Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

من و تو

عصر که سین برگشت، جاده‌ی روستا پر از جنب و جوش بود. «تازه برگشته‌ام، معلم آینده؟» «چرا هیچ دختری را برای ملاقات به خانه نیاوردی، معلم؟» سوال‌ها و شوخی‌های بامزه در تمام طول راه فضا را پر کرده بود.

Báo Long AnBáo Long An04/07/2025


(هوش مصنوعی)

بعدازظهر که سین برگشت، جاده‌ی روستا پر از جنب و جوش بود. «تازه برگشتی، معلم آینده؟» «چرا هیچ دختری را به خانه نیاوردی، معلم؟» سوال‌ها و شوخی‌ها تمام راه را پر کرده بود. معمولاً سین دستپاچه می‌شد و فقط می‌توانست به طور خودکار سر تکان دهد و سلام کند. اغلب، او حتی یادش نمی‌آمد که به چه کسی سلام کرده است.

خانه‌ی کوچک کاهگلی در میان بیشه‌های بامبو و باغ میوه‌ی سرسبزی قرار داشت. اینجا، به نظر می‌رسید که بعد از ظهر سریع‌تر از بیرون می‌گذرد. ​​در آشپزخانه‌ی کم‌نور و پر از دود، مرد به شدت سرفه می‌کرد و چشمانش می‌سوزاند. باران بعد از ظهر، هیزم پشت خانه را خیس کرده بود.

سین کیفش را روی تخت بامبو کنار درخت ستاره‌ای گذاشت و مستقیماً به سمت چاه رفت. در فصل بارندگی، دهانه چاه پر از آب بود و سین به راحتی می‌توانست یک سطل را پر کند. سین با ریختن آب خنک روی خودش، احساس طراوت کرد. اردک‌های گرسنه ناگهان جمع شدند و به پاشنه‌های سین نوک زدند و درخواست غذا کردند. سین آب را با شدت به سمت درختان موز نزدیک پاشید. قطرات باران مصنوعی که روی برگ‌های موز می‌ریختند، اردک‌ها را به آن سمت هدایت می‌کردند. سین به سرعت فرار کرد.

سین بی‌صدا در مقابل محراب وسط خانه ایستاده بود، جایی که دو عکس قاب‌شده از والدینش قرار داشت. پنج سال از زمانی که والدینش او و خواهر و برادرانش را ترک کرده بودند می‌گذشت، اما درد فقدان هنوز در ذهنش تازه بود. آن روز صبح، والدینش به دیدار پدربزرگ و مادربزرگ مادری‌شان رفته بودند و به او و خواهر و برادرانش گفته بودند که در خانه بمانند و از خانه مراقبت کنند و به یاد داشته باشند که به خوک‌ها و مرغ‌ها به موقع غذا بدهند. متأسفانه، آنها برای همیشه رفته بودند. یک راننده کامیون که خاک حمل می‌کرد، کنترل خود را از دست داد و دو منبع بزرگ عشق را از سین و خواهر و برادرانش گرفت. سین پس از یک هفته ماندن در خانه و رسیدگی به امور خانواده، به مدرسه بازگشت و مصمم بود که راه والدینش را ادامه دهد. با این حال، مان از بازگشت به مدرسه امتناع کرد و فکر می‌کرد: «من در خانه می‌مانم و از مامان و بابا مراقبت می‌کنم.» مهم نبود چقدر کسی او را نصیحت می‌کرد، مان آنها را نادیده می‌گرفت و بعداً پشیمان شد: «کاش آن موقع به حرف همه گوش داده بودم...» سین نمی‌خواست گریه کند، نمی‌خواست مان گریه‌اش را ببیند، اما اشک‌هایش بی‌وقفه جاری می‌شد. سین برای پدر و مادرش عود روشن کرد، ابراز شادی خاموشی داشت: «مامان و بابا، من خانه هستم!»

مان کنار درگاه ایستاده بود، دیدش تار شده بود، اشک‌هایش را پاک کرد، صدایش گرفته بود:

- داداش، بیا پایین شام بخور.

