Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

زمزمه‌هایی با برگ‌های سبز

کلاس درس رو به غرب بود. بعد از ظهرها، خورشید درست به ردیف‌های میزهای پشتی می‌تابید. در روزهای گرم، خانم توی به ندرت جرأت می‌کرد در را باز کند و کولر با تمام قدرت کار می‌کرد، چون دلش برای بچه‌ها می‌سوخت که از گرما خسته می‌شدند.

Báo Sài Gòn Giải phóngBáo Sài Gòn Giải phóng28/06/2025

زمزمه‌هایی با برگ‌های سبز

یک پرده کوچک برای ایجاد سایه در سراسر کلاس کشیده شده بود. چندین نفر از والدین برای گیاهان داربستی برپا کرده بودند. گیاهان گلدانی کوچک و زیبایی از انواع مختلف - کاکتوس، ساکولنت، نیلوفر آبی معطر، گل حنا - در بطری‌های پلاستیکی بازیافتی کاشته شده، با رنگ‌های مختلف رنگ‌آمیزی شده و جلوی کلاس آویزان شده بودند. "پرده"‌ای از گیاهان با اشکال و اندازه‌های مختلف، سرسبز و با طراوت برای چشم، و به خصوص، ۳۸ گیاه گلدانی دوست‌داشتنی برای مراقبت ۳۸ عضو کلاس وجود داشت.

خانم توی به آرامی به آنها یادآوری کرد: «بچه‌ها می‌توانند برای دریافت یک گیاه برای خودشان ثبت‌نام کنند. تنها شرط این است که وقتی آن را دریافت کردید، باید آن را دوست داشته باشید و از آن به خوبی مراقبت کنید.»

تمام کلاس تشویق و تحسین کردند. آنها به اتفاق آرا موافقت کردند که باغ‌های معلق جلوی کلاس را باغ‌های معلق بابل بنامند، نامی که آنقدر جالب به نظر می‌رسید که انگار هر روز می‌توانستند یکی از عجایب جهان را درست در کنار خود تحسین کنند. به محض اینکه زنگ تفریح ​​به صدا درآمد، سریع‌ترین دانش‌آموزان برای گرفتن جای گیاهان بلند و سبز سالم به بیرون هجوم آوردند. آن‌هایی که کندتر بودند کمی دلخور شدند زیرا گیاهانشان از گیاهان دوستانشان کوچکتر بود.

ها لین در حالی که دسته‌ای ظریف از موهای پری را که تا حدودی شبیه علف‌های هرز وحشی بود در دست داشت، گفت: «اشکالی ندارد، فقط از گیاه خوب مراقبت کن، هر روز از آن تعریف و تشکر کن، و خیلی زود رشد خواهد کرد.»

صدای خنده‌ی بلندی بلند شد:

- این دروغه! این یه درخته، نه یه بچه، پس چه نیازی به تعریف و تمجید داره؟

ها لینه، دختری خجالتی بود و به ندرت با دوستانش صحبت می‌کرد، اما این بار، به طور غیرمنتظره‌ای طولانی صحبت کرد.

- حتماً همینطور است. مادربزرگم این را گفت. همه درختان باغش زیبا هستند، پر از گل های معطر و میوه های شیرین. مادربزرگم هر روز از درختان تعریف و تشکر می کرد.

نهان حرفش را قطع کرد و گفت: «من این را باور دارم. من آن را در یک فیلم دیدم. آنها می‌گفتند که مدت‌ها پیش، قبیله‌ای وجود داشت که نمی‌دانستند چگونه از تبر برای قطع درختان استفاده کنند. برای قطع درخت، آنها هر روز دور آن می‌چرخیدند و آن را نفرین می‌کردند و سپس درخت خود به خود می‌افتاد.»

دوستانش از خنده منفجر شدند: «این مزخرفه!» ها لین به نان نگاه کرد و لبخند زد. مهم نبود. چه یک نفر دیگر حرفش را باور کند و چه هیچ‌کس باور نکند، او هنوز فکر می‌کرد مادربزرگش درست می‌گوید: درختان دوست دارند کلمات عاشقانه بشنوند.

***

مادربزرگ ها لینه بیش از ۱۰ سال پیش شهر را به مقصد جنگل ترک کرد. او بازنشسته شد و خانه‌ای کوچک در دامنه تپه‌ای پست ساخت. خاک دامنه تپه که سال‌ها در اثر باران و باد فرسایش یافته بود، لم‌یزرع و سنگی بود. او مجبور بود کیسه‌های خاک را با دست حمل کند، کم کم به آن کود بدهد و به تدریج آن را بهبود بخشد. سپس، با دستان خودش، هر نهال را پرورش می‌داد و هر بذر را می‌کاشت. او با هر گیاه مانند کودکی که نیاز به مراقبت دارد رفتار می‌کرد و حاضر نبود از آن جدا شود. او فقط برای امور مهم خانوادگی یا تولد ها لینه به شهر برمی‌گشت.

در باغ مادربزرگ، برخی از عجیب‌ترین درختان دنیا وجود دارند. آیا تا به حال درخت پاپایا را دیده‌اید که پشتی به قوز کرده مانند پشت یک پیرزن داشته باشد، اما هنوز پر از ده‌ها پاپایای رسیده باشد؟ آن درخت زمانی در اثر طوفان آسیب دیده بود و به نظر می‌رسید که نجات دادنش غیرممکن است. مادربزرگ او را دلداری می‌داد، با او صحبت می‌کرد و تشویقش می‌کرد. او هر شاخه جدیدی را که روی تنه جوانه می‌زد، هر گل جدیدی که شکوفا می‌شد، هر پاپایای جدیدی که شکل می‌گرفت، ستایش می‌کرد... و به این ترتیب، به طرز معجزه‌آسایی دوباره زنده شد.

