Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

رودخانه جاری می‌شود

روستای من در کنار رودخانه واقع شده است. همین‌طور که رودخانه از کنار روستا می‌گذرد، به یک تنداب سنگی بزرگ برخورد می‌کند که باعث می‌شود رودخانه کج شود و به سمت دیگر تاب بخورد و گردابی عمیق و چرخان، گرد مانند قابلمه‌ای که برای جوشاندن شربت نیشکر استفاده می‌شود، از خود به جا بگذارد. کسانی که روی رودخانه سفر می‌کنند، بیشترین ترس را از این گرداب دارند، اما ما بچه‌ها آن را چیزی برای ترسیدن نمی‌دانستیم، حتی مسحورکننده.

Báo An GiangBáo An Giang11/03/2026

                                            Minh họa: Cảnh trực

تصویرسازی: صحنه در حال انجام وظیفه

درست در کنار صخره سنگی، یک درخت انجیر باستانی قرار داشت. هیچ کس نمی‌دانست چند سال دارد، فقط بزرگان می‌گفتند که از زمان تولدشان آنجا بوده است. تنه آن آنقدر بزرگ بود که چند نفر نمی‌توانستند دور آن حلقه بزنند، ریشه‌هایش به صورت درهم‌تنیده پخش شده بودند و شاخه‌ها و برگ‌هایش منطقه وسیعی از رودخانه را پوشانده بودند. در روزهای پانزدهم و اول ماه قمری، روستاییان عود و گل برای قربانی کردن می‌آوردند. مادربزرگم به من هشدار داد: «درخت برنج روح دارد، درخت انجیر هم روح دارد؛ شما بچه‌ها نباید بی‌احترامی کنید یا شیطنت کنید.» من گوش دادم، احساس ترس می‌کردم، اما هنوز تا حدودی شکاک بودم، زیرا معلمم در مدرسه می‌گفت که هیچ روح یا جنی وجود ندارد، فقط بزرگسالان بچه‌ها را می‌ترسانند.

در فصل بارندگی، آب رودخانه بالا می‌آمد و جریان تند آب با صدای بلند می‌غرید. ما به سمت درخت انجیر هندی خزیدیم، صاف ایستادیم، نفس عمیقی کشیدیم و در آب تیره شیرجه زدیم. با هم رقابت می‌کردیم، در هوا می‌پریدیم و می‌چرخیدیم، با صدای آب به داخل آب می‌افتادیم و احساس پیروزی می‌کردیم، انگار که به یک پیروزی بزرگ دست یافته‌ایم. ما چهار نفر در گروه دوستانم بودیم. ما در یک کلاس بودیم. در میان آنها، هونگ همیشه به شیوه‌ی منحصر به فرد خودش برجسته بود. او دو سال از من بزرگتر بود، تنومند، با چهره‌ای برنزه، و چشمانش همیشه باتجربه‌تر از دیگران به نظر می‌رسید. پدرش چاه‌کن بود، حرفه‌ای به آرامی و عمیقی زندگی‌شان. از بزرگترها شنیدم که می‌گفتند در قدیم، خانواده‌اش در مناطق پست زندگی می‌کردند، جایی که زمین کمیاب بود، مزارع کوچک بودند و فرزندان زیادی داشتند، بنابراین برای امرار معاش به کوهستان نقل مکان کردند و سختی‌های زندگی سرگردانی را با خود به دوش کشیدند. هونگ مرد کم حرفی بود، اما وقتی کاری را شروع می‌کرد، آن را به طور کامل انجام می‌داد. هر بار که روی درخت انجیر هندی می‌ایستادیم، او همیشه اولین کسی بود که می‌پرید، بدون تردید یا فخرفروشی. بدنش قاطعانه و سریع در آب فرو می‌رفت، انگار که عادت داشت خودش را با جریان آب همراه کند. با نگاه به هونگ، فکر کردم که در درون او باید رودخانه دیگری وجود داشته باشد، رودخانه‌ای از سفرها، که هرگز به عقب برنمی‌گردد، فقط به جلو جریان دارد.

