Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

قدرت انجام کار نیک

جینی رومتی، رئیس و مدیرعامل سابق IBM، به عنوان یکی از محترم‌ترین رهبران جهان، بر دوران کودکی دشواری غلبه کرد تا به حرفه‌ای پیشگام دست یابد. این کتاب با خاطرات زنده و واقعی رومتی از دوران کودکی و سال‌های مدرسه آغاز می‌شود، زمانی که او در مورد آسیب‌ها و الگوهایی که درک بعدی او از قدرت خوبی را شکل داده‌اند، تأمل می‌کند. کتاب «قدرت خوبی» الهام‌بخش و روشنگر، رویکردی تازه برای تغییر خود و جهان ارائه می‌دهد.

ZNewsZNews21/05/2026

داستان کودکی

مادربزرگ من، سولمیا اوشکا، آخرین عضو بازمانده از خانواده‌ای در مینسک، بلاروس، از جنگ جهانی اول بود. قبل از پایان جنگ، او و همسرش، پدربزرگ من دن، به ایالات متحده فرار کردند و در شیکاگو ساکن شدند.

سولمیا سپس مجبور شد با دو تراژدی دیگر در زندگی‌اش کنار بیاید. دختر دو ساله‌اش در یک تصادف رانندگی در پیک‌نیک جان باخت و شوهرش، که به شدت مشروب می‌خورد، بر اثر دیابت درگذشت و او را به همراه پسرش، پاول، بیوه و بی‌پول گذاشت که نمی‌توانست کاری پیدا کند.

سولمیا انگلیسی هم صحبت نمی‌کرد. او که قوی و تنومند بود، از کار یدی نمی‌ترسید و به عنوان نظافتچی شیفت شب برای دو برج ساختمان ریگلی در خیابان میشیگان شمالی در شیکاگو مشغول به کار شد. تمام زندگی کاری او تقریباً به طور کامل شامل تمیز کردن راهروها و سرویس‌های بهداشتی می‌شد.

وقتی کوچک بودم، بابا، همانطور که نوه‌هایم صدایش می‌کردند، هر کریسمس به من و جو 10 دلار می‌داد، به همراه یک جعبه حلبی کوچک پر از آدامس‌های ریگلی.

بابا پس از بازنشستگی به یک خانه آجری یک طبقه در مزرعه‌ای خارج از شهر نقل مکان کرد. من و خواهرانم هر چند ماه یکبار به دیدنش می‌رفتیم و در تعطیلات تابستانی دو هفته پیشش می‌ماندیم. چمن‌هایش را کوتاه می‌کردیم، از باغچه گوجه فرنگی و توت فرنگی می‌چیدیم، از درختان بالا می‌رفتیم و در دریاچه گریسولد که در همان نزدیکی بود، شنا می‌کردیم.

خانه کوچک بابا مثل یک واحه بود. او با حقوق بازنشستگی ناچیزش، مزایای تأمین اجتماعی و پس‌انداز اوراق قرضه دولتی که مرتباً به مدت 30 سال هفتگی می‌خرید، زندگی خود را اداره می‌کرد. بابا زنی مقاوم و کاردان با غریزه بقا قوی و فلسفه ساده‌ای از زندگی بود: سخت کار کن، تا جایی که می‌توانی پس‌انداز کن.

او همچنین بسیار قوی بود. در سال ۱۹۶۷، بابا به سرطان سینه مبتلا شد و پزشکان پیش‌بینی کردند که او فقط شش تا هجده ماه زنده خواهد ماند. اما او ده سال دیگر زنده ماند.

Cau chuyen anh 1

سنت خانوادگی، عزم راسخ مدیرعامل را شکل داد. عکس: باشگاه اقتصادی واشنگتن دی سی.

پدربزرگ مادری‌ام، پاول، پسر بابا، با زنی زیبا و قوی به نام مری - مادربزرگم - ازدواج کرد و آنها صاحب دختری به نام آرلین شدند که مادر من است. مدت کوتاهی پس از آن، پدربزرگم بر اثر بیماری روماتیسم قلبی درگذشت و مادربزرگم را در موقعیتی غم‌انگیز اما بسیار آشنا تنها گذاشت: او نیز بیوه‌ای جوان، بی‌پول، بی‌سواد و با فرزندی خردسال بود که باید از او مراقبت می‌کرد.

بابا و همسرش مری، دو زن - یکی مادر و دیگری همسر - که هر دو در سوگ فقدان عزیزانشان بودند، تصمیم گرفتند برای پس‌انداز پول و بزرگ کردن آرلین با هم زندگی کنند. بابا در خانه ریگلی شیفت شب کار می‌کرد، در حالی که مری در طول روز چندین کار انجام می‌داد، از جمله کار در یک کارگاه خیاطی، مکانی خطرناک که یک بار موهایش در دستگاه برش گیر کرد؛ خوشبختانه، او بدون آسیب جدی فرار کرد.

مادربزرگ مری بعداً دوباره ازدواج کرد و با شوهر جدیدش، تئودور، زندگی کرد و آنها صاحب یک دختر به نام دایان شدند. آنها با هم شرکتی راه‌اندازی کردند که در خانه لامپ تولید و می‌فروخت و مادربزرگ مری آباژورهای طرح‌دار را طراحی و تعمیر می‌کرد.

تبلیغات سیاه و سفید آنها در شیکاگو تریبون «متنوع‌ترین مجموعه آباژورها و چراغ‌های دست‌ساز، قابل شستشو، متناسب با هر بودجه و سبک دکوراسیون» را تبلیغ می‌کرد. این مغازه همچنین اقلام چوبی کوچک و هدایا می‌فروخت. تا سال ۱۹۶۰، مری و تد کسب و کار خود را به یک خانه دو طبقه در خیابان بلمونت منتقل کرده بودند، به طوری که فروشگاه چراغ و چراغ مری در طبقه همکف و آپارتمان سه خوابه آنها در طبقه بالا قرار داشت.

