اوایل پاییز بود. نسیم ملایمی پوستش را نوازش میکرد. ماشین در یک استراحتگاه توقف کرد. حدود یک ساعت دیگر به مرکز شهر میرسید. تا آن زمان، هیچ سفر کاری تا این حد او را مردد نکرده بود. وقتی دوآن از او خواست که این پروژه را اجرا کند، تردید داشت، نیمی سر تکان میداد و نیمی میخواست سرش را تکان دهد. او سفرهای زیادی برای آموزش، پشتیبانی و توسعه رویهها انجام داده بود، زیرا عصر دیجیتال در سراسر کشور نفوذ کرده بود. از دفاتر گرفته تا مشاغل، داستان دیجیتالی شدن مانند گردبادی بود که همه چیز را به هرج و مرج کشاند. شرکت او همزمان سفارشهای زیادی دریافت میکرد. حدود پنج سال پیش، تحول دیجیتال هنوز فقط آزمایشهایی در مقیاس کوچک بود. به تدریج، مردم متوجه راحتیای که ارائه میدهد شدند و این منجر به تغییری کاملتر و جامعتر از همیشه شد.
تصویرسازی: دونگ ون چانگ |
اتوبوس در امتداد بزرگراه به سمت تای نگوین ادامه داد. او سعی کرد چرت بزند تا خستگیاش را از بین ببرد، اما خوابش نمیبرد. ده سال از آخرین باری که به زادگاهش رفته بود میگذشت. آیا دوباره همدیگر را ملاقات میکردند؟
***
او حدود سال دوم دانشگاه با او آشنا شد. در آن زمان، در پانسیونهای حومه سایگون، جادهها هنوز خاکی و قرمز بودند و در هر فصل بارانی، گل و لای آنها را فرا میگرفت، چراغهای خیابان کمنور و زرد بودند. با این حال، اجاره بها ارزان بود، بنابراین برای دانشجویان شهرستانی، هر پنی که پسانداز میشد، سودی به همراه داشت. ردیف اتاقهای پسرانه تنها با یک جاده کوچک که با درختان برگ بو سفید بکر احاطه شده بود، از ردیف اتاقهای دخترانه جدا میشد. در بعضی شبها، بوی برگ بو در اتاق میپیچید و آن را پر از عطر میکرد.
آن زمان، کوچهی کوچکی که به پانسیون منتهی میشد، پر از آب شده بود. او تازه آخرین جلسهی تدریس خصوصیاش را تمام کرده بود و داشت به خانه برمیگشت. موتورسیکلتش در جادهی اصلی مشکلی نداشت، اما وقتی در کوچه خیس شد، شمعش گیر کرد و باعث شد خاموش شود. حدود ساعت ده شب، او دیوانهوار موتورسیکلت را هل میداد که ناگهان صدای توقف وسیلهی نقلیهای را شنید. وحشتزده، دو مرد جوان از پانسیون مردانه را دید. ظاهراً او را از سمت زنان شناخت، یکی از آنها، قدبلند و لاغر، از موتورسیکلت پیاده شد تا کمک کند. آن مرد خودش بود. کسی که رانندگی میکرد، آرام صحبت میکرد و او را به اتاقش میبرد، دوآن بود. آن شب، او حتی شمع را برایش تعمیر کرد، با احتیاط موتور را روشن کرد و سپس موتورسیکلت را به او برگرداند.
بنابراین، چند روز بعد، دوآن سرش را به خوابگاه زنان آورد و دنبالش گشت و گفت که کسی بعد از آن رگبار باران از شدت عشق بیمار شده است. تمام ردیف زنان شروع به درخواست قرار ملاقات کردند و سعی داشتند قرار بگذارند. بیش از یک هفته بعد، یک شماره غریبه پیامک فرستاد. پیامها در شبهایی که او زیر پتو جمع شده بود و به خودش میخندید، پخش میشدند. بیش از یک ماه بعد، او موافقت کرد که دوست دخترش باشد. او اغلب برای او از زادگاهش میگفت، جایی که باد به صورتش میکوبید، گرمای سوزان و خورشیدی که چربیهایش را آب میکرد. زادگاهش فقیر بود. فقط خورشید و باد. فقط شن و دریا. او نمیخواست زندگی یک ماهیگیر را دنبال کند. او نیاز داشت کاری متفاوت از روستاییانش انجام دهد. او تصمیم گرفت به این شهر گرم، سبز و روشن در جنوب نقل مکان کند. او به صورت پاره وقت درس میخواند و کار میکرد و هر پنی را پسانداز میکرد تا مجبور نباشد از والدینش پول گدایی کند. چهره پدرش از سفرهای ماهیگیری بیشماری فرسوده شده بود. چهره مادرش از انتظار مداوم پیر شده بود. این سنت روستای آنها بود. کودکان زیادی بزرگ میشدند و جان خود را در دام تورهای ماهیگیری میانداختند. اما او متفاوت بود. او فناوری را انتخاب کرد زیرا میدانست که این همان چیزی است که مردم را به سوی آینده هدایت میکند.
