Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

نانوایی و نامه‌ها

عطر خمیر پخته شده که با دارچین تنور مخلوط شده بود، هنوز در هوای رو به زوال بعدازظهر به مشام می‌رسید. هوئه جلوی در چوبی قهوه‌ای رنگ مغازه‌ای که تابلوی «فروشگاه کیک ماه بیچ نگوک» روی آن بود، ایستاده بود. او به یاد آورد که چهار سال پیش، خود نگوین این تابلو را دوباره رنگ کرده بود و با افتخار می‌گفت: «ببینید، امسال زیباترین جشنواره نیمه پاییز را خواهیم داشت.»

Báo Cần ThơBáo Cần Thơ04/10/2025

چهار سال. چهار شب مهتابی، و او حتی یک بار هم به این مکان برنگشته بود. در مدتی که در آن شهر دوردست بود، فکر می‌کرد زمان درد را التیام می‌بخشد، اما هر سال در جشنواره نیمه پاییز، بوی کیک ماه از مغازه‌های خیابان قلبش را به درد می‌آورد. امروز، وقتی از آخرین اتوبوس پیاده شد و بوی آشنای این کوچه کوچک به مشامش رسید، فهمید که بعضی خاطرات هرگز فراموش نمی‌شوند.

از داخل خانه صدای وزوز یکنواخت همزن خمیر به گوش می‌رسید که با سرفه‌های آرام و خشک همراه بود. او می‌دانست که عمه نگوک دارد کیک‌های عصر را آماده می‌کند. آیا دست‌های لاغر و نحیف عمه نگوک هنوز قدرت ورز دادن خمیر و پهن کردن هر لایه کیک را دارند؟ او آن صبح‌های زود را به یاد می‌آورد که نگوین ساعت ۵ صبح از خواب بیدار می‌شد تا به مادرش در آماده کردن مواد اولیه کمک کند، و چشمانش را با دقت به هر خمیر ماش و هر تکه گوشت معطر دوخته بود.

در چوبی آشنا با صدای جیرجیر باز شد. عمه نگوک بیرون آمد، موهایش خیلی خاکستری‌تر از قبل بود و کمرش به طور محسوسی قوز کرده بود. اما وقتی هوئه را دید، چشمانش هنوز برق زد. اشک در چشمانش حلقه زد، اما جلوی خودش را گرفت. صدایش لرزید: «هوئه، برگشتی؟ خیلی وقته منتظرت بودم.»

فضای داخلی به همان شکل باقی مانده بود، فقط قفسه‌ها خالی‌تر شده بودند و قالب‌های کیک کمتری وجود داشت. میز گوشه‌ای که نگوین قبلاً روی آن می‌نشست و الگوهای کیک را طراحی می‌کرد، حالا فقط یک صندلی کوچک کنار دیوار داشت که روی آن یک دفترچه یادداشت ضخیم قرار داشت. هوئه فوراً آن را به عنوان دفترچه دستور غذایی که نگوین از روزهای اولیه یادگیری این حرفه، سطر به سطر با دست نوشته بود، شناخت.

عمه نگوک در حالی که دفترچه را به هوئه می‌داد، با صدای لرزان گفت: «خاله هنوز هم با دستور پخت نگوین کیک درست می‌کند.» دست‌خط واضح نگوین جلوی چشمان هوئه ظاهر شد: «کیک برنجی چسبناک با فیلینگ ماش، نسبت آرد برنج چسبناک به شکر دانه‌ریز ۵ به ۲، یادتان باشد کمی روغن پخت‌وپز اضافه کنید تا کیک نرم شود. هوئه کیک‌های نرم را به کیک‌های جویدنی ترجیح می‌دهد»... هر کلمه مثل زمزمه‌ای از گذشته بود و قلبش را به درد می‌آورد.

«حالا که پیر شده‌ام، بینایی‌ام ضعیف شده، دستانم می‌لرزد، اما هر بار که این فصل از راه می‌رسد، تو را به یاد می‌آورم. تمام دفعاتی را که نگوین درباره تو صحبت می‌کرد، به یاد می‌آورم.» عصر کم‌رنگ شد. آنها با هم نشستند و به صدای یکنواخت اجاق گاز گوش دادند. عطر پخت کیک از اجاق گاز می‌آمد و با نور خورشید که از پنجره کوچک به داخل می‌تابید، در هم می‌آمیخت. هو به حیاط خلوت نگاه کرد، جایی که گلدان گل اسمانتوس که نگوین کاشته بود، هنوز ایستاده بود و شکوفه‌های کوچکش کاملاً شکوفا شده بودند. عمه نگوک زمزمه کرد: «هر سال در جشنواره نیمه پاییز، من کیک را برای سود درست نمی‌کنم. آنها را صرفاً به این دلیل درست می‌کنم که دلم برای نگوین تنگ شده است.»

