Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

نگوین تین دات «هنوز خاطرات اینجا را گرامی می‌دارد»

این عنوان شعری از نگوین تین دات است که ۳۲ سال پیش به همراه ۱۰ شاعر دیگر از کوانگ تری منتشر شد. «روزگاران قدیم هنوز اینجا پابرجا هستند/پس از ویرانی، تنها چند دوست باقی مانده‌اند/تو جایی هستی که باید خود فروتنم را به آن بسپارم/پیش از آنکه برگردم تا به مادرم در تپه متروک ادای احترام کنم.» زمان می‌گذرد، اما برخی افراد، اگرچه رفته‌اند، حضورشان همچنان باقی است، بی‌صدا به ما چسبیده‌اند، گویی هرگز آنجا را ترک نکرده‌اند.

Báo Quảng TrịBáo Quảng Trị17/06/2025

نگوین تین دات «هنوز خاطرات اینجا را گرامی می‌دارد»

چند مجموعه شعر از روزنامه نگار نگوین تین دات - عکس: NK

بسیاری از مردم نگوین تین دات، شاعر و روزنامه‌نگار، را می‌شناسند، زیرا او پیش از ترک این دنیا، توانست «میراث» قابل توجهی از شعر، داستان کوتاه و آثار روزنامه‌نگاری از خود به جا بگذارد. من، از زمانی که دانشجوی ادبیات بودم، در آن بعدازظهرهای گرگ و میش در هوئه ، اغلب به کتاب‌فروشی‌های نزدیک پل ترانگ تین، در کرانه‌های رودخانه پرفیوم، می‌رفتم تا اشعار او را که در مجله ماهانه کین توک نگای نای (دانش امروز) منتشر می‌شد، بخوانم: «عزیزم، به رودخانه برگرد / رودخانه، رویایی و زلال / من، ماهیگیر پیر / بگذار غروب بی‌کران طلوع کند...» (سخن با معشوق سابقم).

بعدها، در سفرهایم به خانه، اغلب خانواده‌اش را در کشتی مای خا که بین دونگ ها و کوانگ تری رفت و آمد می‌کرد، ملاقات می‌کردم، زیرا خانه‌اش تنها فاصله کمی با خانه من داشت. بعد از فارغ‌التحصیلی، دوباره او را در «خانه مشترک» روزنامه کوانگ تری دیدم. دلیل اینکه دات اینقدر به من علاقه داشت و مرا دوست داشت این بود که هم من و هم او یک مادر مسن در خانه داشتیم که همیشه آرزوی دیدار ما را داشت.

بنابراین، در سراسر اشعار او تصویر حومه فقیر لام ژوان، جایی که مادر پیر و دختران روستایی‌اش زندگی می‌کنند، جاری است: «ما در کنار رودخانه‌ها، کنار رودخانه‌ها / در کنار هم به دنبال میگو و میگو می‌گشتیم» (رودخانه زندگی مادرم)؛ «دهکده فقیر! بله، مادر / قلب من پر از اشتیاق برای خانه است» (جیو لین)؛ و او همیشه اذعان می‌کند: «اگرچه عاشق گل رز هستم، بنفشه‌ها را ببوس / اشعار پوشکین را بخوان و دست زنی زیبا را بگیر / من هنوز موگیک روستایم هستم / جایی که دانه‌های برنج فصل برداشت بال‌های خود را به سوی خورشید می‌گشایند» (موگیک). زیرا در همان روستا است که دات همیشه مادر و خواهرش را پیدا می‌کند: «اشک‌های تو را / با شبنم آسمان اشتباه می‌گیرم / من مانند کرم شب‌تاب هستم / همیشه تشنه شبنم» (ده سال).