تد در سال ۱۹۶۶ بر اثر نارسایی کلیه درگذشت و مادربزرگم در سن ۴۷ سالگی دوباره بیوه شد. او دیگر هرگز ازدواج نکرد و به تنهایی به کسب و کار چراغ فروشی خود ادامه داد - خرید مواد، خیاطی، فروش، پرداخت قبوض و باز نگه داشتن مغازه از ساعت ۹ صبح تا ۹ شب، هفت روز هفته. او در طبقه بالا با خوشحالی زندگی می‌کرد و توسط سگ بزرگ ژرمن شپرد خود، سیندرز، محافظت می‌شد.

درست مانند خانه‌ی حومه‌ی شهر بابا، خانه‌ی شهری مادربزرگ هم خیلی زود برای ما به مکانی آشنا و هیجان‌انگیز تبدیل شد. مادربزرگ اغلب چند دلار به من و جو می‌داد تا بتوانیم پیاده به فروشگاه وول‌ورث یا فروشگاه اسباب‌بازی محل برویم و پازل یا ماشین اسباب‌بازی بخریم و ما با خوشحالی آنها را سر میز ناهارخوری‌اش سرهم می‌کردیم. گاهی اوقات هم کتاب‌های تمرین ریاضی یا جدول کلمات می‌خریدیم.

با گذشت زمان، او به من و آنت خیاطی را نیز یاد داد، مهارتی که بعداً وقتی نمی‌توانستم برای جشن فارغ‌التحصیلی‌ام لباس بخرم، یا وقتی خواهرم یک لباس گان ساکس صورتی می‌خواست تا برای مراسم فارغ‌التحصیلی کلاس هشتمش بپوشد، بسیار مفید واقع شد.

درست مثل بابا، مادربزرگ هم هیچ‌وقت از آشپزی یا شیرینی‌پزی خسته نمی‌شد. هر وقت به خانه‌اش می‌رفتیم، خانه‌اش پر از پوره سیب‌زمینی، کاپ‌کیک، دنده خوک و یک قابلمه برنج داغ بود. هر سال، تا ماه دسامبر، آشپزخانه‌اش پر از انواع کلوچه‌های کریسمس می‌شد (ماده‌ای که هیچ‌وقت کم نمی‌آورد، مارگارین امپریال بود).

برای بابا و مادربزرگ، آشپزی و مراقبت از خانواده عملی عاشقانه بود. برای من، غذا مایه آرامش است، به خصوص وعده‌های غذایی اصلی و میان وعده‌های شیرین، غنی و دلچسب. این موضوع در طول زندگی‌ام بدون تغییر باقی مانده است. من همیشه قد بلند و استخوان‌بندی درشتی داشته‌ام، گاهی تپل و گاهی کمی چاق، و حفظ وزن ثابت برای من یک مبارزه مادام‌العمر بوده است.

مادربزرگ مادری من هم در سال ۱۹۶۱ به سرطان مبتلا شد، اما مانند مادرشوهرم، تقریباً ۵۰ سال بیشتر از پیش‌بینی پزشک عمر کرد. من از یک خانواده‌ی مقاوم هستم.

این دو زن مستقل و سخت‌کوش اولین الگوهای من بودند. آنها زندگی ساده و عاشقانه‌ای داشتند، اما در عین حال فوق‌العاده قوی بودند و مظهر اخلاق کاری آمریکایی بودند: کاری را که باید انجام شود انجام بده و تمام تلاشت را بکن تا به آنچه نیاز داری برسی.

با نگاهی به گذشته، می‌توانم ببینم که انتخاب‌های آنها شامل فلسفه‌های قدرت خیرخواهانه بود. هر یک از آنها با تمام وجود به دیگران، در درجه اول به خانواده خود، و همچنین، در مورد بابا، به افرادی که در ساختمان‌های اداری که او تمیز می‌کرد کار می‌کردند، و در مورد مری، به مشتریان مغازه لامپ فروشی، خدمت می‌کردند.

وقتی فاجعه زندگی آنها را مختل کرد، مصمم بودند که با پشتکار و اراده دوباره برخیزند. هر فرد در داستان خود یک قهرمان بود و مادر من نیز یکی از آنها بود.

پدر و مادرم چند هفته صبر کردند و بعد به همه گفتند که با هم فرار کرده‌اند. مادرم، آرلین، در آن زمان فقط ۱۷ سال داشت، دانش‌آموز دبیرستانی بود که با مادر و ناپدری‌اش در آپارتمان بالای مغازه لامپ‌فروشی زندگی می‌کرد. او چشمانی درخشان، لبخندی جذاب و شخصیتی تابناک داشت که همه را جذب می‌کرد.

پدرم، سالواتوره نیکوزیا، که معمولاً با نام نیک شناخته می‌شود، یک جوان ۱۹ ساله سرکش اما جذاب بود. او دبیرستان نظامی را رها کرد و به عنوان تعیین‌کننده حقوق و دستمزد در جنرال الکتریک مشغول به کار شد و بعدها با پدرش در املاک تجاری همکاری کرد.

منبع: https://znews.vn/cau-chuyen-tuoi-tho-cua-nu-ceo-dau-tien-tai-tap-doan-ibm-post1650127.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
به ویتنام افتخار می‌کنیم

به ویتنام افتخار می‌کنیم

اتوبوس موسیقی

اتوبوس موسیقی

پرچم‌ها و گل‌ها

پرچم‌ها و گل‌ها