در میان گروه ما، کویات بیشترین دلبستگی را به رودخانه داشت. پدربزرگش ماهیگیر بود و تمام عمرش را در آب غوطه‌ور بود، بنابراین کویات از سنین پایین با بوی رودخانه، صدای برخورد آب به عرشه قایق و شب‌های آرام مهتابی که بر سطح رودخانه جاری می‌شدند، آشنا بود. او نه مثل هونگ پر سر و صدا و بی‌پروا بود و نه مثل من عجول. کویات آرام و بی‌عجله بود و همیشه به نظر می‌رسید که به چیزی در دوردست گوش می‌دهد. کویات در آب، انگار به دنیای دیگری تعلق داشت. هر بار که به سطح آب می‌آمد، نفس عمیقی می‌کشید، آب را از صورتش پاک می‌کرد و سپس با خنده می‌گفت که آنجا ماهی‌های زیادی وجود دارد. او با هیجان کسی صحبت می‌کرد که تازه از یک منطقه آشنا بیرون آمده است. آن صخره سنگی، با جریان عمیق و چرخان و سنگ‌های پراکنده‌اش، جایی بود که ماهی‌ها برای پناه گرفتن انتخاب می‌کردند. ماهی‌های سبیلک با بدن‌های باریک و پشت تیره به سرعت بین صخره‌ها می‌دویدند. ماهی‌های باریک و لاغر با ریش بلند و بدن‌های لغزنده در شکاف‌های تاریک پنهان می‌شدند و منتظر تغییر جریان آب می‌ماندند تا قبل از فرار، به آرامی دور شوند. گاهی اوقات ماهی‌های بزرگ و اخمو را می‌دیدیم که مانند کنده‌های غرق شده، بی‌حرکت در کف رودخانه دراز کشیده بودند. اما کپورهای چشم قرمز بیشترین تعداد را داشتند. آنها به صورت دسته‌ای جمع می‌شدند و چشمان قرمز روشنشان در آب تیره برق می‌زد و با جریان‌های چرخان ظاهر و ناپدید می‌شدند. قویت گفت اگر مدتی به پایین شیرجه بزنید، می‌بینید که بستر رودخانه حرکت می‌کند، نه به خاطر آب، بلکه به خاطر ماهی‌ها. با گوش دادن به او، بستر رودخانه را به عنوان دنیایی ساکت اما پر جنب و جوش تصور می‌کردم، جایی که زندگی بی‌سروصدا تحت فشار جریان وجود داشت. هر بار که قویت به رودخانه می‌پرید، هرگز عجله نمی‌کرد. او روی شاخه‌ی درخت انجیر هندی می‌ایستاد و مدت زیادی به آب نگاه می‌کرد، انگار که چیزی را زیر سوال می‌برد. سپس خودش را به آب می‌زد، پایین می‌افتاد، بدون اینکه بچرخد یا خودنمایی کند، فقط یک شیرجه‌ی صاف و تمیز، و در آب تیره ناپدید می‌شد. وقتی به سطح آب می‌آمد، آب را از روی صورتش پاک می‌کرد، با صدای بلند می‌خندید و می‌گفت: «اینجا کلی ماهی هست!» بعضی شب‌ها، من با قویت به سمت قایق ماهیگیری‌اش می‌رفتم و با او می‌خوابیدم. چراغ نفتی سوسو می‌زد، صدای آب روان بی‌وقفه بود و پدربزرگش داستان‌هایی از رودخانه، از نبردها، از ارواح سرگردان تعریف می‌کرد. قویت آرام گوش می‌داد، اما همه چیز را برای مدت طولانی به خاطر می‌سپرد. همینطور که بزرگ می‌شدیم، راه‌هایمان از هم جدا می‌شد، اما در خاطره‌ی من، قویت هنوز هم مظهر ذات رودخانه است: ساکت، پیگیر و وفادار به ریتم مسیر انتخابی‌اش.

