Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

تجربه… لوکس بودن

Việt NamViệt Nam17/10/2024


تصویرسازی: فان نهان
تصویرسازی: فان نهان

ساعت ۴:۵۰ بعد از ظهر، کوان کامپیوترش را خاموش کرد، وسایل شخصی‌اش را مرتب در کوله پشتی‌اش گذاشت و به پشتی صندلی‌اش تکیه داد و با حرکات کششی، استراحت کرد. دقیقاً ساعت ۵ بعد از ظهر، بدون حتی یک ثانیه تأخیر، محل کارش را ترک کرد. کوان با عبور از کنار میز بائو، دید که همکارش هنوز غرق در لپ‌تاپ و انبوهی از کاغذهایش است، پوزخندی زد و گفت:

- بریم خونه، بچه. اضافه کاری مداوم حتی حقوق اضافه هم بهت نمیده!

- من اکراه دارم کار را ناتمام بگذارم، آقا. علاوه بر این، دارم سعی می‌کنم کمی کار اضافی انجام بدهم تا کمی پول اضافی برای خرید مواد غذایی به دست بیاورم.
- بائو پاسخ داد.

- آره، خوبه. من که عادت دارم، برای همین به محض اینکه کارم تموم شد میرم. باشه، خداحافظ...

کوان بعد از گفتن این حرف، از پله‌ها پایین دوید، موتورسیکلتش را برداشت، کلاه کاسکتش را سرش گذاشت و با سرعت رفت. زمین مینی‌فوتبال، پر از دوستانش، کوان را بیشتر هیجان‌زده کرد. هفته‌ی گذشته، پاهای بی‌قرارش به دلیل اینکه پدرش برای عمل جراحی بواسیر از روستا آمده بود، در بیمارستان بستری شده بود. از آنجایی که افراد کمی در خانه بودند، کوان مجبور شد بعد از کار به سرعت به بیمارستان برود تا به حمام و غذای پدرش رسیدگی کند. کوان پس از پوشیدن لباس فوتبالش که از صبح در صندوق عقب موتورسیکلتش گذاشته بود، قبل از رفتن به زمین، کمی حرکات کششی انجام داد. اعضای تیم فقط به طور اتفاقی با هم آشنا بودند؛ آنها یکدیگر را صدا می‌زدند تا به آنها بپیوندند و وقتی همه آنجا بودند، به تیم‌ها تقسیم می‌شدند. همه در درجه اول برای ورزش شرکت می‌کردند، بنابراین بازی برای تفریح ​​دغدغه اصلی نبود. در پایان جلسه، بازیکنان را می‌شماردند و هزینه اجاره زمین را تقسیم می‌کردند و هر نفر بین 20 تا 30 هزار دونگ پرداخت می‌کرد. حدود ساعت ۷ عصر، آنها یکدیگر را به استراحت دعوت کردند، بطری‌های آبشان را تمام کردند و منتظر ماندند تا عرقشان خشک شود و سپس متفرق شدند. تلفن کوان بی‌وقفه زنگ می‌خورد؛ از آن طرف صدای تند و تیز ها بود:

- کجایی؟ من هنوز این اطراف ندیدمت! قصد داری به کوچولو شام بدی و تو تکالیفش کمکش کنی؟

اوه نه، کاملاً یادم رفت! قرار بود امروز با بچه‌ها فوتبال بازی کنم. حالا دارم می‌روم خانه.

- من که حرف ندارم. سر راهم به خانه سری به سوپرمارکت می زنم و چند پاکت شیر ​​دیگر برای بچه ها می خرم.

باشه، باشه... اما چه نوع شیری؟

- تو حتی نمیدونی بچه چه نوع شیری میخوره؟

- باشه، می‌دونم... می‌دونم.

