Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

به سوی سرزمین عشق

Việt NamViệt Nam25/01/2025


به سوی سرزمین عشق

داستان‌های کوتاه از دین نگوک

صبح زود زمستان بود. باران می‌بارید. باد از شکاف درها زوزه می‌کشید و تار و پود لباس‌هایمان را می‌برید. در کلاس قدیمی و فرسوده، بچه‌ها که انگار از سرما یخ زده بودند، کنار در جمع شده بودند و به کلاس‌های نوساز که از نو ساخته می‌شدند، خیره شده بودند و چشمانشان برق می‌زد.

ون با سقلمه به وای تونگ گفت: «به زودی به مدرسه جدید می‌رویم و دیگر خبری از باران و باد نخواهد بود، درست است، تونگ؟»

وای تونگ که درست کنار آنها ایستاده بود، چیزی نمی‌شنید. ون هم چیزی نمی‌شنید. آنها فقط محض خاطر پرسیدن می‌پرسیدند، و فقط آن دو نفر نبودند؛ تمام کلاس، مانند سایر کلاس‌های مدرسه، در زنگ‌های تفریح ​​غرق در تحسین و بررسی مدرسه زیبا بودند. برخی حتی موفق شده بودند از نرده‌های آهنی موج‌دار به آن طرف بروند و پس از بازگشت، با هیجان تعریف می‌کردند که چقدر زیبا و شگفت‌انگیز بوده، با درهای آلومینیومی، شیشه‌های سفید و کلاس‌های درس بزرگ...

***

من خبرنگار ایستگاه رادیویی منطقه بودم و برای پوشش بازدید هیئت استانی از مدرسه ابتدایی جیوت جیوت برای افتتاح ساختمان جدید مدرسه، مأمور شده بودم. در مسیر منطقه تا روستا، گفتگو مثل ترکیدن ذرت بو داده بود. تران لانگ، تاجری اهل هانوی ، با شور و شوق در مورد زندگی مردم محلی و شادی کودکان از رفتن به مدرسه صحبت کرد.

لانگ همین‌طور که ماشین به مرکز کمون وین آن می‌رسید، گفت: «مدرسه خیلی اون‌طرفه، بالای کوه، پشت ابرهای سفید! مسیر معلم‌ها به مدرسه خیلی سخت‌تر از مسیر ماست. بیا زودتر بریم.»

آقای لانگ مانند پسری که از مهمانی که به خانه‌اش آمده استقبال می‌کند، خوشامدگو بود. ما درباره ارتباط عمیق و درک تاجر تران لانگ از روستای جیوت جیوت شنیده بودیم، اما دانستن این موضوع تا این حد نه تنها رهبران منطقه، بلکه من را نیز شگفت‌زده کرد.

جاده‌ی منتهی به روستا داشت عریض‌تر می‌شد، اما باران بی‌وقفه چند روز گذشته سطح شن و ماسه را نرم کرده و به توده‌ای چسبناک و گِلی تبدیل کرده بود. خوشبختانه، به لطف هشدارهای قبلی، همه صندل یا دمپایی پلاستیکی مناسب برای عبور از مسیر لغزنده و گِلی پوشیده بودند.

امروز صبح، حیاط مدرسه پر از جنب و جوش بود، چرا که بچه‌های بانا با لباس‌های نو به مدرسه می‌رسیدند؛ بوی رنگ تازه در حیاط و کلاس‌های درس به طور کامل روشن بود. ریش سفید دین هوئونگ، چهره‌ای محترم در روستای گیوت گیوت، نیز صبح زود با لباس سنتی قومی خود در مدرسه حاضر شد. دیروز، مدرسه اعلام کرد که ریش سفیدان امروز صبح برای افتتاح مدرسه و دادن هدایای تت به بچه‌ها می‌آیند، بنابراین همه خوشحال بودند. با تماشای بچه‌ها که کمی خجالتی به نظر می‌رسیدند اما شادی‌شان در لبخندهای درخشانشان مشهود بود، به نظر می‌رسید همه پیاده‌روی طولانی‌ای را که تازه انجام داده بودند فراموش کرده‌اند.

اوه، لانگ، دوباره به روستا برگشتی، مگه نه؟

بانوی پیر دین هونگ لانگ را محکم در آغوش گرفت.