ما عادت داشتیم همدیگر را با اسم والدینمان صدا بزنیم، اما به دلایلی، همه ترونگ را با اسم مادربزرگش صدا می‌زدند. نه اسم پدرش و نه اسم مادرش. تمام روستا عادت داشتند او را با این اسم صدا بزنند، این اسم هم آشنا بود و هم محترمانه. خانواده‌اش با شناور شدن روی کلک‌ها و حرکت در امتداد رودخانه امرار معاش می‌کردند، بنابراین ظاهر و سبک زندگی او با بوی رودخانه آمیخته شده بود. مادربزرگش در سراسر منطقه مشهور بود، زنی قدرتمند که تنها بردن اسمش به گوش دیگران ترس می‌انداخت؛ هیچ‌کس جرات نمی‌کرد با خانواده‌اش روبرو شود. او بسیار لاغر و کمی قوز کرده بود، اما چشمانش تیز و صدایش گوش‌خراش بود، مثل تندبادی در ساحل رودخانه. او کیک برنج درست می‌کرد. بعد از مدرسه، من ترونگ را تا خانه دنبال می‌کردم و بعد هر دو با چاقو به ساحل رودخانه می‌رفتیم تا برگ‌های موز را بچینیم. ما باید برگ‌هایی از اندازه مناسب درخت موز هند غربی، سالم و بدون خراش انتخاب می‌کردیم، سپس آنها را تمیز می‌شستیم و می‌گذاشتیم خشک شوند. ترونگ این کار را ماهرانه انجام می‌داد، انگار مدت زیادی است که این کار را انجام می‌دهد، بی‌صدا و با دقت. بوی برگ موز، کیک برنجی و اجاق هیزمی با هم آمیخته شده بودند و در تمام دوران کودکی‌ام مرا همراهی می‌کردند. در خاطرم، تصویر ترونگ همیشه زنده است. اما به دلایلی، ترونگ هیچ شباهتی به مادربزرگش نداشت. هر چه مادربزرگش ترسناک‌تر بود، او ترسوتر بود. ترونگ کوتاه و تپل بود، شانه‌هایش همیشه خمیده بود و وقتی مستقیماً به او نگاه می‌شد، چشمانش را می‌چرخاند. وقتی با ما بود، کم حرف می‌زد و می‌خندید؛ حتی وقتی او را هل می‌دادند یا اذیت می‌کردند، در سکوت تحمل می‌کرد. عجیب است که همه می‌دانستند مادربزرگش خشن است و هیچ‌کس جرات نمی‌کرد از خانواده‌اش بگذرد، با این حال ترونگ اغلب کسی بود که مورد آزار و اذیت قرار می‌گرفت. شاید طبیعت ترسناک مادربزرگش مدت زیادی از او محافظت کرده بود و او را به پنهان شدن در سایه دیگران عادت داده بود. او آنقدر مهربان بود که نمی‌دانست چگونه مقاومت کند، فقط می‌دانست چگونه سرش را خم کند و کار کند، برگ موز را ببرد و به دستورالعمل‌های مادربزرگش گوش دهد. سپس ما بزرگ شدیم. ترونگ به ارتش پیوست، همانطور که روند طبیعی وقایع برای کودکانی از روستای کنار رودخانه بود که مجبور بودند در سن خاصی ساحل را ترک کنند. در ارتش، می‌گفتند که او هنوز هم همان است: ساکت، کوشا، هر کاری را که به او محول می‌شد بدون شکایت یا غرغر انجام می‌داد. او برجسته نبود، هیچ چیز قابل توجهی به دست نیاورد، اما هرگز برای کسی دردسری هم ایجاد نکرد. پس از ترک ارتش، ترونگ به زادگاهش بازگشت و به عنوان نگهبان امنیتی یک شرکت مشغول به کار شد. من دوباره او را با لباس امنیتی رنگ و رو رفته‌اش ملاقات کردم، راه رفتنش هنوز آهسته بود، شانه‌هایش هنوز کمی مانند قبل خمیده بود. او با لبخندی ملایم و صادقانه که نمی‌توانست شادی‌اش را پنهان کند، به من سلام کرد. ترونگ دوران کودکی او و ترونگ امروز تقریباً یکسان هستند. زمان در زندگی او به آرامی مانند آب جاری در امتداد ساحل گذشته است: بدون هل دادن یا کوبیدن، فقط به آرامی جریان دارد و معصومیتی نادر را در میان آشفتگی زندگی برای خود حفظ کرده است.