کوان گوشی را قطع کرد، چون کمی به خاطر بی‌ملاحظگی‌اش احساس گناه می‌کرد. همسرش، اگرچه خشمگین بود، اما در طول شام آرام و شاد ماند. او اغلب از همسرش شنیده بود که به او اعتماد کرده و گفته بود که نمی‌خواهد جلوی فرزندشان دعوا کنند، زیرا این کار تأثیر منفی بر سلامت روانی و عاطفی کودک می‌گذارد. کوان همسرش را بسیار دوست داشت، زیرا می‌دانست با حقوق ناچیزشان، مدیریت همه چیز به تنهایی برای او آسان نیست. هر ماه، او فقط چند میلیون دونگ به حساب او واریز می‌کرد، با توجه به اینکه مسئولیت‌هایش را انجام داده بود. او به ندرت نگران مسائل خانوادگی، عروسی‌ها، مراسم تشییع جنازه یا تحصیل فرزندان بود. با دیدن همسرش که به زحمت چهل سالش می‌شد، با موهای خاکستری کم‌پشت، به ندرت لباس‌های جدید می‌خرید و فقط از لوازم آرایشی ارزان استفاده می‌کرد، عمیقاً برای او متاسف شد. اما شغل او به عنوان کارمند فناوری اطلاعات در یک بخش کوچک چیزی بیش از حقوق ثابت و مقدار کمی درآمد غیرمستقیم نبود. گاهی اوقات، وضعیت معیشتی ناچیز ناامیدکننده بود، اما کوان نمی‌دانست چه کار کند. اگرچه موقعیت کوچکی بود، اما او مجبور بود برای گرفتن شغل به شدت رقابت کند. او سال‌ها بود که پیشرفت می‌کرد و اگر از وضعیت فعلی‌اش راضی نبود، چه کار دیگری می‌توانست انجام دهد؟ او فکر می‌کرد که اوضاع همین‌طور که هست خوب است و از حالا به بعد، او و همسرش می‌توانند سخت‌تر کار کنند تا خرج زندگی‌شان را دربیاورند. او به خودش این‌طور اطمینان داد و بعد از شام، کوان پاهایش را روی مبل گذاشت و بازی‌های ویدیویی انجام داد. ها خانه را مرتب کرد، به بچه‌ها در انجام تکالیفشان کمک کرد و سپس هر دو به رختخواب رفتند و در مورد انواع و اقسام چیزها گپ زدند، در حالی که کوان همچنان به تلفنش چسبیده بود و غرغر می‌کرد و از دوستان بازیگوشش شکایت می‌کرد.

خیلی از نیمه‌شب گذشته بود و ها، که فقط توانسته بود چرت کوتاهی بزند، بلند شد تا به دستشویی برود. وقتی دید کوان هنوز غرق در تلفن و بازی‌های بی‌پایانش است، با عصبانیت آهی کشید:

- می‌خوای بری بخوابی یا نه؟ بهتر نیست از وقتی که صرف بازی کردن می‌کنی برای بستن قراردادهای طراحی وب‌سایت استفاده کنی؟

کوان استدلال کرد: «چند جا بودند که می‌خواستند من را استخدام کنند، اما ساختن آن وب‌سایت‌ها زمان زیادی می‌برد، حقوقشان کم است و درخواست‌های زیادی دارند.»

- شغل شما آنقدرها هم پرمشغله نیست. چند ساعت اضافه کار کردن در روز، هر ذره‌اش کمک می‌کند، مثل مورچه‌ای که به مرور زمان لانه‌اش را می‌سازد.

- اما الان دارند وب‌سایت‌هایی می‌سازند که نیاز به ادغام انواع چیزها دارند، و اگر با آن آشنا نباشید، واقعاً دردسرساز می‌شود.

- پس نوشیدن با دوستان و وقت گذراندن در کافه‌ها را کم کنید و روی بهبود مهارت‌هایتان و یادگیری بیشتر در مورد فناوری تمرکز کنید. صحبت کردن به سبکی که در حوزه فناوری اطلاعات صحبت می‌کنید، فوق‌العاده خسته‌کننده است...