- بله عمو، من دوباره برگشتم تا به اقوامم سر بزنم!

لانگ، آقای دین هونگ مسن را با محبت «عمو» خطاب کرد، مثل پسری که پدرش را صدا می‌زند. او دست‌های لاغر آقای دین هونگ را گرفت و به او کمک کرد تا روی صندلی‌اش بنشیند تا مراسم تحلیف آغاز شود. باران بند آمده بود، اما تندباد شدیدی می‌وزید.

نقاشی‌های هنرمند ترونگ دین دانگ

همه دانش‌آموزان مدرسه ابتدایی جیوت جیوت از قوم بانا هستند. این مدرسه خیلی زود، در سال‌های اول پس از آزادسازی ویتنام جنوبی، تأسیس شد. اگرچه از استان، منطقه و سایر سطوح دولتی سرمایه‌گذاری دریافت کرد، اما موقعیت دورافتاده، زمین کوهستانی و تأسیسات فرسوده، چالش‌های اجتناب‌ناپذیری بودند. با وجود این، دولت کمون وین آن تلاش‌هایی را برای تشویق مردم و مراقبت از معلمان انجام داد، بنابراین با وجود وضعیت فرسوده مدرسه، آموزش و یادگیری در اینجا بسیار امیدوارکننده بود. تا جایی که در سراسر منطقه تای سون، تمام سطوح دولتی موافق بودند که هیچ‌کس بیشتر از مردم وین آن، به‌ویژه در جیوت جیوت، به معلمان و کادر پزشکی اهمیت نمی‌دهد. اما چه شرایط مساعدی باعث شد تاجری از هانوی دوردست مانند تران لانگ میلیاردها دونگ برای ساخت مدرسه و یک مجتمع مسکونی برای کارکنان معلمان کمک کند و حتی هر چند ماه یکبار برای بررسی ساخت و ساز از محل بازدید کند؟ خیلی گیج‌کننده بود؛ من کار می‌کردم، وقایع را دنبال می‌کردم و همزمان در مورد همه چیز فکر می‌کردم. حتی گاهی مراسم افتتاحیه مدرسه را که مثل یک جشن بزرگ و پرجنب‌وجوش پر از خنده و پچ‌پچ دانش‌آموزان، معلمان و والدین بود، کاملاً فراموش می‌کردم.

اضطراب من به مکالمه و مصاحبه بعدی هم سرایت کرد، آنقدر شدید که با اینکه قرار ملاقات گذاشته بودیم و او با خوشحالی موافقت کرده بود، هنوز احساس اضطراب و نگرانی داشتم... بالاخره نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و مستقیماً از او پرسیدم:

- آقا، هیچ‌کس آنقدر بی‌ادب نیست که مصاحبه را مثل من شروع کند، اما سوالی هست که مرا آزار می‌دهد. شما صاحب یک شرکت ساختمانی در هانوی هستید و می‌دانم که شرکت شما سال‌هاست در بین دین فعالیت دارد و در حال حاضر روی یک پروژه بزرگ در کوی نون کار می‌کند. اگر می‌خواستید مسئولیت خود را در قبال جامعه ابراز کنید یا به منطقه محلی کمک کنید، می‌توانستید این کار را در کوی نون یا نزدیکی آن انجام دهید. چرا به چنین منطقه دورافتاده‌ای، به یک روستای خلوت مثل اینجا می‌روید؟ آیا چیز خاصی در این مورد وجود دارد؟ اگر خیلی شخصی نیست، امیدوارم که...

من ناشیانه آن را اینجا ناتمام گذاشتم!

شاید من آنقدر خنده‌دار به نظر می‌رسیدم که لانگ ناگهان لبخند زد، کودک کوچک بانا را به سینه‌اش فشرد، رو به دین هونگ پیر کرد و با لبخندی درخشان به او نگاه کرد، که چشمانش از شادی می‌درخشید، و سپس با خوشرویی پاسخ داد:

- این یه موضوع خیلی خصوصیه! اما هنوزم می‌تونم بهت بگم. سوال خیلی منطقی‌ای مطرح کردی. اما فقط یه چیزی می‌گم و خودت می‌فهمی. این آخرین خواسته‌ی پدرمه.

