Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

به یاد روزهای کودکی که در میان کاه و یونجه محصور شده بودند.

TP - عطرهایی وجود دارند که حتی با یک استشمام زودگذر، برای بردن انسان به دوران گذشته کافی هستند. برای من، بوی کاه تازه پس از برداشت محصول، عطر خاکی و تند آفتاب، خاک و روزهای کودکی فقیرانه اما پر از خنده‌ام در روستاهای شمال ویتنام است.

Báo Tiền PhongBáo Tiền Phong30/05/2026

امروزه، با سفر در بسیاری از مناطق روستایی، به ندرت می‌توان همان توده‌های سر به فلک کشیده کاه طلایی را که مانند گذشته در متراژهای بالا چیده شده‌اند، دید. دستگاه‌های بسته‌بندی کاه به تدریج جایگزین دست‌هایی شده‌اند که قبلاً کاه را حمل می‌کردند و اکنون مزارع کمتر پر از کودکان پابرهنه است که در طول تابستان به این سو و آن سو می‌دویدند. اما در خاطرات نسل ما (متولدین دهه 1970)، آن توده‌های کاه چیزی بیش از بقایای پس از برداشت محصول بودند. آنها یک "قلمرو پادشاهی کودکی" کامل بودند، مکانی که شادی‌های ساده بی‌شماری از روزهای آفتابی تابستان را در خود جای داده بود.

در آن زمان، پس از هر برداشت، هر حیاط پر از کاه می‌شد. کاه‌ها به صورت تپه‌های بزرگی جمع می‌شدند که تقریباً تا سقف می‌رسیدند. بزرگسالان کاه را برای پخت و پز، خواب گاوها، سرپناه از باران و باد یا برای زمستان سخت نگه می‌داشتند. با این حال، برای ما بچه‌ها، آنجا جذاب‌ترین مکان در تمام تابستان بود.

با فرا رسیدن عصر، وقتی خورشید شروع به ملایم شدن کرد و مزارع هنوز عطر برنج تازه درو شده را داشتند، بچه‌های روستا با هیجان یکدیگر را صدا می‌زدند و در حیاط جمع می‌شدند. همه آنها پابرهنه بودند، لباس‌هایشان پر از گرد و غبار و کثیفی بود، موهایشان که در اثر آفتاب سفید شده بود، به رنگ طلایی درآمده بود. نه تلفنی وجود داشت، نه بازی‌های ویدیویی، نه نیازی به زمین‌های بازی مدرن؛ فقط یک توده بزرگ کاه کافی بود تا تمام بعدازظهر را با خنده پر کند.

آشناترین بازی هنوز قایم‌باشک است. بعد از یک بازی داغ سنگ-کاغذ-قیچی، بازنده صورتش را در توده‌ای از کاه فرو می‌کند، چشمانش را با دستانش می‌گیرد و با صدای بلند می‌شمارد: «یک... دو... سه... چهار...».

در همین حال، همه آنها پراکنده شدند و فرار کردند. برخی به سرعت به بالای انبار کاه رفتند و دراز کشیدند و خود را به آن نزدیک کردند تا از دیده شدن جلوگیری کنند. برخی دیگر با زیرکی به وسط انبار کاه رفتند، جایی که بزرگسالان به مرور زمان کاه را برداشته بودند و فضاهای کوچک و غار مانندی ایجاد کرده بودند. داخل آن تاریک، خنک و بوی تند کاه خشک شده در آفتاب می‌داد. همچنین برخی "متخصصان" جسورتر وجود داشتند که به سمت جوی می‌دویدند، پشت درختان موز پنهان می‌شدند یا در انتهای باغ پشت توده‌ای از کاه بی‌حرکت دراز می‌کشیدند.

چیزی که بیشتر از همه به یاد دارم، حس پنهان شدن در اعماق یک انبار کاه و کاملاً بی‌حرکت دراز کشیدن است. همه جا تاریک بود و فقط چند پرتو کوچک نور خورشید مانند غبار طلایی چرخان از میان کاه‌ها عبور می‌کرد. بیرون، صدای قدم‌های در حال دویدن، فریادها و خنده‌های فروخورده‌ای که شانه‌هایم را می‌لرزاند، می‌آمد. هر بار که صدای نزدیک شدن کسی را می‌شنیدم، قلبم به تپش می‌افتاد. گاهی اوقات، آنقدر خوب پنهان می‌شدیم که فرد جستجوگر نمی‌توانست ما را پیدا کند و با ناامیدی، وسط حیاط می‌ایستاد، دست به کمر، فریاد می‌زد: «می‌دانم شما بچه‌ها در انبار کاه پنهان شده‌اید!»