شب. سین و برادرش تخت بامبو را به حیاط بردند تا از نسیم خنک لذت ببرند. تقریباً ماه کامل بود، تقریباً کامل و درخشان، اطراف را روشن می‌کرد. اما به نظر می‌رسید در جایی باران می‌بارد. گهگاه، باد خوشه‌های کوچکی از ابرهای تیره را از جایی می‌آورد و مهتاب را پنهان می‌کرد. و صدای رعد به طور متناوب طنین‌انداز می‌شد. رادیو آهنگ محلی "هر شب یک فانوس آسمانی روشن می‌کنیم" را در تبلیغ یک محصول خاص پخش می‌کرد. مان سریع دکمه بی‌صدا را فشار داد. سین فهمید که چرا مان اینگونه رفتار می‌کند. سین با گوش دادن به این برنامه اشک‌های زیادی ریخته بود: "هر شب یک فانوس آسمانی روشن می‌کنیم / دعا می‌کنیم که والدینمان عمر طولانی با ما داشته باشند / داشتن پدر و مادر بهتر است / بدون پدر و مادر مانند یک سیم شکسته در یک ساز موسیقی است / یک سیم شکسته هنوز هم قابل تعمیر است / وقتی والدین از بین می‌روند، کودک یتیم می‌شود / یتیمان بسیار رقت‌انگیز هستند / هیچ کس نمی‌داند چه زمانی گرسنه هستند، هیچ کس نمی‌فهمد چه زمانی اشتباه می‌کنند."

«اون سوپ ماهی ترش امروز عصر خیلی خوشمزه بود. چطور یه ماهی به این بزرگی سرماری گرفتی، مرد؟» سین عمداً بحث را به موضوع دیگری کشاند.

- یه عالمه مارمولک تو شالیزار کنار خونمون هست. چند روزه دارم تورمو تنظیم می‌کنم ولی هیچی نگرفتم. شاید به خاطر اینه که امروز خونه‌ای که ارواح محلی بهشون گفتن بخورنشون.

درد شدیدی در سینه چپ سین تیر می‌کشید. در گذشته، مادرش به درگاه «خدایان روستا و ارواح زمین» دعا می‌کرد. دعاهای او ساده بود: برای سین و خواهر و برادرانش که سالم و در درس‌هایشان موفق باشند؛ برای خوک‌ها و مرغ‌ها که خوب غذا بخورند و سریع رشد کنند؛... سین و خواهر و برادرانش با بزرگ شدنشان اغلب از الگوی مادرشان پیروی می‌کردند و برای خدایان روستا و ارواح زمین عود روشن می‌کردند. وقتی والدینش به دیدار پدربزرگ و مادربزرگ مادری‌شان می‌رفتند، مان نیز عود روشن می‌کرد و برای سفر امنشان به درگاه خدایان روستا و ارواح زمین دعا می‌کرد.
نمی‌دانم چیزی شنیدند یا نه، اما درخواست من را اجابت نکردند.

- اوضاع بین تو و توآن چطوره، مرد؟

«منظورت چیه برادر؟» صدای مان خجالت‌زده به نظر می‌رسید.

- امروز بعد از ظهر عمو های را دیدم و او بی‌وقفه از هر دوی ما تعریف کرد. او مرا از اینکه بخواهم تو را با هیچ یک از دوستانش آشنا کنم منع کرد؛ او می‌خواهد تو را برای پسرش، توآن، نگه دارد.

- عمو های فقط شوخی می‌کرد چون به ما اهمیت می‌دهد، اما بقیه مردم در سایگون به مدرسه می‌روند، در حالی که من روزها را در مزارع کار می‌کنم، بدون حتی یک مدرک. چه کسی اصلاً به من فکر می‌کند؟ کاش…

مان جمله را ناتمام گذاشت و آهی فرو خورد. سین رگه ای از تلخی را در صدایش حس کرد. کاش مان کسی بود که دور از خانه درس می خواند و سین کسی بود که از صبح تا غروب آفتاب شدید و باران را تحمل می کرد، چقدر قلبش سبک تر می شد.

- اشکالی نداره اگه اینطور فکر می‌کنی. تمام امیدت رو به چیزهایی که خیلی ازشون مطمئن نیستی نبند، باشه؟ و به نظرم توآن پسر خوبیه. گهگاهی بهت پیام میده و همیشه حالت رو چک می‌کنه.

