Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

جوشش زمان

صدای گوشخراش دستگاه جوشکاری در کارگاه کوچک، که پر از بوی زنگ زدگی و گاز استیلن بود، کر کننده می پیچید. آقای لام، که صورتش کاملاً با ماسک سیاهی پوشانده شده بود، با دقت مشغول اتصال مجدد پایه شکسته صندلی همسایه بود. شعله بنفش مایل به آبی جرقه های ریز و سوزانی از خود ساطع می کرد.

Báo An GiangBáo An Giang10/05/2026

آقای لام بالای شصت سال دارد، سنی که باید از اوقات فراغت لذت ببرد، با این حال همچنان در کنار آتش و آهن است. یک عمر کار با دستگاه جوشکاری، دستانش را پینه بسته، مانند جوش‌های ناشیانه‌ای که زده است. مردم اغلب می‌گویند که او به اندازه فلزی که در دست دارد، خشک و سرد است. در آن مواقع، او بحث نمی‌کند، فقط لبخندی ملایم ارائه می‌دهد که پشت ماسک محافظ لکه‌دارش پنهان شده است. این حرفه، خیلی عجیب است...

تصویرسازی: ون تین.

بیرون، تابستان از راه رسیده بود. درخت پیرِ گزِ میرتل جلوی دروازه کارخانه شروع به جوانه زدن اولین شکوفه‌های بنفش ظریف خود کرد. آن بنفشِ ظریف و شکننده، در فضای ضخیم و زنگ‌زده و صدای کرکننده‌ی دستگاه‌های برش داخل، کاملاً بی‌ربط به نظر می‌رسید. هر تابستان، گوشه‌ی خیابان کوچک جلوی کارخانه پر از جنب و جوش می‌شد. بچه‌های محله پای درخت جمع می‌شدند تا نقش بازی کنند و صدای خنده‌شان صدای چکش‌ها را خفه می‌کرد. گهگاه، چند زن جوان، با بهترین لباس‌هایشان، وسایل نقلیه‌شان را متوقف می‌کردند تا در کنار درختان گزِ میرتل عکس بگیرند.

آقای لام در لحظات نادر استراحتش، آرام کنار فنجانی چای غلیظ می‌نشست. طعم تلخ و گس روی زبانش، که با شیرینی ملایمی همراه بود، به طرز غیرقابل توضیحی اعتیادآور بود - شاید به این دلیل که طعم ماندگار زندگی خودش را منعکس می‌کرد؟ در دود چرخان، چهره دانگ دوباره ظاهر شد - تنها پسرش که پس از مشاجره‌ای شدید بین پدر و پسر، سه سال از خانه دور شده بود. برای مردی که تمام عمرش به استحکام فولاد احترام می‌گذاشت، حرفه عکاسی دانگ چیزی بیش از یک بازی بیهوده "دنبال پروانه‌ها" نبود.

آن بعدازظهر تابستانی، وقتی که او دستگاه برش فلزش را برای هرس شاخه‌های درخت گل میرت برداشت، از ترس اینکه تابلوی کارگاه جوشکاری را پنهان کند، اختلاف به اوج خود رسید. کود ایستاده بود و پای درخت را مسدود کرده بود، چشمانش خون گرفته بود. کلماتش که در آن زمان گفته می‌شد، هنوز هم قلبش را تیزتر از یک تکه فلز تیز سوراخ می‌کرد: «بابا، تو فقط نمی‌خواهی درخت را قطع کنی، تو می‌خواهی آخرین ذره‌ی گرمی را که مامان به جا گذاشته هم ببری، مگر نه؟»

مادر دانگ وقتی او فقط ده سال داشت، درگذشت. وقتی آنها برای اولین بار با هم به خانه مشترک نقل مکان کردند، آقای لام چیزی جز دست‌های خالی و یک کارگاه جوشکاری کوچک و نوساز نداشت. برای جلب رضایت همسرش که عاشق رنگ بنفش بود، شخصاً یک قاب آهنی محکم را دور درخت کوچک مورد که به تازگی جلوی دروازه کاشته بود، جوش داد تا عشقشان را از طوفان‌ها محافظت کند. اما اکنون، آن قاب آهنی به مرور زمان زنگ زده است و او به بهشت ​​رفته است.

از وقتی دانگ با دوربینش رفته، تنها راه ارتباطی بین پدر و پسر، کارت پستال‌هایی بوده که از سراسر کشور فرستاده شده‌اند. این کارت‌ها جنگل‌های باستانی، قله‌های کوه‌های مه‌آلود و خیابان‌های ناآشنایی را که دانگ از آنها بازدید کرده بود، به تصویر می‌کشند. آقای لام تک تک کارت پستال‌ها را ورق می‌زند و جستجو می‌کند، اما حتی یک پیام هم وجود ندارد.