وقتی درباره مادر پیرمان صحبت می‌کنیم، من و برادرم اغلب از فداکاری او یاد می‌کنیم. او تعریف می‌کرد: «وقتی در هوئه درس می‌خواندم، هر وقت نزدیک ظهر می‌دید که به خانه می‌روم، با عجله بیرون می‌رفت تا کمی پماد بمالد و به محض اینکه صورت لاغر و تپل مرا می‌دید، یک دسته کاه برمی‌داشت، چند شاخه صنوبر را خرد می‌کرد، آنها را به پنج یا هفت قسمت تقسیم می‌کرد و در آفتاب خشک می‌کرد تا در بازار هوم بفروشد و برای رفتن به خانه پول دربیاورد. معمولاً چند روزی در خانه بودم، اما یک بار که مجبور شدم زود برای امتحان برگردم، هیزم صنوبر هنوز خشک نشده بود و نمی‌توانستم پولی پیدا کنم. مادرم یک کیسه برنج را در دستم گذاشت، مرا از در بیرون هل داد و وقتی به عقب نگاه کردم، اشک‌هایی را دیدم که از صورتش جاری بودند.»

به او گفتم: «مادرم سوپ شیرین یخی می‌فروخت. بعضی شب‌ها مجبور بود تا ساعت ۱ یا ۲ بامداد با چراغ روشن آنجا بنشیند و منتظر بماند تا پسرهای روستایی که برای خواستگاری دختران بیرون رفته بودند، بیایند و تمام کاسه‌های سوپ شیرین را تمام کنند. چون اگر شربت و لوبیا فروخته نمی‌شد، می‌توانست آنها را روز بعد به فرزندانش بدهد، اما اگر یخ آب می‌شد، تمام سرمایه‌اش را از دست می‌داد. یک روز صبح که از خواب بیدار شدم، دیدم چشمان مادرم قرمز و متورم شده است.» من و برادرم به هم نگاه کردیم و گفتیم: «وای، چقدر سخت بود!»

نگوین تین دات «هنوز خاطرات اینجا را گرامی می‌دارد»

منظره روستای گیو مای - عکس: ارائه شده

وقتی صحبت از سختی و جذابیت روستایی می‌شود، من و دات به اندازه کافی از آن برخورداریم. حتی به عنوان یک روزنامه‌نگار نسبتاً شناخته‌شده، او هنوز هم طبیعت صادق و ساده خود را حفظ کرده است و به خصوص عاشق این است که زیر حصیر گوشه ایوان خانه‌ام بنشیند و نوشیدنی بنوشد. یادم می‌آید وقتی داشتم خانه‌ام را می‌ساختم، هر بعد از ظهر می‌آمد، موتورش را بیرون دروازه پارک می‌کرد، سیگار جت می‌کشید و در گوشم زمزمه می‌کرد: «سعی کن یک ایوان پهن بسازی تا جایی برای نوشیدن داشته باشیم. سعی کن طوری بسازی که برای همه چشمگیر باشد؛ اگر به پول نیاز داری، به تو قرض می‌دهم.»

من همانطور که او پیشنهاد داد، ایوانی به اندازه کافی بزرگ ساختم که می‌توانست یک حصیر را روی چهار نفر پهن کند. ما به شدت بدهکار بودیم و چندین بار از او درخواست وام کردم، اما او فقط سرش را خاراند. مشکلی نبود! اما بعد یک بعد از ظهر، او با عجله برگشت، چهره‌اش از شادی می‌درخشید.

او گفت: «من الان پول را دارم، تو و همسرتان می‌توانید امشب برای گرفتن آن به خانه من بیایید.» معلوم شد که او به تازگی چند میلیون دونگ جایزه روزنامه‌نگاری دریافت کرده و آن را به همسرش داده است تا من بتوانم برای ساخت خانه‌ام آن را قرض بگیرم. او همیشه صادق بود، از آن نوع مردانی که برای پول ارزش زیادی قائل نبودند.