- دارم پیر میشم، دیگه نمیتونم رو درس خوندن تمرکز کنم. فقط بگیر بخواب، این بازی رو تموم میکنم و بعدش میرم بخوابم، باشه؟

- لاله گوش شما تا صبح دوام خواهد آورد؟

با این حرف، ها با چهره‌ای خشمگین گوشی را از دست شوهرش قاپید. کوان با دیدن این صحنه ترسید و با فروتنی به رختخواب رفت. چشمانش از خیره شدن طولانی به گوشی درد می‌کرد و همانطور که دراز کشیده بود، هنوز هم به طور مبهم با خودش فکر می‌کرد: «روزی یک بازی معروف طراحی خواهم کرد. آن وقت، چقدر ثروتمند خواهم شد!»

***

وقتی کوان چشمانش را باز کرد، هوا کاملاً روشن شده بود. او به دنبال تلفنش گشت، مطمئن بود که برای رفتن به سر کار دیر شده است. اما صبر کنید، این مکان خیلی ناآشنا به نظر می‌رسید. تخت لوکس، نرم و معطر انگار او را در آغوش گرفته بود. کوان که جا خورده بود، ناگهان نشست. اتاق جادار، با مبلمان و دکوراسیون مجللش، حس بی‌سابقه‌ای از تجمل و پیچیدگی را القا می‌کرد. کوان گیج و نامطمئن از آنچه اتفاق می‌افتد، عکس عروسی خود با ها را دید که در قاب چینی استخوانی باکیفیتی قرار داشت و به طور برجسته‌ای به دیوار آویزان بود. کوان خود را محکم نیشگون گرفت، پوستش رنگ‌پریده و از درد می‌سوزید. واقعی بود، نه یک رویا. همه چیز آنقدر سورئال به نظر می‌رسید که باعث شد کوان کمی وحشت کند. او فریاد زد:

کسی اونجا هست؟

«بله، آقا، بیدارید!» زنی مسن با یونیفرم شیک وارد شد و هنگام صحبت سرش را پایین انداخت.

کوان با تعجب پرسید: «کی... تو کی هستی؟»

«وای خدای من، رئیس دیروز موقع پذیرایی از شرکای تجاری‌اش آنقدر مست بود که هنوز هوشیار نشده؟ من باتلر لی هستم. صبحانه آماده است؛ درست سر وقت می‌رسد تا بعد از اینکه سرحال شدید، کمی از آن را میل کنید، آقا!»

کوان که باورش نمی‌شد، دوباره به خودش سیلی زد. درد داشت. با شنیدن صدای همسر و پسرش در طبقه پایین، خیالش راحت شد و از اتاق بیرون دوید. ها داشت لباس‌های پسرشان را مرتب می‌کرد و او را برای مدرسه آماده می‌کرد. کوان با نگاهی به یونیفرم پسرش، با لکنت زبان گفت:

- پسرت مدرسه بین‌المللی تسلا می‌ره؟ اون مدرسه... من حتی جرات نمی‌کنم خوابش رو ببینم.

«مگه نگفتی اون مدرسه بهترینه؟ تو حتی اصرار کردی که برم و درخواست بدم!» ها با خوشحالی گفت.

- تو؟ اما... واقعاً خانواده ما اینقدر پولداره؟

- ببین، تو پولدار نیستی اما تو یه عمارت زندگی می‌کنی و شرکت خودت رو داری؟ امروز داری عجیب رفتار می‌کنی، شاید زیاد نوشیدی و مریض شدی. به هر حال، صبحانه می‌خوری و بعد به شرکت می‌روی. من بچه‌ها را به مدرسه می‌برم و بعد به اسپا می‌رویم. یادت باشد امروز بعد از ظهر زود به خانه بیایی، پسرمان گفت سوشی ژاپنی می‌خواهد، بیا بیرون غذا بخوریم!