من که از قبل تحت تأثیر توانایی لانگ در پیمایش مسیر گل‌آلود و آشنایی‌اش با روستا قرار گرفته بودم و «آخرین آرزوی پدرش» را شنیده بودم، مشتاقانه نزدیک‌تر رفتم، تقریباً جایگاه خودم را به عنوان مصاحبه‌کننده فراموش کردم.

***

لانگ داستان خود را اینگونه آغاز کرد: «من فرزند سرزمین مادری‌ام، تای سان، هستم و همیشه این باور را در قلبم داشته‌ام.»

پدرم سربازی در لشکر سوم ستاره طلایی بود که در سپتامبر ۱۹۶۵ در هوای آن تأسیس شد. پدرم تعریف می‌کرد که لشکر ستاره طلایی در زمانی متولد شد که مردم و سربازان بین دین با ده‌ها هزار سرباز آمریکایی، ویتنام جنوبی و نیروهای متفقین روبرو بودند. از آن زمان به بعد، این لشکر به منبع ایمان، حمایت و تشویق عظیمی تبدیل شد که به طور جدایی‌ناپذیری با میدان نبرد بین دین پیوند خورده بود. پس از تأسیس، به لشکر ستاره طلایی و واحدهای وابسته به آن دستور داده شد که به تدریج به منطقه عملیاتی منتقل شوند. از وین تان، با عبور از گذرگاه بو بو از بین خه، به واحد پدرم مأموریت مخفی استقرار در این روستای جیوت جیوت داده شد.

از اواخر سپتامبر تا پایان دسامبر ۱۹۶۵، هواپیماهای دشمن به طور مداوم دره نزدیک روستا را بمباران می‌کردند و آسمان را پر از دود و آتش می‌کردند. یک روز صبح، دشمن با احساس حرکت از سمت ما، ده‌ها هواپیما را برای پرتاب بمب به دره فرستاد. قبل از اینکه بمباران متوقف شود، دسته‌های هلیکوپترهای مسلح به سمت ما حمله کردند و بی‌وقفه راکت و مسلسل را به سمت بوته‌ها و تپه‌های خاکی باقی‌مانده در مناطقی که دشمن در حال آماده شدن برای پیاده کردن نیروها بود، شلیک کردند. در آن نبرد، پدرم به شدت زخمی شد؛ او به لطف حمایت و کمک مردم روستای گیت گیت زنده ماند.

در این لحظه، او با محبت به دین هونگ پیر نگاه کرد، در حالی که بچه‌ها هنوز در حیاط مدرسه بازی می‌کردند و باد سرد گزنده‌ای همچنان می‌وزید.

«آن زمان، من یک چریک جوان محلی بودم. آن روز، رفیق کوانگ را در دامنه کوه پیدا کردم، نفسش بند آمده بود. بعد از اینکه به او کمک کردم تا به پناهگاه برگردد، دیدم که خون زیادی از معده‌اش می‌آید، بنابراین با عجله به خانه رفتم تا یک بطری شراب از محراب و یک تور عروسی بردارم. برای شستن زخم به پناهگاه دویدم و تور را پاره کردم تا زخم کوانگ را پانسمان کنم. در آن زمان، به دلیل خونریزی زیاد، کوانگ غش کرد. من به سرعت او را روی برانکارد گذاشتم و با کمک روستاییان، او را برای درمان اورژانسی به بیمارستان بردم.» پیرمرد دین هونگ با چشمانی پر از غم عمیق، تعریف کرد. «هنگامی که رفیق کوانگ را به بیمارستان می‌بردم، خانه‌ام مورد اصابت بمب قرار گرفت. وقتی به خانه برگشتم، همسر و پسرم روی زمین افتاده بودند...»