«برو خونه و حصیرهای بافته‌ات رو بفروش/ حصیرهای بافته‌شده برای تت آماده می‌شن/ من حتی یه پنی هم نمی‌گیرم/ تو فصل سرما می‌نشینم و به آتش رسیدگی می‌کنم» (صحبت با معشوق سابقم). چه مردی می‌تونه زیباتر باشه، چه زنی می‌تونه خوشحال‌تر از «داشتن» شوهری باشه که سخت‌کوش، دلسوز و بی‌خیال تو زندگی باشه؟ دات با بی‌اعتنایی به پول و دوری از مشکلات روزمره، همیشه با اعتماد به نفس می‌گه: «تا وقتی که حقوق و دستمزد و هزینه‌های نویسندگیم رو دارم، از بدهی متنفرم/ مهم نیست چی بشه، زنده می‌مانم تا پیری رو ببینم» (به خودم تذکر می‌دم). و همیشه به شوخی می‌گه: «مهم نیست چی بشه، همه ما انسانیم/ پول و ثروت همه مثل همن/ غذا، لباس، شهرت و ثروت/ از ثروت گرفته تا لباس‌های ژنده، ما هنوز همون آدمیم» (در حالی که به سی سالگی لبخند می‌زنه).

آن موقع‌ها، زیرانداز کوچک و گوشه‌ی ایوان خانه‌ام تبدیل به «محل تفریح»ی شده بود که دات هر روز به آنجا می‌رفت. این تبدیل به یک عادت شده بود؛ اگر تا عصر به خانه نمی‌آمد، احساس پوچی می‌کردم. و چیز خاصی هم نبود؛ فقط یک شیشه شراب گیاهی که در بطری ریخته می‌شد، چند ماهی خشک به عنوان تنقلات، و گاهی اوقات، وقتی اوضاع خیلی سخت می‌شد، از باغ همسایه انبه سبز برمی‌داشتیم و در نمک فرو می‌کردیم. او به هیچ چیز خاصی اهمیت نمی‌داد، البته تا زمانی که «زمین بازی» برای نشستن و گپ زدن داشت. باید اعتراف کنم که استعداد خاصی در ساختن داستان‌هایی داشت که همه ما باور می‌کردیم، اما افسوس که آن موقع مست بود، نه وقتی که جادوگر روستا، لام ژوان، بود. بعد از اینکه داستان‌های ساختگی‌اش چندین بار فاش شد، دات به شوخی اعتراف می‌کرد که فقط برای سرگرم کردن ما این کار را می‌کند.

اما سرنوشت نقشه‌های دیگری داشت؛ حتی ایوان کوچک خانه‌ام هم نمی‌توانست او را در خود جای دهد. در آن زمان، او گفت: «این بار، عمو، باید ایوان را پهن‌تر کنی و چند آجر دیگر اضافه کنی تا روشن‌تر شود تا بچه‌ها بتوانند بیایند و بنوشند.» او این کار را کرد و من رفتم تا ببینم، اما افسوس، قبل از اینکه حتی بتوانم در آن ایوان کوچک با او نوشیدنی بخورم، یک تصادف ناگهانی او را به مزارع لام ژوان برد. وقتی او را گذاشتیم، مادرش از حال رفت. من توانستم به او کمک کنم تا بلند شود و او را از میان غم و اندوه جانکاه راهنمایی کنم. «چه کاری از دستمان برمی‌آید؟ چه کار دیگری می‌توانیم انجام دهیم؟ / به چه چیزی می‌توانیم امیدوار باشیم؟ / کمی آرامش خاطر، مادر / ناگهان امروز بعد از ظهر، تنها کنار رودخانه ایستاده‌ام / به سمت کشتی متروک برمی‌گردم / مبهوت - بدن مادر - در برابر آسمان و ابرها ...» (رودخانه زندگی مادر).

این ابیات به عنوان عذرخواهی از والدینش به خاطر انجام ندادن وظیفه فرزندی‌اش بود، اما برای نگوین تین دات، به نظر نمی‌رسد که این ابیات از بین رفته باشند، بلکه برای خانواده و دوستانش «یادگاری گرامی» باقی مانده‌اند.

هو نگوین خا

منبع: https://baoquangtri.vn/nguyen-tien-dat-van-con-day-thuong-nho-194401.htm


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
تابستان من

تابستان من

شادی حاصل از برداشت فراوان.

شادی حاصل از برداشت فراوان.

افتخار

افتخار