با این حرف، مادر و دختر با خوشحالی سوار لکسوس RX350 قرمز رنگی که بیرون دروازه منتظرشان بود شدند و رفتند. کوان موهایش را به هم ریخت و چشمانش را بارها و بارها بست و باز کرد، اما همه چیز واضح باقی ماند. در همان لحظه، لی، خدمتکار خانه، آمد تا اعلام کند که صبحانه آماده است و کوان، گیج و مبهوت، به دنبال او به سمت میز رفت.

- آقا، ما امروز صبح سالاد میوه و موسلی داریم!

- موسلی؟

بله، این غلات با شیر است. او هر دوشنبه صبح این را دوست دارد.

کوان عجیب‌ترین صبحانه‌ای را که تا به حال خورده بود، خورد و درست وقتی صبحانه‌اش تمام شد، باتلر لی یک کت و شلوار قهوه‌ای تیره برایش آورد. وقتی آن را می‌پوشید، با خودش غرغر می‌کرد: «آیا ممکن است دچار یک خلأ حافظه شده باشم و نتوانم به یاد بیاورم که چطور اینقدر ثروتمند شدم؟» اما این واقعاً یک رویا نبود. خب، فعلاً فقط از آن لذت می‌برد؛ بعداً از ها می‌پرسید که بفهمد.

کوان با تحسین انعکاس موقر و مطمئن خود در آینه، به آرامی سوار رولزرویس فانتوم شد و در آن توسط راننده منتظر باز شد. آه، چه احساس سعادتمندی از نشستن در چنین ماشین لوکسی! خاطرات و گذشته دیگر برایش مهم نبود. تمام این ثروت و اعتبار متعلق به او بود؛ همه اطرافیانش این را تصدیق می‌کردند. شرکت کوان یکی از هفت شرکت برتر طراحی نرم‌افزار در جنوب شرقی آسیا بود، با ساختمانی با بیش از دوازده طبقه و صدها کارمند. هر جا که می‌رفت، مردم با احترام تعظیم می‌کردند و او را رئیس خطاب می‌کردند. دفتر خصوصی‌اش منظره‌ای نفس‌گیر داشت؛ کوان با قدم گذاشتن به داخل و تکیه دادن به صندلی تخت‌مانندش، به پلاک نقره‌ای درخشانش خیره شد و ناخودآگاه خندید. بنابراین ثروت این‌گونه احساس می‌شد: رضایت، موفقیت و ذهنی باز، گویی به سرزمین پریان سفر می‌کرد.

هر روز، کوان با خدمتکارانی همراه بود. منوی غذا ترکیبی از غذاهای آسیایی و اروپایی را ارائه می‌داد. از غذاهای عجیب و غریب مانند شاه ماهی دودی نمک سود، جو دوسر آسیاب شده، تخم مرغ همزده و گوشت خوک نمک سود گرفته گرفته تا غذاهای آشنا که به سطح جدیدی ارتقا یافته بودند مانند استیک گوشت گاو، برنج سرخ شده و فو مخلوط، هر روز یک کشف لذت بخش بود. تمام خانواده همیشه سرشار از شادی و خوشبختی بودند. ها با پشتکار به اسپا می‌رفت تا از پوست و اندام خود مراقبت کند. لباس‌هایی که می‌پوشید، کیف‌های دستی و جواهراتش همیشه کاملاً هماهنگ بودند و هاله‌ای زیبا و پیچیده اما فوق‌العاده ملایم و زنانه را به نمایش می‌گذاشتند. کوان، ها را به خرید جواهرات، کفش و کیف دستی می‌برد، کارت اعتباری‌اش را می‌کشید و صدها میلیون دونگ را در یک لحظه خرج می‌کرد. او در محاسبه تردید نمی‌کرد، زیرا تأمین معاش همسر و فرزندانش در مقایسه با ثروت صدها یا هزاران میلیاردی او چیزی نبود. روزها پشت سر هم می‌گذشت و کوان از ثروت خود مانند کسی که روی ابرها قدم می‌زند، با خوشحالی و سعادت لذت می‌برد. هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شود، همسر و فرزندانش را در کنار خود می‌بیند و به خودش در آینه نگاه می‌کند - جوان و شیک - از ته دل می‌خندد...

