Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

گشت و گذار بهاری در جاده خاکی بازالت قرمز.

دی‌ان‌او - تعطیلات تت امسال شاهد فاصله گرفتن خانواده کوچک من از روال معمول بود. بعد از بازدید از هر چهار طرف خانواده، آرزوی سال نو مبارک برای بزرگترها و دادن پول شانس به بچه‌ها، سوار ماشین شدیم و به سمت خاک سرخ ارتفاعات مرکزی حرکت کردیم.

Báo Đà NẵngBáo Đà Nẵng22/02/2026

بچه‌ها از گرفتن عکس در مقابل مزرعه آفتابگردان در بوئون ما توت لذت می‌برند.
بچه‌ها از گرفتن عکس در مقابل مزرعه آفتابگردان در بوئون ما توت لذت می‌برند. عکس: فان وین

من، همسرم، دخترم و مادرم - چهار نفر، سه نسل - کمی از اینکه شب سال نو را در خانه‌ی آشنایمان جشن نمی‌گیریم، ناراحت بودیم. اما بعد، در امتداد آن جاده‌های آفتاب‌گیر و بادخیز، متوجه شدیم که تت (سال نو ویتنامی) از بین نرفته، فقط به شکل دیگری تغییر کرده است.

با فرهنگ مرتبط است

در بیست و هفتم دوازدهمین ماه قمری، سفر آغاز شد. بزرگراه دانانگ -کوانگ نگای صاف و مستقیم بود، اما بخشی از بزرگراه ملی قدیمی که از بین دین می‌گذشت، ناهموارتر و ناهموارتر بود و سطح آن ناهموار بود که باعث می‌شد تمام خانواده کمی خسته شوند. مادرم در صندلی عقب نشسته بود و هر وقت ماشین تکان می‌خورد، به آرامی صندلی را می‌گرفت. دخترم پرسید کی می‌رسیم. من فقط لبخند زدم و گفتم به زودی آنجا خواهیم بود.

به محض ورود به توی هوا، که اکنون بخشی از استان داک لاک است، حال و هوای آماده‌سازی‌های تت به وضوح مشهود بود. خیابان‌ها شلوغ‌تر بودند، خریداران در تکاپو بودند و دکه‌های گل در امتداد جاده‌ها صف کشیده بودند. پس از تحویل گرفتن اتاق‌هایمان، به سمت برج نگین فونگ قدم زدیم تا چند عکس یادگاری بگیریم. نسیم ملایمی از دریا می‌وزید و آخرین پرتوهای خورشید سال هنوز در آسمان بودند.

با رسیدن به پارک ۲۶/۳، تمام خانواده بیشتر از آنچه برنامه‌ریزی شده بود، معطل شدند. فضا با تزئینات روشن تزئین شده بود و دو مجسمه اسب بزرگ که درست در ورودی میدان قرار داشتند، قد بلند و برجسته در برابر آسمان بعد از ظهر، جلوه خاصی به آن می‌بخشیدند. اما چیزی که واقعاً ما را مجذوب خود کرد، گوشه‌ای بود که در آن یک بازی سنتی مردمی ویتنامی (Bàiòi) انجام می‌شد.

خانواده یک کلبه کوچک انتخاب کردند و دو کارت بازی خریدند. دخترم در وسط نشست و با هر بار صدا زدن، چشمانش گشاد می‌شد. ریتم طبل‌ها، فریادها و خنده‌ها، بعدازظهر بیست و هفتم دوازدهمین ماه قمری را به طرز عجیبی گرم کرده بود. زیاد فکر نکردم، فقط با دقت گوش دادم. وقتی صداکننده کارتی را که در دست داشتیم به درستی خواند، شگفت‌زده شدم. دخترم تشویق کرد و مادرم به آرامی لبخند زد. شادی کوچکی بود، اما برای شروع سفری پر از هیجان کافی بود.

با کمال تعجب، به محض اینکه از کلبه بیرون آمدم، همکارانم از روزنامه و رادیو و تلویزیون داک لک مرا شناختند و از من خواستند که با خانواده‌ام مصاحبه کنم و با ما مثل توریست‌های یک جشنواره رفتار کردند. در میان جمعیتی که برای عید تت آماده می‌شدند، هر چهار نفر ما ایستادیم تا احساساتمان را به اشتراک بگذاریم. از اینکه می‌توانستم در چنین فضای جشن و سروری درباره سفرم صحبت کنم، خوشحال بودم.

شب بیست و هشتم دوازدهمین ماه قمری در دا لات، باد در میان درختان کاج بیرون ایوان می‌پیچید. در آشپزخانه کوچک اقامتگاه، برگ‌های موز پهن شده بودند، برنج سفید چسبناک با دقت شسته شده بود، لوبیاهای ماش کاملاً آبکشی شده بودند و شکم خوک به صورت مربع‌های مرتب بریده شده بود. مادرم نشسته بود و برگ‌ها را مرتب می‌کرد، دستانش آهسته اما محکم بود. دخترم نزدیک او نشسته بود و می‌پرسید که چرا برگ‌ها باید مربعی پیچیده شوند و چرا نخ باید درست بسته شود. همسرم برگ‌ها را شست و هر کدام را خشک کرد.