در میان دوستان آن زمانم، من ساده‌لوح‌ترین بودم. نه به این دلیل که شجاعت کمتری داشتم، بلکه به این دلیل که همیشه نگرانی وصف‌ناپذیری را در درون خود حمل می‌کردم. پدرم در ارتش خدمت می‌کرد و ملاقات‌هایش به ندرت اتفاق می‌افتاد، مانند فصل خشک رودخانه، و مادرم معلمی سخت‌گیر و ساکت بود که عادت داشت به جای سهل‌انگاری، از طریق نصیحت به من آموزش دهد. من با این یادآوری بزرگ شدم که دائماً مراقب باشم، به آینده فکر کنم، بنابراین قبل از یک رودخانه خروشان، اغلب برای مدت طولانی بی‌حرکت می‌ایستادم، قلبم می‌کوبید اما پاهایم قادر به حرکت نبودند. در جلسات پرش از روی رودخانه، همیشه آخرین نفری بودم که می‌ایستادم. با تماشای آب گل‌آلود که زیر صخره‌ها می‌چرخید و شنیدن صدای غرش مانند اینکه کسی صدا می‌زند، احساس ترس می‌کردم. اما دوستانم منتظر نمی‌ماندند. ناگهان از پشت به من تنه زدند و افتادم. در ابتدا وحشت کردم، تقلا کردم و مقدار زیادی آب شور رودخانه را قورت دادم. سپس به آن عادت کردم. هر سقوط بعدی به اندازه سقوط قبلی مرا به لرزه نمی‌انداخت. ترس از هل داده شدن به پایین، به من آموخت که چگونه به سطح آب بیایم. شاید خود رودخانه اولین درس ریسک‌پذیری را به من آموخت. ریسک کردن همیشه داوطلبانه نیست، اما وقتی به درون آن می‌پری، باید یاد بگیری که چگونه بر چالش‌ها غلبه کنی. در دوران کودکی، برای مدرسه نظامی درخواست دادم. وقتی از دروازه‌ها عبور می‌کردم، ناگهان متوجه شدم که دیگر آن پسر بچه‌ی مرددی که سال‌ها پیش روی شاخه‌ی درخت انجیر ایستاده بود، نیستم. در طول راهپیمایی‌ها و جلسات تمرینی دشوار، به یاد آب خروشان دوران کودکی‌ام افتادم. معلوم شد که شجاعت به طور طبیعی به دست نمی‌آید. از ترس ساخته می‌شود، با سقوط‌های غیرمنتظره تعدیل می‌شود و در طول سال‌ها رشد می‌کند، مانند یک جریان زیرزمینی خاموش که در درون من جاری است.

بعد از روزهای کودکی‌ام، فهمیدم که چرا آن رودخانه هرگز از خاطرم محو نشد. نه تنها در بیرون از روستا، بیرون از خاطراتم جریان داشت، بلکه بی‌صدا در شیوه‌ی تفکر، زندگی و راه رفتن من در زندگی جریان داشت. رودخانه درس ساده اما سختی به من آموخت: آب باید جریان داشته باشد؛ وقتی با صخره‌ها برخورد می‌کند خم می‌شود، وقتی با تندآب‌ها برخورد می‌کند عمیقاً می‌چرخد، وقتی با سیل مواجه می‌شود گل‌آلود می‌شود و در فصل خشک زلال و صبور می‌ماند. هیچ رودخانه‌ای به عقب برنمی‌گردد و از موانع سر راهش نمی‌ماند. ما، کودکانی که در کنار رودخانه بزرگ شدیم، هر کدام ریتم متفاوتی داشتیم، اما همه کم و بیش توسط رودخانه شکل گرفته بودیم. هونگ تجسم روح رفتن‌های تزلزل‌ناپذیر بود. کوئیت آرامش عمیق و پایداری را حفظ می‌کرد. ترونگ آرام نزدیک ساحل جریان داشت، نه پر سر و صدا، اما هرگز ناپدید نمی‌شد. و من، از کودکی مردد، یاد گرفتم که خودم را به جلو پرتاب کنم، حتی اگر ترس هنوز در قلبم باقی مانده بود. رودخانه به من شجاعت ذاتی نداد، اما به من اراده داد: ادامه بده و به آن عادت خواهی کرد، به جریان داشتن ادامه بده و به آن خواهی رسید. حالا، هر وقت در مقابل نقطه عطفی در زندگی‌ام می‌ایستم، به رودخانه قدیمی فکر می‌کنم. هنوز هم جاری است، بی‌صدا و مصمم، بدون نیاز به هیچ کس که شاهد آن باشد. و می‌دانم تا زمانی که هنوز صدای آب را که به صخره‌های گذشته می‌کوبد می‌شنوم، هنوز ایمان کافی برای ادامه دادن، مانند یک رودخانه، بدون نگاه به عقب را خواهم داشت.

طبق گفته Baotuyenquag.com.vn

منبع: https://baoangiang.com.vn/song-troi-a479119.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
ماهیگیری در رودخانه

ماهیگیری در رودخانه

غروب فرا می‌رسد

غروب فرا می‌رسد

دوستانه و مهمان‌نواز

دوستانه و مهمان‌نواز