- باشه، دیگه باهات حرف نمیزنم.
مان گفت: «من می‌روم ظرف‌ها را بشویم.» و ناگهان آنجا را ترک کرد. چه کسی می‌داند که صورتش سرخ شده بود یا نه؟
مثل هر دفعه که عمو های رو می‌بینم، می‌شنوم که داره اونو عروسش صدا می‌زنه، درسته؟

مان زود از خواب بیدار شد. کشاورزان کارهای زیادی برای انجام دادن دارند؛ اگر ندانید چگونه آنها را سازماندهی کنید و از وقت خود نهایت استفاده را ببرید، ممکن است تمام روز کار کنید و باز هم کار را تمام نکنید. این کار به یک عادت تبدیل شد. در همین زمان، با شنیدن صدای خروسی که پشت هیزم‌ها خوابیده بود و به زمین می‌پرید، بال‌هایش را با صدای بلند به هم می‌زد و بانگ می‌زد، مان دیگر نمی‌توانست در رختخواب بماند. مان از ترس بیدار کردن سین، همه چیز را مخفیانه، مانند یک دزد، انجام می‌داد. مان مطمئن بود که پس از یک روز کاری سخت، سین تا "ظهر" به راحتی خواهد خوابید.

مان کاملاً اشتباه می‌کرد. صدای خش‌خش جارو در گوشش، سین را از خواب بیدار کرد. سین در حالی که پشه‌بند را جمع می‌کرد و پتوها و بالش‌ها را مرتب می‌کرد، به حیاط رفت، با صدای ترق تروق چند بار بدنش را کش و قوس داد و سپس با صدایی که هنوز خواب‌آلود بود گفت:

- حیاط هنوز خیسه، چرا جارو می‌کنی، مرد؟

مان همچنان جارو را محکم در دست داشت:

- چرا اینقدر زود بیدار شدی داداش؟ چرا یه کم دیگه نمیخوابی؟

سین جوابی نداد و به آشپزخانه رفت. قابلمه برنج قل قل می‌کرد. سین ناگهان نوشیدنی مورد علاقه‌اش از دوران کودکی‌اش را به یاد آورد: آب برنج مخلوط با نمک دانه درشت. سین از ترس اینکه برنج خشک بجوشد، با عجله نصف فنجان آب برنج برای خودش ریخت. سال‌های زیادی گذشته بود، اما احساس اشتیاق برای نوشیدن این نوشیدنی دوران کودکی در سین دست نخورده باقی مانده بود.

بعد از صبحانه، سین و برادرانش به مزرعه رفتند تا نشاهای برنج حاشیه‌ای را از زمین بیرون بیاورند. به آنها نشاهای حاشیه‌ای می‌گویند، اما هنوز سبز و سالم هستند و می‌توان از آنها برای نشاکاری استفاده کرد. معمولاً مردم...
مان نهال‌های حاشیه را برید و به عنوان پاداش کار سخت شخم زدن، آنها را به گاومیش‌ها و گاوها داد. به گفته مان، امسال نهال‌ها آنقدر بزرگ و محکم هستند که ممکن است به اندازه کافی برای کاشت وجود نداشته باشد، بنابراین تصمیم گرفت نهال‌های حاشیه را نیز از زمین بیرون بکشد. اگر نهالی باقی مانده بود، می‌توانست بعداً آنها را به گاوها بدهد، زیرا اگر کمبودی وجود داشت، نمی‌دانست از چه کسی بپرسد. سین مخفیانه خوشحال شد؛ خوب بود که دختر جوانش اینقدر دوراندیش بود.

سین بعد از اینکه خم شد و با تمام توان لبه‌ی نشاهای برنج را بالا کشید، احساس سرگیجه و سبکی سر کرد. کمرش درد می‌کرد، انگار وزن سنگینی را حمل می‌کرد. هر چه خسته‌تر می‌شد، بیشتر برای انسان متاسف می‌شد. انسان تمام سال را بدون کوچکترین شکایتی خستگی‌ناپذیر کار کرده بود. انسان با نگاهی به ظاهر سین، فهمید که او تا خرخره خسته شده است.

- هنوز کمی مانده؛ بگذار همه را برایت بیرون بکشم. بشمار چند تا داریم، بعد نهال‌های بیشتری می‌کاریم.