آقای لام زیر لب غرغر کرد: «احتمالاً دیگر این پیرمرد را به یاد نمی‌آورد...» و ماسک جوشکاری‌اش را که پوشیده از گرد و غبار آهن بود، برداشت. قطرات تلخ عرق از چین و چروک‌های کج و معوج صورت فرسوده‌اش سرازیر شدند و در لباس کار لکه‌دارش ناپدید شدند. او با دستپاچگی گوشی هوشمند قدیمی‌اش را که یک هفته تمام با صبر و حوصله و با کمک پسر همسایه‌اش نحوه استفاده از آن را یاد گرفته بود، از جیبش بیرون آورد.

دستانش که فقط به گرفتن انبردست و چکش‌های سنگین عادت داشتند، حالا با لمس صفحه لمسی شکننده، به طرز عجیبی می‌لرزیدند. دوربین را بالا آورد و سعی کرد رنگ بنفش پر جنب و جوش بیرون را ثبت کند. کلیک! تصویری تار ظاهر شد. به جای شکوفه‌های یاس بنفش زیبا، لنز دوربین روی میله‌های آهنی حصار کارگاه جوشکاری متمرکز شده بود. بدون اینکه از نزدیک نگاه کند، دکمه ارسال به شماره دانگ را فشار داد و به سرعت صفحه را خاموش کرد.

یک هفته بعد، آن چهره آشنا در آستانه در کارگاه ظاهر شد. دانگ لاغرتر از قبل شده بود، موهای بلند و رمانتیکش روی صورت آفتاب‌سوخته‌اش ریخته بود و یک کیف دوربین فرسوده روی شانه‌اش انداخته بود. آقای لام از همان لحظه اول پسرش را دیده بود، اما دست از کار نکشید. دستگاه برش فلز غرید، جرقه‌هایی از جرقه‌های جوشکاری مانند آتش‌بازی به صورت دسته‌ای، خشن و سرد، و سلامی خاموش، به پرواز درآمدند. در هوای غلیظ و فلزی، او فقط کمی سرش را بالا آورد و چشمان قرمزش را از پشت ماسک محافظش نمایان کرد.

-برمیگردی اونجا دیگه؟

«بله...» دانگ مکث کرد و ساکت در میان انبوه فولادهای در هم ریخته ایستاده بود.

غذای آن شب شامل ماهی گوبی پخته شده با فلفل بود. این غذای مورد علاقه دانگ در کودکی بود. ماهی‌های گوبی کوچک توسط آقای لام در یک قابلمه سفالی پخته شدند؛ بدن آنها سفت، به رنگ کهربایی درخشان و معطر به عطر فلفل بود. فقط با نگاه کردن به سس غلیظ و درخشان اطراف برش‌های فلفل قرمز تند، می‌شد فهمید که چرا او در گذشته به خاطر آشپزی‌اش اینقدر مشهور بوده است. مردم می‌گفتند اگر او به عنوان سرآشپز مشغول به کار می‌شد، مطمئناً تا الان چهره‌ای مشهور بود.

پدر و پسر روبروی هم نشسته بودند، سکوت چنان عمیق بود که صدای به هم خوردن ظروف از خش خش باد از میان درختان گز بیرون پنجره بلندتر بود. دانگ قصد داشت درباره عکس قدیمی و رنگ و رو رفته بپرسد، اما وقتی با چهره سرد پدرش مواجه شد، کلماتی را که می‌خواست بگوید، بی‌صدا قورت داد.

آن شب، دانگ از این پهلو به آن پهلو می‌شد، نمی‌توانست بخوابد. او به حیاط رفت و بی‌صدا زیر درخت پیر آسِرا ایستاد. مهتاب کم‌رنگ، درخششی مالیخولیایی بر گلبرگ‌های بنفش تیره انداخته بود. زیر این درخت، او و مادرش به او آموخته بودند که چگونه قدر ساده‌ترین چیزها را بداند. ناگهان، دانگ با دیدن یک قاب آهنی جدید، که با انحناهای ظریف مانند شاخه‌های انگور به طرز پیچیده‌ای جوش داده شده بود و به آرامی تنه درخت پیر را در آغوش گرفته بود، گویی از او محافظت می‌کرد، شگفت‌زده شد.

آقای لام با دقت فراوان روی آن میله‌های آهنی، پایه‌های کوچکی برای نگهداری گلدان‌های خرفه طراحی کرد. اگرچه گل‌ها گلبرگ‌هایشان را بسته و به خواب رفته بودند، دانگ هنوز می‌توانست آن صحنه‌ی پر جنب و جوش را زیر نور خورشید صبحگاهی تصور کند. او با کمال تعجب متوجه شد که در پس رفتار سرد پدرش، هنوز هم مخفیانه خاطراتی را که مادرش برایش به جا گذاشته بود، گرامی می‌دارد.

- قبلاً موریانه زده بود!

دونگ با تعجب برگشت. آقای لام مدتی بود که آنجا ایستاده بود، در دستان لاغرش فنجانی چای غلیظ را گرفته بود و بخار غلیظی از میان مه شب بلند می‌شد.

- وقتی شما برای اولین بار رفتید، این درخت تقریباً خشک شد. من مجبور شدم چندین شب بیدار بمانم و تک تک کرم‌های چوب را از بین ببرم. این نوع گیاه خرزهره ممکن است شکننده به نظر برسد، اما اگر بدانید چگونه از آن مراقبت کنید، بسیار مقاوم است.