پس از سکوتی طولانی، لانگ ادامه داد:

- سلامتی پدرم به تدریج بهبود یافت، اما زخم‌هایش شدید بود و مجبور شد مدت زیادی در خانه پیرزن دین هونگ بماند تا بهبود یابد. مادربزرگم فقیر بود، اما همیشه هر غذای خوشمزه‌ای را که می‌توانست از جنگل و نهرها پیدا کند، برای سیر کردن پدرم ذخیره می‌کرد. اگر پیرزن دین هونگ و روستاییان گیوت گیوت نبودند، پدرم فرصتی برای زنده ماندن، کار کردن نداشت و من امروز نبودم. پدرم همیشه به من یادآوری می‌کرد که سرزمینی را که در خطرناک‌ترین دوران زندگی‌اش به او پناه داده بود، به یاد داشته باشم، سپاسگزار باشم و دوست داشته باشم. هیچ چیز بهتر از حمایت و کمک به توسعه و پیشرفت میهنمان نیست. این آخرین آرزوی پدرم بود!

- بابا لنگ دراز، به پیراهن هایی که دفعه قبل برای ما خریدی نگاه کن، قشنگ نیستن؟

وای تونگ کوچولو یتیم شده بود، پدر و مادرش را از دست داده بود و از سنین پایین با مادربزرگ مادری‌اش زندگی می‌کرد. لانگ او را مثل دختر خودش دوست داشت. از صبح تا حالا، هنگام بازی در حیاط مدرسه، حواسش به پدر مهربانش بود، اما چون می‌دانست پدرش سرش شلوغ است، حالا فقط برای خودنمایی به او آمده بود.

***

زمان مثل یک چشم به هم زدن می‌گذرد. ​​انگار همین دیروز بود، اما یک سال دیگر تقریباً تمام شد. در آستانه سال نو، می‌خواهم یک تصمیم مهم را با شما در میان بگذارم: در تعطیلات عید تت، تمام خانواده را برای جشن گرفتن به تی سون می‌برم.

به محض اینکه پیر دین هونگ سخنان لانگ را شنید، چشمانش برق زد و با خوشحالی و بدون هیچ کلامی دست او را فشرد.

«پدرم فوت کرده است. همسرم که اصالتاً اهل سایگون بود، می‌خواست به جنوب برود تا بهار را در آفتاب گرم جشن بگیرد، در حالی که بچه‌ها می‌خواستند به خارج از کشور سفر کنند . اما در نهایت، تمام خانواده به حرف مادرم گوش دادند و تصمیم گرفتند به تای سان، به بین دین، برگردند تا زیارتی برای سرزمین پادشاه، به جایی که پدرم یک بار دیگر در آن متولد شده بود، انجام دهند...» لانگ با لحنی جدی صدایش را پایین آورد، انگار که برای چیزی مقدس دعا می‌کرد.

لانگ به آرامی دست پیرزن دین هوئونگ را گرفت، از جایش بلند شد و چشمانش را به حیاط وسیع مدرسه دوخت.

- من فرزندانم را به بازدید از موزه کوانگ ترونگ خواهم برد، در معبدی که به سه قهرمان تای سون و مقامات کشوری و لشکری ​​آنها اختصاص داده شده است، بخور خواهم داد... تا روزهای آغازین قیام پرطنین تای سون و پیروزی‌های باشکوه آن مرد عادی قهرمان که در نبردهای بی‌شماری پیروز شد را بهتر درک کنند. مهمتر از همه، فرزندانم می‌توانند مکانی را که پدربزرگشان در آن جنگید، دوباره بازدید کنند، مکانی که افرادی با تحصیلات محدود، اما با وفاداری تزلزل‌ناپذیر و تمایل به فداکاری، همه به خاطر صلح و رفاه برای میهن خود، در آن زندگی می‌کردند.

لانگ از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید. از حیاط مدرسه که به بیرون نگاه می‌کردیم، زمین و آسمان به طرز نامحسوسی در حال تغییر بودند و واضح‌ترین صدا، صدای خش‌خش ملایم شاخه‌های جوانی بود که از دل خاک بیرون می‌زدند. روستای گیت گیت که زمانی بسیار پر جنب و جوش بود، اکنون به لطف توجه حزب، دولت و افرادی مانند لانگ که عاشق وطن خود هستند و گذشته را گرامی می‌دارند، مرفه‌تر از قبل شده بود.



منبع: https://baobinhdinh.vn/viewer.aspx?macm=18&macmp=20&mabb=300520

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
خواندن متون مقدس بودایی

خواندن متون مقدس بودایی

شادی ساده

شادی ساده

شادی در ارتفاعات

شادی در ارتفاعات