یک روز سر کلاس، به دلیلی درد مبهم و ضربانداری در معدهام احساس کردم که خیلی ناراحتکننده بود. سعی کردم در تمام طول کلاس آن را تحمل کنم، تا اینکه مجبور شدم برای درس علوم به کلاس دیگری بروم، در آن لحظه دیگر نتوانستم تحمل کنم.
به دیوار چسبیدم تا راه بروم، اما فوقالعاده سخت بود. هر چه جلوتر میرفتم، درد معدهام بیشتر میشد و حالت تهوع به گلویم هجوم میآورد. ناگهان ایستادم، "غرغر، غرغر..."، دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و روی پلهها بالا آوردم و به همه جا پاشیدم. "چرا نتوانستم خودم را کنترل کنم؟"، خودم را سرزنش کردم که نتوانستم خودم را کنترل کنم.
![]() |
عکس مصور: kinhtemoitruong.vn |
بوی بد و ترشی از تمام راه پله بالا آمد و شروع به پخش شدن در همه جهات کرد. دوستانم که از آنجا رد میشدند با انزجار به من نگاه میکردند، در حالی که دهانشان را گرفته بودند و فریاد میزدند: «اه، چه بوی وحشتناکی!» از خجالت سرخ شدم و بعد خودم هم احساس وحشتناکی کردم و سریع بینیام را گرفتم. «مامان، کاش اینجا بودی!» در آن لحظه، ناگهان دلم برای مراقبت مادرم خیلی تنگ شد.
با خودم فکر کردم: «شاید باید به کلاس برگردم و کمی آب بخورم؟»
به محض اینکه به در کلاس رسیدم، معلم کلاسم را دیدم. با دیدن ظاهرم، بسیار نگران به نظر میرسید و با عجله از من پرسید: «تان، چه مشکلی داری؟»
به معلم جواب دادم: «من... من... من همین الان تصادفاً روی پلهها بالا آوردم و کمی احساس ناخوشی میکنم.»
«بیا، دنبالم برگرد اداره!»
برگردم دفتر؟ اوه نه، چرا برگردم دفتر؟ برای برداشتن تی؟ نه، تی توی دستشویی است! اوه نه، حتماً باید برگردم دفتر تا یک گزارش انتقاد از خود بنویسم چون همه جا بالا آوردم! مدام به معلم فکر میکردم که به من میگفت به دفتر بروم.
با ترس و لرز دنبالش تا دفتر رفتم. معلم به آرامی به من گفت که بنشینم و کمی استراحت کنم. یک لیوان آب گرم برایم ریخت و گفت: «کمی آب گرم بنوش؛ حالت بهتر میشود.»
زیر لب تشکر کردم و لیوان آبی را که به من تعارف کرده بود، نوشیدم. بعد از اینکه تمام کردم، او دوباره برایم ریخت، چهرهاش پر از نگرانی بود. با مهربانی از من خواست که سعی کنم بیشتر بنوشم تا هوشیارتر شوم و ببینم آیا کمکی میکند یا نه. همینطور که مینوشیدم، اشک در چشمانم حلقه زد. حرکات معلم به من حس گرمی میداد، انگار مادرم آنجا بود. مگر نه اینکه وقتی کوچک بودم، هر وقت مریض میشدم، مادرم اغلب اینگونه از من مراقبت میکرد؟
سرم را که بالا آوردم، معلمم را دیدم که با چهرهای بسیار نگران به من نگاه میکرد. مدام میپرسید چرا گریه میکنم. سریع سرم را پایین انداختم تا کمی آب بنوشم و گفتم: «چیزی نیست، فکر کنم فقط دلتنگم، معلم!» معلمم مرا دلداری داد و گفت کمی استراحت کنم و ببینم چه احساسی دارم. گفت نگران نباشم و اگر اتفاقی افتاد با او تماس بگیرم.
با نوشیدن لیوان آبی که او تعارف کرد، طعم شیرین و گرمی را حس کردم. لیوان آب، درست مانند عشق مادرم، مراقبت معلم را در خود داشت. با توجه و آرامش او، ناگهان احساس خیلی بهتری داشتم.
ناگهان متوجه شدم که هنوز کثیفیهای روی پلهها را تمیز نکردهام، بیصبرانه منتظر بودم که زودتر خوب شوم و بتوانم بروم و آنجا را تمیز کنم.
معلم انگار میتوانست ذهنم را بخواند، به آرامی گفت: «اصلاً نگران نباش، فقط استراحت کن و خوب شو. بعداً تمیزش میکنم؛ فقط یک لحظه طول میکشد!» دستش را تکان داد و به من فهماند که نگران نباشم و از کلاس به سمت پلهها رفت.
فریاد زدم و او را صدا زدم: «معلم!» در آن لحظه، قلبم سرشار از احساسات شد: «خیلی ممنونم، معلم!» نمیدانستم چه بگویم، فقط میتوانستم اینگونه قدردانیام را ابراز کنم، چون در آن لحظه واقعاً نمیتوانستم کلماتی پیدا کنم که احساساتم را به طور کامل منتقل کند. واقعاً از او سپاسگزارم که چنین گرمی و صمیمیتی را در حالی که نه مادری داشتم و نه خانوادهای در کنارم، به من هدیه داد.
در این دنیا، لطیفترین و بخشندهترین چیز آب است. اعمال مهربانانهی معلم من در این لحظه به زیبایی آب در قلب من است. لیوان آبی که او به من تعارف کرد، مانند آغوش آرامشبخش یک مادر بود که هنگام بیماری مرا پناه میداد. قلب او، مانند خوبی ذاتی آب، همه چیز را تغذیه میکند بدون اینکه انتظاری در ازای آن داشته باشد.
معلم من مانند جویباری گوارا و دلنشین است، جویباری که درون مرا تغذیه کرده و در طول سفر بزرگ شدنم مرا همراهی کرده است. من در سکوت از او تشکر میکنم، کسی که با تمام عشقش، مانند خوبی ذاتی آب، از دانشآموزانش مراقبت میکرد!
منبع: https://www.qdnd.vn/van-hoa/van-hoc-nghe-thuat/nguoi-me-thu-hai-cua-toi-1039918







نظر (0)