سین به شدت نفس نفس می‌زد و غرق در عرق بود. او بارها نشاهای برنج را این طرف و آن طرف برده بود، دستانش درد می‌کرد، پاهایش انگار داشتند از کار می‌افتادند و شکمش بی‌وقفه غرغر می‌کرد. سین در حالی که با یک دست عرق را پاک می‌کرد و با دست دیگر با کلاه مخروطی‌اش خودش را باد می‌زد، پرسید:

داستان من رو از رادیو شنیدی، رفیق؟

مرد در حالی که دسته‌ای از نشاهای برنج را در دست داشت، لبخندی زد و گفت:

نه، من آنقدرها هم خوب نیستم، چرا باید در موردش بنویسی؟

- چیزی از حرفام فهمیدی؟

- بله، همینطور است. ما برادریم، نیازی به تشکر از من نیست. فقط خوب درس بخوان، یک خواهر شوهر واقعاً مهربان و چند بچه واقعاً خوب برایم پیدا کن، همین‌ها را لازم دارم.

با شیطنت ابروهایش را بالا انداخت.

- فکر می‌کردم یه چیز جدیه، اما من به راحتی می‌تونم از پس همچین چیزی بربیام.

خورشید درست بالای سرشان بود. آب زیر پایشان داغ و داغ بود، و سین و برادرانش تازه کارشان را تمام کرده بودند و داشتند با عجله به خانه برمی‌گشتند تا ناهار خوک‌ها، مرغ‌ها و اردک‌ها را بخورند، و همچنین به قار و قور مداوم شکم سین پاسخ دهند.

سین با اولین اتوبوس به شهر، درست سر وقت کلاس‌های صبح، به مدرسه برگشت. او قصد داشت در اتوبوس کمی بخوابد، اما خوابش نمی‌برد. چیزی ذهنش را به شدت مشغول کرده بود. او در حالی که مان مشغول آماده کردن صبحانه برای شالیکاران بود و نهال‌های مزرعه مشتاقانه منتظر تبدیل شدن به بوته‌های برنج بالغ بودند، آنجا را ترک کرد. ناگهان با یادآوری آزمون مقدماتی صبح، سین کوله پشتی‌اش را باز کرد، قصد داشت یک بار دیگر آن را مرور کند. در داخل کتابش، یک تکه کاغذ کوچک و تا شده با دستخطی مرتب و کج پیدا کرد:

«برادر های»

فهمیدم که می‌خواستی از طریق آن داستان کوتاه چه چیزی را به من منتقل کنی.

«دیشب، در تلویزیون دیدم که عده‌ای از مناطق شمالی و مرکزی به اینجا آمدند، بدون هیچ خویشاوند یا دوست نزدیکی، و مجبور بودند با مشکلات و گرفتاری‌های زیادی روبرو شوند. با این حال، آن افراد هنوز هم توانستند زنده بمانند و حتی خوب زندگی کنند. من هنوز تو و همسایه‌هایمان را دارم. چند سال دیگر، وقتی شغلت تثبیت شد، به مدرسه برمی‌گردم، تحصیلاتم را ادامه می‌دهم و برای خودم شغلی پیدا می‌کنم. پس می‌توانی روی درس‌هایت تمرکز کنی، اصلاً نگران من نباش. قول می‌دهم!»

سین کاغذ را تا کرد، در جیبش گذاشت و به صندلی تکیه داد. خواب به آرامی به سراغش آمد.

لی مین تو

منبع: https://baolongan.vn/anh-va-em-a198115.html


برچسب: نی

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
کلیسای جامع

کلیسای جامع

سپاسگزار زیر آفتاب گرم و پرچم.

سپاسگزار زیر آفتاب گرم و پرچم.

مراسم خداحافظی هیئت اعزامی از فرماندهی منطقه ۳ نیروی دریایی که به دیدار آنها رفته و سال نو را به ارتش و مردم مناطق جزیره‌ای کان کو و لی سون تبریک گفتند.

مراسم خداحافظی هیئت اعزامی از فرماندهی منطقه ۳ نیروی دریایی که به دیدار آنها رفته و سال نو را به ارتش و مردم مناطق جزیره‌ای کان کو و لی سون تبریک گفتند.