Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

خاکستر برگ

زمانی بود که از روزهای بارانی وحشت داشت، احساس می‌کرد در خانه در میان آب گیر افتاده است و روزها را به طرز غیرقابل تحملی طولانی می‌دید. مهم نبود چقدر کمدها، قفسه‌ها و زیر تخت را تمیز می‌کرد، همه چیز بیهوده بود. اما با نگاه کردن به طوفان، کورسوی امیدی وجود داشت. روزی، وقتی باران بند بیاید، باغ پر از برگ خواهد شد. آن وقت او به جارو کردن لذت خواهد برد. و آتش در پایان روز مطمئناً به شدت خواهد سوخت.

Báo Vĩnh LongBáo Vĩnh Long19/02/2026

زمانی بود که از روزهای بارانی وحشت داشت، احساس می‌کرد در خانه در میان آب گیر افتاده است و روزها را به طرز غیرقابل تحملی طولانی می‌دید. مهم نبود چقدر کمدها، قفسه‌ها و زیر تخت را تمیز می‌کرد، همه چیز بیهوده بود. اما با نگاه کردن به طوفان، کورسوی امیدی وجود داشت. روزی، وقتی باران بند بیاید، باغ پر از برگ خواهد شد. آن وقت او به جارو کردن لذت خواهد برد. و آتش در پایان روز مطمئناً به شدت خواهد سوخت.

در ابتدا، او باغ را صبح زود یا اواخر بعد از ظهر، وقتی باد کمی می‌وزید، جارو می‌کرد. اما روز خیلی طولانی بود، بنابراین او حتی اواخر بعد از ظهر، درست بعد از بیدار شدن از چرت، در حالی که هنوز گیج و منگ بود و مطمئن نبود کجا بنشیند یا بایستد، جارو می‌کرد. او دسته جارو را دراز کرد تا از خم شدن جلوگیری کند و جارو کردن را برای مدت طولانی بدون خستگی آسان‌تر می‌کرد. تنها زمانی که لبه‌های عقب و جلوی جارو کاملاً تمیز شدند و برگ‌ها، از جمله علف‌های هرز که ریشه‌های آنها را به راحتی برای خشک شدن در آفتاب جمع کرده بود، روی هم انباشته کرد، برای پختن شام به آشپزخانه رفت. او به تنهایی، برنج ساده و سوپ خورد. همانطور که برنج را در کاسه‌اش می‌ریخت، به آتشی که به زودی در حیاط خلوت روشن می‌کرد فکر می‌کرد. و اینکه چگونه دود آن برای مدت طولانی باقی خواهد ماند.

از وقتی شوهرش رفت و نوه‌هایش به جای دیگری نزد مادرشان نقل مکان کردند، او به کپی برابر اصل عمه‌اش تبدیل شده است. زنی که به گفته مادرش تمام عمرش را صرف مبارزه با هر ذره گرد و غبار، هر پر کاه، هر پر علف کرده است. لحن مادرش هنگام توصیف خواهرشوهرش با طعنه و تلخی آمیخته بود: «حتی بازگشت به ریشه‌هایش برای او غیرممکن است؛ او باید جارو و پارچه‌های نظافتش را با خودش دفن می‌کرد.» از زمانی که عروس شد، مادرش از بدشانسی خواهرشوهرش می‌ترسید، همیشه آن دو ابزار را دم دست نگه می‌داشت، خانه را کاملاً تمیز و جارو می‌کرد و می‌سایید و مطمئن می‌شد که کف خاکی کاملاً صاف و بدون حتی یک موج باشد.

آن زمان، تمام خانواده فکر می‌کردند که عمه های از یک اختلال وسواس فکری-عملی رنج می‌برد، چیزی که بچه‌ها امروزه به آن اختلال وسواس فکری-عملی می‌گویند. در اعماق وجودم، به خاطر فشار فوق‌العاده‌ای که در هر بار جارو کردن در سپیده دم، در صدای برس ساینده که به ته قابلمه فلزی کشیده می‌شد، در آینه براق و بی‌لکه، احساس نزدیکی یا محبت زیادی به این زن منزوی نداشتم. اگرچه او بی‌صدا و بدون فریاد زدن تمیز می‌کرد، اما درست نبود که کس دیگری زحمت بکشد در حالی که ما فقط بیکار نشسته بودیم. و بالاتر از همه، چیزی به شدت در او وجود داشت، چیزی شبیه ناامیدی، کسی که شادی‌اش در زندگی سرد شده بود.

حالا، هر وقت برگ‌ها را از کنار جایی که عمه‌اش دراز کشیده بود، رد می‌کند، فکر می‌کند که شاید عمه‌اش هیچ چیز او را آزار نمی‌داد، که برای زنی بدون شوهر یا فرزند، زمان بی‌پایان امتداد داشت. و این خلأ، وقتی آدم بیکار بود، در آن گوشه روستایی، در زمانی که چیزی برای سرگرم کردنش وجود نداشت، بی‌حد و مرز شکوفا می‌شد.

بنابراین برخی از مردم، در مبارزه با تنهایی، خود را بیش از حد مشغول می‌کنند و برای هر برگ و شاخه خشک زمین رقابت می‌کنند. باغ در اثر باران‌ها و آفتاب‌های بی‌شمار فرسایش می‌یابد و خاک بی‌حاصل و سفت‌شده‌ای را به جا می‌گذارد که مرطوب نشده و هیچ تجزیه‌ای روی سطح آن صورت نمی‌گیرد. خاک از مواد آلی، هوموس و ریزمغذی‌ها تهی است. هر بار که توده‌های خاکستر برگ سوخته را جمع می‌کنند و آنها را به کنده‌های درختان که به طور فزاینده‌ای نازک می‌شوند، برمی‌گردانند، با خود فکر می‌کنند: «این چه فرقی می‌کند؟» آنها احساس گناه می‌کنند، گویی پوست زمین را سوزانده‌اند.

اما با فکر کردن به گرگ و میش فردا، در نور رو به محو انتهای باغ، به عودی که به روشنی روی محراب وسط خانه می‌سوخت، به آوای وحشت‌زده‌ی فاخته‌ها و پرواز خفاش‌ها از میان درختان، به فریادهای روستا که شام ​​را فرا می‌خواندند، به مادری که فرزندانش را صدا می‌زد تا عجله کنند و حمام کنند، به یاد فرزندان و نوه‌های خودش که اکنون در سرزمینی که سیزده ساعت با هواپیما فاصله داشت، در خواب عمیقی فرو رفته بودند و آوایشان کوتاه‌تر و شتابان‌تر می‌شد، برای مبارزه با سرمایی که تا مغز استخوانش نفوذ کرده بود، چه کاری می‌توانست انجام دهد، اگر آتشی که از برگ‌های باغ جمع شده بود، روشن نمی‌کرد؟

نگوین نگوک تو

منبع: https://baovinhlong.com.vn/van-hoa-giai-tri/202602/tro-la-8110171/


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
تونگ نای

تونگ نای

ای سرزمین مادری من!

ای سرزمین مادری من!

سلام دختر عزیزم.

سلام دختر عزیزم.