پدر ترانگ - مدیر اقامتگاه - نزدیک آتش نشسته بود. او افسر سابق ارتش بود که سفرهای زیادی کرده بود. او به قابلمه کیک برنجی نگاه کرد و با صدای آهسته گفت: «درست کردن کیک برنجی راهی است برای اینکه مردم ریشه‌های خود را به یاد بیاورند. در شب سی‌ام، تمام روستا کنار آتش می‌نشینند، هیچ‌کس زود نمی‌خوابد. بزرگسالان چای می‌نوشند، بچه‌ها به داستان‌ها گوش می‌دهند. وقتی کیک برنجی پخته می‌شود، قلب مردم نیز گرم می‌شود.»

مهمانانی که در اقامتگاه‌های خانگی در دا لات اقامت داشتند، در شب بیست و هشتم دوازدهمین ماه قمری، یک جلسه پخت کیک برنجی سنتی برای جشن تت ترتیب دادند.
گردشگرانی که در یک اقامتگاه خانگی در دا لات اقامت داشتند، در شب بیست و هشتم دوازدهمین ماه قمری، جلسه پخت کیک برنجی سنتی (بان چونگ) را برای جشن گرفتن عید تت ترتیب دادند. عکس: فان وین

ما به نوبت آتش را روشن می‌کردیم. هیزم‌ها ترق تروق می‌کردند و دود در اطراف می‌چرخید. به مادرم نگاه کردم و دیدم که چشمانش مهربان شده است. ما در روستا نبودیم، اما داشتن یک قابلمه شیرینی برنجی، داستان‌هایی برای تعریف کردن و آدم‌هایی که تا پاسی از شب دور هم می‌نشستند، کافی بود.

صبح روز بعد، وقتی اولین برش کیک را بریدم، دخترم روی برنج داغ و چسبناک فوت کرد. به این فکر کردم که چند تعطیلات تت گذشته است و اینکه چطور تصمیم به رفتن امسال باعث تردیدم شده بود. شاید چیزی که مهم است مقصد نیست، بلکه با هم بودنمان است.

صدای ناقوس‌ها با بادِ دریاچه‌ی اِه هِلئو در هم می‌آمیزد.

ارتفاعات مرکزی در این فصل غرق در آفتاب طلایی و نسیم خنک است. شکوفه‌های قهوه در امتداد جاده به رنگ سفید شکوفا می‌شوند و عطر لطیف آنها از شیشه‌های ماشین به مشام می‌رسد. برخی از قسمت‌های جاده شیب‌دار و مستقیم هستند، آسمان وسیع در جلو و خاک بازالت قرمز در پشت سر امتداد دارد.

در پلیکو، وارد فضای اجرای گنگ مردم بانا شدیم. گنگ‌ها طنین‌انداز بودند، ریتم آنها عمیق، ثابت و موزون بود. یک زن محلی دست دخترم را گرفت و او را به داخل دایره کشید. مادرم در همان نزدیکی ایستاده بود و چشمانش هر قدم نوه‌ام را دنبال می‌کرد. همسرم به زنان دیگر پیوست، لبخند می‌زد و گوش می‌داد.

هیچ‌کدام از ما معنای هر ملودی گنگ را به‌طور کامل درک نمی‌کردیم، اما ریتم قلب‌هایمان را باز می‌کرد. متوجه شدم که این اولین باری بود که مادرم در میان فضای فرهنگی ارتفاعات مرکزی ایستاده بود، اولین باری بود که دخترم صدای گنگ‌ها را که در میان کوه‌ها و جنگل‌ها طنین‌انداز می‌شد، می‌شنید. این تجربیات جدید برای سالمندان تازگی داشت و برای کودکان خاطره‌ای گرامی.

مشتریان رستوران و مردم محلی با ریتم ناقوس‌ها و طبل‌ها در رستورانی در پلی، گیا لای، با هم معاشرت می‌کنند.
مشتریان و مردم محلی در رستورانی در پلیکو، گیا لای ، به صداهای ریتمیک ناقوس و طبل می‌پیوندند. عکس: فان وین

در بوون ما توت، از موزه جهانی قهوه بازدید کردیم. داستان‌های مربوط به دانه‌های قهوه، درباره سفر از مزرعه تا فنجان داغ، باعث شد که من در مورد پشتکار زیاد فکر کنم. صبح روز بعد، به سمت اِنام رانندگی کردیم و سپس در اِهلیو به دیدن یکی از دوستان دانشگاهی‌مان رفتیم که بیش از ده سال بود او را ندیده بودیم.