...صبح شنبه نم نم باران بود. سرمای اواخر پاییز باعث شد خواب در راحتی پتوهای گرم و تشک‌های نرم ادامه پیدا کند. کوان با صدای خش‌خشی نزدیک گوشش از خواب پرید. او با دیدن افرادی که به اتاق خوابش رفت و آمد می‌کردند، وحشت کرد. آنها قاب عکسی را پایین می‌آوردند و عکس عروسی کوان و همسرش را بیرون می‌آوردند. دیگران در حال مرتب کردن مبلمان اتاق بودند. او برای پیدا کردن ها دوید، اما او و پسرشان را دوباره به روش‌های قدیمی خود یافت. کوان به سمت او دوید، دستش را گرفت و فریاد زد:

-عزیزم، چه اتفاقی داره میفته؟ها...ها؟

- عزیزم، لطفا به حرفم گوش کن! در واقع، این یک بسته «تجربه یک فرد ثروتمند» است که برای تو رزرو کرده‌ام. می‌خواهم هر از گاهی ثروت را تجربه کنی تا بتوانی در مورد خودت تأمل کنی. اگر تلاش نکنی و سخت کار نکنی، ثروت به طور طبیعی به سراغت نمی‌آید.

به محض اینکه «ها» حرفش را تمام کرد، باتلر لی از پشت سر آمد، با صدای شاد:

- همسر شما درست می‌گوید. او تمام پس‌انداز ناچیز چند سال گذشته‌اش را صرف رزرو این بسته تجربه ۷ روزه برای شما کرد. آیا از خدمات ما راضی هستید، آقای کوان؟

کوان در حالی که تقریباً اشک می‌ریخت گفت: «خدای من... این... این واقعاً ثروت قلابی است؟»

کوان برگشت و به همسرش نگاه کرد، احساسی که توصیفش دشوار بود. ناامیدی، پشیمانی، اما ذهنش دوباره شارژ شده بود. او ها و فرزندشان را در آغوش گرفت، در حالی که هم سپاسگزار و هم تلخ بود. مدت‌ها بود که از فقر خود شکایت می‌کرد، اما از فرصت‌هایی که برایش پیش می‌آمد، امتناع می‌کرد و تمایلی به سخت‌کوشی برای کسب ثروت نداشت، فقط به آن فکر می‌کرد و سپس آن را بی‌فایده رها می‌کرد. کوان در تضاد بود؛ او راضی بود و خود را در حس کاذب امنیت غرق می‌کرد، اما هنوز آرزوی ثروت داشت. در راه بازگشت به خانه قدیمی‌اش - خانه‌ای که تنها به لطف فروش زمین والدینش در زادگاهشان توانسته بود آن را بخرد - کوان نقشه‌هایش را عملی کرد. این بار، نوبت عمل بود؛ او مصمم بود ثروتمند شود...



منبع: http://baolamdong.vn/van-hoa-nghe-thuat/202410/trai-nghiem-giau-sang-a593073/

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
مسابقه سنتی کوبیدن برنج در جشنواره فرهنگی.

مسابقه سنتی کوبیدن برنج در جشنواره فرهنگی.

چهار نسل، یک بازی شطرنج دونگ سون، طنین‌انداز صداهای تاریخ.

چهار نسل، یک بازی شطرنج دونگ سون، طنین‌انداز صداهای تاریخ.

پرتره یک تفنگدار دریایی

پرتره یک تفنگدار دریایی