آن شب، عمه نگوک، هوئه را به اتاق کوچک پشت مغازه هدایت کرد، جایی که نگوئین معمولاً در روزهای شلوغ، چرت بعدازظهرش را آنجا می‌زد. اتاق مثل همیشه بود: یک تخت، یک کمد لباس کوچک و یک جعبه چوبی روی میز. هوئه که تنها در اتاق بود، جعبه را باز کرد. داخل جعبه یادداشت‌ها، طرح‌هایی از بسته‌بندی کیک و در پایین، یک نامه ارسال نشده بود. کلمات آشنایی زیر نور چراغ از جلوی چشمانش عبور می‌کردند:

«هیو عزیزم، من این سطور را آخر شب می‌نویسم، تازه یک سری کیک ماه آزمایشی برای جشنواره نیمه پاییز امسال را تمام کرده‌ام. مدت‌هاست که می‌خواهم به تو بگویم که می‌خواهم این نانوایی را گسترش دهم. نه فقط کیک ماه بفروشم، بلکه به دیگران هم یاد بدهم که چطور آنها را درست کنند، تا دستور پخت‌های خانوادگی‌مان از بین نرود. من رویای یک فضای کوچک را دارم که بتوانید نقاشی‌هایتان را در آن به نمایش بگذارید، جایی که بتوانیم عشقمان را از طریق هر کیک ماه به اشتراک بگذاریم...»

کلمات آخر باعث شد نگوین به گریه بیفتد: «عزیزم، من معتقدم عشق مثل پختن است؛ برای اینکه کیک به طور یکنواخت پخته و خوش عطر و خوشمزه شود، به زمان و صبر نیاز دارد. می‌خواهم تمام عمرم را صرف دوست داشتن تو کنم.» بیرون پنجره، ماه کامل به روشنی می‌درخشید. هو تا دیروقت همان‌جا نشست و به صدای خروس‌های دوردست از خانه همسایه و صدای گاه به گاه موتورسیکلت‌هایی که از کوچه کوچک عبور می‌کردند گوش داد.

***

صبح زود، صدای همزن خمیر از طبقه پایین می‌آمد. هوئه با بوی پخت کیک از خواب بیدار شد، عطری آشنا که آرامشی وصف‌ناپذیر به او می‌داد. عمه نگوک کنار اجاق ایستاده بود و مواد داخل ماش را هم می‌زد. موهایش را مرتب پشت سرش بسته بود و دستانش با وجود لرزش ناشی از پیری، هنوز ماهر بودند.

هوئه کنار عمه‌اش ایستاده بود و هر قدم آشنا را تماشا می‌کرد. مخلوط ماش می‌جوشید، کف بلند می‌شد و عطر معطر برگ‌های پاندان هوای صبحگاهی را پر کرده بود. «عمه، می‌توانم اینجا بمانم؟» عمه نگوک کاملاً برگشت تا به هوئه نگاه کند. «جدی می‌گویی؟» «بله، عمه. می‌خواهم با شما کیک درست کنم، تا کاری را که نگوئین ناتمام گذاشته ادامه دهم...»

بیرون، پرتوهای ملایم نور خورشید اوایل پاییز از میان درختان موز به داخل می‌تابید. هیچ‌کس حرفی نمی‌زد، فقط صدای جوشیدن آب و عطر پختن کیک هوا را پر کرده بود.

***

در آن جشنواره نیمه پاییز، نانوایی کوچک پر از جنب و جوش بود. هوئه آنجا می‌ماند و هر روز صبح زود با عمه نگوک از خواب بیدار می‌شد تا مواد اولیه را آماده کند. بعدازظهرها، هوئه پشت میزی می‌نشست که نگوین معمولاً بسته‌بندی کیک را روی آن طراحی می‌کرد. او دوباره دفترچه یادداشتش را باز می‌کرد و هر خطی را که نگوین جا گذاشته بود، می‌خواند. دستورهایی بود که او امتحان نکرده بود، ایده‌هایی که فقط یادداشت کرده بود: «کیک‌های ماه پر از دوریان - آزمایش نسبت دوریان و ماش»، «کلاس‌های آشپزی برای کودکان، ماهی یک بار»...

شب قبل از جشنواره نیمه پاییز، هوئه تنها در نانوایی ساکت نشسته بود. جعبه‌های کیک ماه که با دقت بسته‌بندی شده بودند، در قفسه‌ها ردیف ردیف چیده شده بودند. تعدادشان به اندازه سال‌های قبل نبود، اما هر کیک ماه با عشق درست شده بود. او نامه نگوین را بیرون آورد و زیر نور زرد گرم روی میز گذاشت.

او خودکارش را برداشت و به نوشتن ادامه داد: «نگوین، حالا می‌فهمم. عشق واقعی هیچ‌وقت تمام نمی‌شود، فقط شکلش عوض می‌شود. من اینجا می‌مانم، کاری را که تو ناتمام گذاشتی ادامه می‌دهم. این نانوایی کوچک برای همیشه جایی خواهد بود که عشق ما و تمام رویاهایی را که زمانی در سر می‌پروراندی، در خود جای داده است.»

بیرون، ماه کامل بالای سقف پوشیده از خزه معلق بود. عطر شیرینی‌های تازه پخته شده هنوز در اواخر شب باقی مانده بود و با عطر گل‌های اسمانتوس در حیاط در می‌آمیخت. و هو می‌دانست که، اگرچه نگوین دیگر اینجا نبود، عشقش به او، به این نانوایی کوچک، هرگز محو نمی‌شد.

داستان کوتاه: مای تی تراک

منبع: https://baocantho.com.vn/tiem-banh-va-nhung-la-thu-a191751.html


برچسب: نانوایی

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
یک درس تاریخ

یک درس تاریخ

هتل اینترکانتیننتال هانوی

هتل اینترکانتیننتال هانوی

زنده باد ویتنام!

زنده باد ویتنام!