چهار سال دانشگاه، به علاوه دو سال دیگر که به این شهر چسبیده بود تا رویاهای زندگیاش را پرورش دهد. گهگاه به تپههای سرسبز و خرم فکر میکرد. اینجا منتظر جوابی از او ماند. اما ناگهان یک تماس تلفنی او را به فکر فرو برد. بعد از یک هفته کامل، شبهای متمادی تفکر، از بازگشتش به او گفت. بازگشت به آرامشی که همیشه آرزویش را داشت. جایی که در آن بزرگ شده و آنجا را ترک کرده بود.
در آن شب آخر، او او را به ایستگاه قطار سایگون رساند تا با قطار شمال-جنوب به زادگاهش برگردد. چشمانش پر از اشک بود. صدایش از شدت احساسات خفه شده بود. او خداحافظی نکرد، رفت. قول نداده بود که منتظر بماند، بنابراین او هم مجبور نبود. رویاروییها در زندگی صرفاً لحظاتی زودگذر هستند. اگر سرنوشت اجازه دهد، مردم دوباره یکدیگر را ملاقات خواهند کرد. وقتی سرنوشت به پایان میرسد، آنها بخشی از خاطراتی میشوند که هر کسی در سفر زندگی خود با خود حمل میکند. همه چیز به آرامی میآید و با آرامش میرود. او در میان تپههای چای متولد شد. همانطور که او از امواج اقیانوس متولد شد. هر کسی جایی برای بازگشت دارد. این شهر، گاهی اوقات، فقط یک توقفگاه است.
او سوار قطار شد. او همانجا ایستاد. زمان منتظر هیچکس نمیماند. زمان مثل قطار با سرعت میگذرد. به سرعت. روز میگذرد. شب میشود. قطار فقط در ایستگاه آخر توقف میکند. اما همه نمیتوانند ایستگاه آخر زندگیشان را انتخاب کنند. او هنوز پیام او را نگه داشته بود. حتی حالا که قطار وارد شهر تای نگوین میشود، او هنوز تپههای چای را که او قبلاً در موردشان صحبت میکرد، به یاد میآورد.
***
او سخنرانی خود را با صدایی بم، گرم و آهسته آغاز کرد. قبل از رفتنش، تیم مدام به او یادآوری میکرد که سبک تدریس خود را تنظیم کند و از صحبت کردن خیلی سریع یا استفاده از اصطلاحات فنی زیاد خودداری کند. کسبوکارهای کشت و فرآوری چای در اینجا در حال گذار از تولید سنتی به تولید حرفهای هستند و گاهی اوقات وقتی صحبت از تحول دیجیتال میشود، هنوز در مراحل ابتدایی خود هستند. به خصوص استفاده از هوش مصنوعی برای پشتیبانی از تبلیغ محصول یا عملیات تجاری هنوز برای آنها جدید است. او سه روز فرصت داشت تا آنها را راهنمایی کند، اما در صورت لزوم، این مدت را تمدید میکرد تا مطمئن شود همه کاملاً متوجه شدهاند و سیستم قبل از بازگشت او به خوبی کار میکند. این پروژه مربوط به پول نبود؛ بلکه مربوط به حمایت از جامعه کشت چای بود. او باید میرفت و هیچ کس دیگری در شرکت نمیتوانست بهتر از او با این شرایط سازگار شود.
او با اصول اولیه شروع کرد: به کارگیری هوش مصنوعی در بازیابی دادهها. او دانشجویان را از طریق نرمافزارهای پولی و دستورات دقیق راهنمایی میکرد. این کلاس بیش از صد دانشجو از مزارع، مشاغل و تعاونیها داشت. برخی از آنها از تان کونگ، لا بنگ، ترای کای و فو لونگ آمده بودند - تقریباً همه مناطق معروف کشت چای حضور داشتند. او به جای ایستادن پشت تریبون، در میان دانشجویان قدم میزد، از نزدیک تعامل میکرد، به سوالات آنها گوش میداد، با دقت به آنها پاسخ میداد و آنها را در مورد نحوه دسترسی به نرمافزار هوش مصنوعی از طریق تلفنهایشان راهنمایی میکرد. او آنها را با سوالاتی تشویق میکرد تا بتوانند به طور ماهرانه از چت باکس استفاده کنند.
هوش مصنوعی جایگزین آنها در فرآیند تبلیغ محصول خواهد شد و به آنها در ایجاد تصاویر، نوشتن مقالات، توسعه اسکریپتهای فروش و حتی ارائه نظرسنجیها و ارزیابیهای محصولات چای از مناطق و استانهای دیگر در سراسر کشور کمک خواهد کرد. یا در صورت لزوم، آنها میتوانند با استفاده از هوش مصنوعی یک طرح تجاری ایجاد کنند. همه اینها فقط چند دقیقه طول میکشد. او در حال صحبت کردن بود که ناگهان متوقف شد، ساکت شد و چشمانش با چشمان زنی که نیمی آشنا و نیمی ناآشنا بود، برخورد کرد. او بود. دختری که ده سال پیش در آن شب بارانی شمع موتور را تعمیر کرده بود. او بود. دختری که ایستگاه آخر سفر او نبود.
