمانش دیگر مثل قبل غمگین به نظر نمی‌رسید. لین کنارش ایستاده بود و مدام به هان کمک می‌کرد و وقتی او را دید، معذب به نظر می‌رسید.

هان خشکش زد.

- بابا…

فقط یک کلمه، و گلویش را گرفت. سرش را تکان داد، انگار همین کافی بود تا تأیید کند که پیوندهای خانوادگی هرگز از هم نگسسته است.

آقای فان ابتدا صحبت کرد. صدایش گرفته اما آهسته بود:

- من نیومدم سرزنشت کنم. فقط نگران بودم که با عذاب وجدان بری، برای همین بهم نگفتی. برای همین اومدم اینجا تا همه چیز رو برای تو و لین توضیح بدم...

هان سرش را پایین انداخت. اشک‌هایش سرازیر شد.

متاسفم...

سرش را تکان داد.

- چیزی برای عذرخواهی وجود ندارد. فقط می‌خواستم بگویم اگر تو و لین به کار نیاز دارید، مزرعه ماهی هنوز آنجاست. خانه هنوز آنجاست. اما اگر برنگشتید، سرزنشتان نمی‌کنم.

لین سرش را خیلی پایین انداخت.

متشکرم، آقا.

آقای فان به مرد جوان نگاه کرد. او در لین، روشن‌بینی لازم برای انتخاب شغلی متناسب با شرایط را دید. نفس راحتی کشید، انگار بار سنگینی از روی دوشش برداشته شده بود. هان زد زیر گریه.

در مسیر برگشت به خانه با اتوبوس، نشسته بود و به مناظر خیره شده بود. قلبش خالی بود، اما دیگر سنگین نبود. می‌دانست که عزیز دیگری را از دست داده است. اما همچنین می‌دانست که این فقدان برای حفظ چیزی مهم‌تر است: خوشبختی زن جوانی که این همه بدبختی را تجربه کرده بود.

غروب در روستای نگوت فرا می‌رسد. او به مزرعه پرورش ماهی برمی‌گردد. غذا را در برکه می‌ریزد. ماهی‌ها آب را به حرکت در می‌آورند و آب را به پرواز در می‌آورند. از دوردست، صدای آهنگ‌های سنتی ویتنامی دوباره طنین‌انداز می‌شود...

داستان کوتاه: خوئه ویت ترونگ

منبع: https://baocantho.com.vn/dem-ay-troi-day-sao-a200407.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
برگ

برگ

میدان سایگون

میدان سایگون

هو کوک - گوهری بکر در ساحل ژوین موک

هو کوک - گوهری بکر در ساحل ژوین موک