آقای لام به آرامی روی نیمکت سنگی فرسوده نشست و جرعه‌ای از چای تلخ خود را نوشید.

- درسته که سال‌ها پیش به قطع کردنش فکر کردم، نه به خاطر اینکه از درخت متنفر بودم، بلکه به این خاطر که هر بار شکوفه‌ها رو می‌دید، گریه می‌کرد و دلتنگ مادرش می‌شد. اون موقع فقط می‌خواستم فراموشش کنه و بره دنبال زندگیش. اما حالا که پیر شدم، می‌فهمم اشتباه می‌کردم. بعضی وقت‌ها آدم‌ها به خاطر خاطراتی که تو ذهنشون نگه می‌دارند زنده می‌مونن، درسته؟

دونگ ساکت شد، پاهایش ناخودآگاه به قاب آهنی نزدیک‌تر شدند. چراغ قوه گوشی‌اش را روشن کرد، نور سوسو زننده‌اش جزئیاتی را روشن می‌کرد که قلبش را به لرزه درآورد: در محل اتصال‌ها، هیچ جوش ناهموار یا ناهمواری وجود نداشت. آقای لام با دقت آنها را صیقل داده و به شکل گلبرگ‌های کوچک گل یاسی درآورده بود و با رنگ بنفش کمرنگ ملایمی رنگ‌آمیزی کرده بود. عجیب است که مردی که عمرش را به خطوط مستقیم و زوایای قائمه عادت داده بود، جوشکاری که اغلب خشک و بی‌روح تلقی می‌شد، حالا به خودش یاد داده بود که چگونه روی ضایعات فلزی هنر خلق کند.

صدای دانگ خفه شد: «بابا از کجا یاد گرفته اینجوری نقاشی کنه؟»

- خب... من فقط به گل‌های واقعی نگاه کردم و سعی کردم از آنها تقلید کنم. ترکیب این سایه بنفش خیلی سخت است؛ مجبور شدم چند روز به مغازه رنگ بروم، رنگ‌ها را ترکیب کنم و دوباره ترکیب کنم تا دقیقاً همان سایه بنفشی را که مادرت دوست دارد پیدا کنم.

دستان دونگ هنگام لمس گلبرگ‌های سرد و آهنین گل‌ها می‌لرزید. عکاسی مانند او که مدت‌ها غرق در جستجوی تصاویر پر جنب و جوش در سرزمین‌های دوردست بود، از زیبایی واقعی پنهان در پینه‌های زیر این خانه بی‌خبر بود. پدرش نمی‌دانست چگونه با فصاحت صحبت کند؛ او به سادگی عشق خود را در سکوت در آهن و فولاد جای داد، آن را به زمین سپرد و در هر فصل شکوفه دادن، آن را پرورش داد.

***

صبح روز بعد، وقتی آفتاب صبحگاهی حیاط را روشن کرد، دانگ دوربینش را بیرون آورد. این بار، او به دنبال زیبایی‌های دوردست نبود، بلکه می‌خواست گرانبهاترین چیز را درست جلوی چشمانش ثبت کند. او به پدرش گفت که لباس جوشکاری آبی تیره آشنایش را بپوشد، ماسک محافظی به دست بگیرد و به قاب آهنی خمیده زیر درخت گز تکیه دهد. در آن لحظه، دانگ فهمید که هنر واقعی دور نیست. امروز، به نظر می‌رسید که درخت درخشان‌تر و مغرورتر از همیشه شکوفه می‌دهد، درخشان‌ترین فصل گلدهی آن در تاریخ.

از دریچه‌ی لنز دانگ، بنفش ملایم گل‌ها با تُن‌های خاکستری سرد فولاد و موهای نقره‌ای و فرسوده‌ی پدرش در هم می‌آمیخت. آن عکس بعدها در نمایشگاه بزرگی با عنوان «جوش‌های زمان» - جایی که ترک‌های قلب مردم با صبر التیام می‌یابد - جایزه‌ی اول را از آن خود کرد.

سال‌ها بعد، پس از مرگ آقای لام، درخت پیر آسِرا هنوز آنجا ایستاده بود، مغرور و استوار در آغوش محافظ قاب آهنی محکمش. هر فصل گلدهی، مردم شهر کوچک مرد میانسالی را می‌دیدند که ساکت زیر درخت ایستاده بود. او یک گلبرگ بنفش افتاده را برمی‌داشت و به آرامی آن را در دست پینه بسته‌اش می‌گذاشت، گویی که پیمانی ابدی بین آتش و گل را گرامی می‌داشت.

به نقل از روزنامه باک نین

منبع: https://baoangiang.com.vn/moi-han-cua-thoi-gian-a485150.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
ملات

ملات

لبخند یک نوزاد

لبخند یک نوزاد

وقتی چراغ‌های خیابان روشن می‌شوند

وقتی چراغ‌های خیابان روشن می‌شوند