همه سعی می‌کردند جلوی خنده‌شان را بگیرند، اما بالاخره نتوانستند بیشتر از این جلوی خنده‌شان را بگیرند و زدند زیر خنده. غافلگیر شدند و تمام گروه در حیاط آفتاب‌گیر به هر طرف پراکنده شدند.

آن بعدازظهرهای تابستانی در روستا بی‌پایان به نظر می‌رسید. خنده‌ی کودکان با آوای پرندگان در بیشه‌ی بامبو، جرنگ جرنگ گاوهایی که به آغل‌هایشان بازمی‌گشتند و خش‌خش بادی که از میان کاه تازه درو شده می‌وزید، در هم می‌آمیخت. در دوردست، خورشید سرخ آتشین به آرامی در پشت مزارع فرو می‌رفت و تمام روستا را در نوری ملایم و طلایی-عسلی غرق می‌کرد که هم جذاب و هم دلچسب بود.

دوران کودکی ما در میان چنین چیزهای ساده‌ای گذشت. انبار کاه فقط جایی برای بازی نبود، بلکه بخشی از خاطرات ما از آن سال‌های فقیرانه اما گرم و سرشار از عشق خانوادگی بود.

آن زمان، هوا در زادگاه من خیلی سرد بود. هر زمستان، باد شمال از میان مزارع متروک می‌وزید، از میان دیوارهای خاکی نفوذ می‌کرد و ما را تا مغز استخوان سرد می‌کرد. خانواده ما فقیر بود و پتوی گرم بسیار کمیاب بود. بسیاری از شب‌ها، من و خواهر و برادرهایم مجبور بودیم زیر یک پتوی نازک و فرسوده به هم بچسبیم.

هر بار که هوا سردتر می‌شد، پدرم بی‌سروصدا به حیاط خلوت می‌رفت و خشک‌ترین و زردترین دسته‌های کاه را انتخاب می‌کرد و به داخل می‌آورد. او کاه‌ها را به صورت یک بستر بزرگ می‌بافت و آن را به طور متراکم روی سکوی چوبی یا کف خاکی پهن می‌کرد. سپس آن را با یک حصیر قدیمی می‌پوشاند تا من و خواهر و برادرهایم روی آن بخوابیم.

با کمال تعجب، آن کاه روستایی مرا خیلی خوب گرم نگه داشت. خزیدن در بستر کاه، پشتم را نرم و گرم می‌کرد. بوی کاه خشک با بوی دود چوب، بوی خاکی حومه شهر و صدای خش خش چوب سوخته در هم می‌آمیخت و باعث می‌شد سرمای زمستان خیلی کمتر به نظر برسد.

۳.jpg

حالا که به گذشته نگاه می‌کنم، متوجه می‌شوم که دوران کودکی نسل ما، اگرچه از نظر مادی کمبود داشت، اما خاطرات فوق‌العاده‌ای داشت. ما اسباب‌بازی‌های گران‌قیمت، تهویه مطبوع یا تلفن‌های هوشمند نداشتیم، اما مزارعی برای دویدن در آنها داشتیم، بعدازظهرها را آنقدر پرسه می‌زدیم تا زمان را فراموش کنیم، و دوران کودکی‌ای که واقعاً با طبیعت، زمین و مهربانی انسان مرتبط بود.

با گذشت سال‌ها، آنچه عمیقاً در ذهن باقی می‌ماند، گاهی اوقات نه رفتارهای باشکوه، بلکه عطر کاه تازه پس از برداشت محصول، خنده‌ای که از انبار کاه خنک و تاریک طنین‌انداز می‌شود و دستان پینه بسته پدری است که در سکوت لانه‌ای کاهی می‌بافد تا فرزندش را در یک شب زمستانی فقیرانه از سرما محافظت کند.

حالا، هر وقت اتفاقی از آنجا رد می‌شوم و مردم را می‌بینم که بعد از برداشت محصول کاه می‌سوزانند، و بوی دودی که اواخر بعدازظهر بلند می‌شود را حس می‌کنم، دلم فرو می‌ریزد. خاطرات سال‌ها پیش زنده می‌شوند - آن بعدازظهرهای آفتابی تابستان، آن بازی‌های به ظاهر معمولی کودکانه که تبدیل به یکی از زیباترین بخش‌های زندگی شدند.

آن توده کوچک کاه در آن زمان سرانجام برای پر کردن قلمرو کاملی از خاطرات گرامی کافی شد.

منبع: https://tienphong.vn/nho-tuoi-tho-ben-rom-ra-post1847435.tpo


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
گریه نوزاد تازه متولد شده

گریه نوزاد تازه متولد شده

با آرامش قدم بزنید

با آرامش قدم بزنید

طولانی شدن

طولانی شدن