او در حالی که به سخنرانیاش ادامه میداد، لکنت زبان داشت، اما نگاهش را از او برنداشت.
***
او او را به توک تران، دامنه تپهای سرسبز و خرم، بازگرداند. باد با خنکی ملایمی پوستشان را نوازش میکرد. پاییز با خوشههایی از شکوفههای سفید خالص در آسمان گسترده شده بود. این منطقه قبلاً یک مزرعه چای در مناطق میانی بود که بعداً به چای پیوندی تبدیل شد. زندگی او با آرامش همراه با صبحهایی پر از عطر تند چای جریان داشت. او همچنین به طور مستقل یک تعاونی چای با بسیاری از خانوارها تشکیل داد. چرا باید دور میرفت؟ به زادگاهش، نزدیک خانه، برمیگشت تا گیاهان چای را پرورش دهد تا مردم توک تران بتوانند زندگی مرفهتری نسبت به قبل داشته باشند.
آن روز، مادرش به شدت بیمار شد و دو سال در بستر بیماری بود تا اینکه درگذشت. او مجبور شد به خانه برود؛ احساس میکرد زندگیاش با پرسه زدن در شهری شلوغ تلف شده است. گاهی اوقات فضای خفهکننده، نفس کشیدن را برایش سخت میکرد. او نمیتوانست منتظر چیزی در این دوردستها بماند. هر کسی، در برههای از زندگی، بر سر دوراهی میایستد. اگر میدانید کدام ایستگاه را انتخاب کنید، پس سوار قطار شوید. او تصمیم گرفت برگردد، نه به این دلیل که او را دوست نداشت، بلکه به این دلیل ساده که نمیتوانست توک تران را ترک کند. عطر چای از بدو تولد در زندگیاش نفوذ کرده بود. اگر در طول دوره پیشرفت سریع شغلی او در کنارش قدم میزد، شاید میتوانست سرعت پیشرفتش را کم کند.
تصویرسازی: دونگ ون چانگ |
بعدازظهر هنوز بیپایان بر فراز تپههای چای امتداد داشت. توک تران در واقعیت در مقابلش ظاهر شد، دیگر آن داستان یک دهه پیش نبود، داستانی که او درباره حومهای آرام، دامنههای سرسبز و روستاهایی که عطر چای داشتند، تعریف میکرد. او که بیش از سی سال داشت، هنوز تنها بود و خود را غرق در کار روزانهاش میکرد. روستای چای توک تران در سالهای اخیر شروع به توسعه کرده بود و نگرانیهای زیادی داشت. او نیاز داشت تا در فناوری تولید، روشهای بازاریابی نوآوری کند و راههایی برای بهکارگیری فناوریهای جدید در مراحل مختلف پیدا کند تا در زمان و هزینهها صرفهجویی کند. علاوه بر این، او میخواست یک کانال رسانهای برای تبلیغ توک تران ایجاد کند، با داستانی هر روز درباره روستای چای، صنعت چای و زیبایی توک تران. با دانستن اینکه چه کمبودهایی داشت، به محض اینکه استان آن را به کمونها اعلام کرد، برای دوره آموزشی ثبتنام کرد. او انتظار نداشت که او را اینجا ملاقات کند.
او در سکوت گوش میداد، و در درونش شور و هیجان عجیب و وصفناپذیری را احساس میکرد. روی تکه کوچک خاک کنار ردیف گیاهان دراز کشید. عطر خاک با عطر برگها در هم آمیخته بود، هم گرم و هم مستکننده. برای اولین بار در ده سال گذشته، زندگی را تا این حد سبک و بیدغدغه احساس کرده بود.
***
حدود یک هفته بعد، ویدیوهایی از یک کانال ولاگ با عنوان «بازدید از توک تران برای شنیدن داستانهای عاشقانه چای سبز» در رسانههای اجتماعی به سرعت پخش شد. محیطی زیبا و آرام با تپههای سرسبز و داستانهای یک مهندس فناوری که شهر را ترک کرده تا به همراه دختری از منطقه کشت چای به زادگاهش بازگردد، ناگهان میلیونها بازدید را به خود جلب کرد. این ویدیوها که صحنههایی از برداشت چای در سپیده دم بر روی تپهها، روشهای سنتی فرآوری چای و داستانهای بسیاری درباره صنعت چای که ریشه در فرهنگ محلی دارد را به تصویر میکشیدند، بینندگان را مجذوب خود کردند.
یک ماه بعد، طبق یک نظرسنجی در رسانههای اجتماعی، عبارت «راه توک تران» بیشترین جستجو را داشت.
منبع: https://baothainguyen.vn/van-nghe-thai-nguyen/202508/duong-ve-tuc-tranh-d4a3444/






نظر (0)