هر بار که ها لین به دیدن مادربزرگش می‌رفت، او را تا باغ دنبال می‌کرد تا با زنبق‌ها، گل‌های داوودی جاودان، رزها و گل‌های ixora گپ بزند... "ممنون که شکوفه دادی. تو یک گل فوق‌العاده زیبا هستی." این پیام زمزمه‌وار به گل‌های باغ مادربزرگش که ها لین با آنها مواجه شده بود، فرستاده می‌شد. همچنین به لطف برگ‌های چای سبز که هنوز از شبنم خیس بودند و آن دو تازه از شاخه‌ها چیده بودند، این پیام ادامه داشت. چه گل‌ها و برگ‌ها متوجه شده باشند چه نشده باشند، آنها سرزنده بودند و چای سبز شفاف و معطر بود. به طرز عجیبی، پس از یک صبح آرام با مادربزرگش در باغ، زمزمه کردن با برگ‌ها و گل‌ها و گوش دادن به جیک جیک پرندگان، دخترک نیز شادی ملایمی را در قلبش احساس می‌کرد. از زمان جدایی والدینش، ها لین به ندرت صدای خنده بلند مادرش را در جایی می‌شنید، مگر روزهایی که به باغ مادربزرگش برمی‌گشت. خنده مادرش، آمیخته با زنگوله‌های بادی طنین‌انداز در باغ، صدایی زیباتر از هر موسیقی‌ای بود که ها لین می‌شناخت.

***

باغ‌های معلق بابل که توسط تمام کلاس ساخته شده‌اند، وارد فصل تابستان می‌شوند.

بعضی از گیاهان پژمرده شده بودند، یک نیلوفر آبی معطر، نیمه پژمرده و نیمه شاداب، و کم‌کم به رنگ زرد نقره‌ای کم‌رنگ درآمد. عطر لطیف نیلوفر آبی کاملاً از بین رفته بود. آن گیاه، گیاه هیو بود؛ چند روز پیش، او بی‌احتیاطی یک کاسه سوپ مانده را در آن ریخته بود.

- خدای من، درختان نمی‌توانند در خاک شور دوام بیاورند، یادت رفته؟

هیو با لجاجت استدلال کرد: «به نظرم خیلی شور نبود، فقط کمی از سوپ مانده بود.»

ها لین بحث را شنید. بدون اینکه کلمه‌ای بگوید، سریع یک لیوان آب ریخت، با اسپری نرم اسپری کرد و گیاه را کاملاً آبیاری کرد، به این امید که سوپ ریخته شده را بشوید. "ببخشید، نیلوفر آبی عزیزم. صبر کن، گیاه شیرین من." برگ‌ها زرد، پژمرده و افتادند. معلوم شد که هیو فقط یک بار سوپ نریخت، بلکه سه بار؛ دو بار اول را کسی متوجه نشده بود. هر بار که به نیلوفر آبی‌اش آب می‌داد و با او صحبت می‌کرد، ها لین به سمت گیاه هیو می‌رفت، کمی مواد مغذی بیشتر به آن اضافه می‌کرد و پیام محبت‌آمیزی می‌فرستاد. گاهی اوقات، توی اتفاقاً پشت سرش راه می‌رفت و می‌شنید که ها لین می‌پرسد: "سلام کوچولوی عزیزم، امروز حالت چطوره؟" و او فقط می‌خندید و آرام دور می‌شد.

گلدان گل بی‌صبری هالین شروع به جوانه زدن جوانه‌های کوچکی کرد که از نوک یک چوب غذاخوری بزرگتر نبودند. از آن جوانه‌های کوچک و صورتی کم‌رنگ، رنگ آن کم‌کم پررنگ‌تر شد. یک روز صبح، از میان انبوه گیاهانی که شبیه علف‌های هرز بودند، گل‌های صورتی پر جنب و جوشی سر برآوردند که به روشنی جلوی در کلاس می‌درخشیدند و نگاه‌های تحسین‌آمیز دختران دیگر را به خود جلب کردند. هالین با نگاه به گیاه نیلوفر آبی معطر، غم و اندوهی را احساس کرد. برگ‌های آن پژمرده شده بودند و فقط چند برگ پراکنده باقی مانده بود.

وقتی تقریباً هیچ امیدی باقی نمانده بود، به طور غیرمنتظره‌ای، جوانه‌های جوان و زیبایی از تنه درخت جوانه زدند. جوانه‌ها عطر آشنایی را از ساقه باریک و معطر نیلوفر آبی ساطع می‌کردند.

هیو با تعجب گفت: «ببین، کاملاً حق با توست، ها لین! درختان می‌دانند چگونه گوش دهند!»

و روز بعد، حتی تعجب‌آورتر، توی قبل از اینکه بی‌صدا آنجا را ترک کند، لحظه‌ای بی‌حرکت ایستاد. این به این دلیل بود که او زمزمه‌ای شنید، نه از ها لین، بلکه از هیو:

گیاه عزیزم، خیلی متاسفم. از اینکه دوباره سبز شدی ممنونم.

منبع: https://www.sggp.org.vn/loi-thi-tham-cung-la-biec-post801602.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
عزیزم - ویتنام شاد

عزیزم - ویتنام شاد

نمای کلی از کمون ین تان

نمای کلی از کمون ین تان

مسابقه پخت برنج در کوزه‌های سفالی در روستای چوانگ.

مسابقه پخت برنج در کوزه‌های سفالی در روستای چوانگ.