باغ دوریان شما وسیع است. گیاهان قهوه در فصل خود هستند و قیمت‌های خوبی دارند. شما قهوه می‌ریزید، یک فنجان به من می‌دهید و می‌گویید: «در چند سال گذشته، قیمت قهوه و دوریان بالا رفته و اوضاع را برای مردم اینجا آسان‌تر کرده است. برخی خانه‌های جدید ساخته‌اند، برخی ماشین خریده‌اند. ارتفاعات مرکزی ممکن است در این فصل آرام به نظر برسد، اما در پشت همه اینها، عرق ریختن و شانس زیادی نهفته است.»

ما کنار دریاچه‌ی اِه هِلئو نشسته بودیم، نسیم تند بهاری موج‌های کوچکی روی سطح آب ایجاد می‌کرد. مادرم می‌گفت باد اینجا خشک است، مثل نسیم دریا در خانه‌مان شور نیست، برای همین حتی بعد از مدت‌ها وزیدن، صورتمان را نمی‌سوزاند.

دخترم خم شد تا شاخه گل قهوه‌ای را که کنار مسیر افتاده بود بردارد، آن را در دستش چرخاند و بعد پرسید که چرا گل‌ها سفید هستند و نه رنگ دیگری. توضیح دادم که این یکی از ویژگی‌های گیاهان قهوه است؛ هر فصل، گل‌ها به طور همزمان شکوفا می‌شوند و تمام منطقه را به رنگ سفید می‌پوشانند. او در حالی که به ردیف درختان گلدار در دوردست خیره شده بود، سر تکان داد.

از اِهِلئو که خارج شدیم، در مزرعه چای بائو کان در گیا لای توقف کردیم. در میان تپه‌های سرسبز چای که در امتداد دامنه‌ها امتداد یافته بودند، با چند نفر از اهالی کوانگ نام و دا نانگ آشنا شدم که سال‌ها پیش برای شروع زندگی جدید به اینجا آمده بودند. لهجه‌هایشان هنوز مشخصاً ویتنامی مرکزی بود و شیوه صحبت کردنشان به اصالت ویتنامی‌های سرزمین مادری‌شان بود.

مردی لبخندی زد و گفت: «این خاک سرخ می‌تواند ما را سرپا نگه دارد، به شرطی که سخت کار کنیم.» سپس به بوته‌های چای که جوانه‌های جدیدی زده بودند اشاره کرد. در حالی که در ارتفاعات بادخیز ایستاده بودم و به صداهای سرزمین مادری‌ام که در میان تپه‌های وسیع چای طنین‌انداز می‌شد گوش می‌دادم، احساس کردم که ارتفاعات مرکزی دیگر برایم ناآشنا نیست.

این سفر شش روزه ما را از میان فو ین، دا لات، بوون ما توت، پلیکو، مانگ دن و برگشت به تام کی عبور داد. جاده ناهموار بود و شب‌هایی با دمای زیر ۲۰ درجه سانتیگراد داشتیم که باعث می‌شد از سرما بلرزیم. اما در اقامتگاه خانگی، غذاهای خانگی هم وجود داشت، صبح‌ها در را باز می‌کردیم تا شبنم‌هایی را که هنوز به برگ‌های سوزنی کاج چسبیده بودند ببینیم و عصرها آرام می‌نشستیم و به نسیم دریاچه گوش می‌دادیم.

من متوجه هستم که تت (سال نو ویتنامی) فقط مربوط به آتش‌بازی یا جشن‌های مجلل نیست. تت می‌تواند در ظرف کیک برنجی چسبناک در ارتفاعات، در صدای ریتمیک طبل‌های گنگ یا در یک فنجان قهوه در کنار دریاچه‌ای با نسیم ملایم وجود داشته باشد.

وقتی سه نسل با هم در یک مسیر قدم می‌زنند، به یک ردیف شکوفه‌های قهوه خیره می‌شوند و به یک داستان که کنار شومینه تعریف می‌شود گوش می‌دهند، این نوعی تجدید دیدار است.

و همینطور که اتوبوس به سمت تام کی برمی‌گشت، می‌دانستم که صدای ترق تروق هیزم در شب بیست و هشتم، ریتم عمیق ناقوس‌ها در پلیکو، و کلمات تو در کنار دریاچه اِا هِلئو را از دست خواهم داد. جاده‌های بازالتی قرمزی که طی کرده بودیم، اما حس با هم بودن، در میان تعطیلات تت و باد، همچنان باقی خواهد ماند.

منبع: https://baodanang.vn/du-xuan-tren-cung-duong-dat-do-bazan-3325200.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
دوستی

دوستی

سرود مارش زیر آسمان میهن

سرود مارش زیر آسمان میهن

خانواده عاشق ورزش هستند.

خانواده عاشق ورزش هستند.