Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

کمتر مال خودت باش، شادتر باش.

مینیمالیسم یک سبک زندگی است که بر حذف دارایی‌ها و عناصر زائد تمرکز دارد تا جایی برای ارزش‌های واقعاً مهم باز شود.

Báo Pháp Luật Việt NamBáo Pháp Luật Việt Nam18/05/2026

این راهی برای رهایی از وابستگی به مادیات است که آرامش خاطر و زندگی آزادتر و شادتری را به ارمغان می‌آورد. اما برای چنین زندگی کردنی، به شجاعت و توانایی رها کردن نیاز است.

کمتر مال خودت باش، شادتر باش.

۱. شجاعت

شخصیت واقعی با جسارت در تفکر، جسارت در عمل، استقلال داشتن و مسئولیت‌پذیری در قبال انتخاب‌های خود نشان داده می‌شود - وقتی خوب عمل می‌کنید مغرور نشوید و وقتی خوب عمل نمی‌کنید دیگران را سرزنش نکنید.

وقتی متفاوت از اکثریت زندگی می‌کنید، مطمئناً توجه دیگران را جلب خواهید کرد، بازخورد دریافت خواهید کرد و حتی مورد انتقاد قرار خواهید گرفت. بنابراین، باید قدرت درونی کافی برای ادامه دادن داشته باشید. چه موفق شوید چه نشوید، حداقل تا حدی به فرد بهتری تبدیل شده‌اید.

مردم نباید «بر اساس نظرات» دیگران زندگی کنند. هرچه از چنین فشارهایی آزادتر باشید، قلبتان سبک‌تر خواهد شد. با این حال، لازم است بین قدرت شخصیت و لجاجت، بین استواری و لجاجت نیز تمایز قائل شوید.

یادم می‌آید وقتی کوچک بودم، به جای یک مدرسه تخصصی در شهر، ترجیح دادم در یک مدرسه روستایی تازه تأسیس درس بخوانم. در آن زمان، خیلی‌ها برایم متاسف بودند چون نمرات فارغ‌التحصیلی‌ام خیلی بالا بود، بیشتر از حد کافی برای ورود به رشته تخصصی ادبیات که می‌خواستم.

اما در عوض، می‌توانستم نزدیک خانه درس بخوانم و می‌توانستم هر روز به خانه بروم و مادرم را ببینم. نیمی از روز درس می‌خواندم و نیم دیگر را صرف مراقبت از گاوها و شخم زدن مزارع برای کمک به خانواده می‌کردم. وقتی نزدیک عزیزانم بودم، تحمل شادی‌ها و غم‌های کودکی آسان‌تر بود.

وقتی تصمیم گرفتم در رشته آموزش و پرورش تحصیل کنم، از خیلی‌ها چیزهایی مثل این شنیدم: «فقط کسانی که چاره دیگری ندارند، وارد آموزش و پرورش می‌شوند.» اما من آموزش و پرورش را صرفاً به این دلیل انتخاب کردم که معلم بودن را دوست دارم، به اشتراک گذاشتن را دوست دارم و عاشق حرفه معلمی هستم. و همچنین به این دلیل که خانواده‌ام فقیر هستند؛ اگر رشته‌های دیگری را می‌خواندم، مادرم دوران سخت‌تری را سپری می‌کرد. من هرگز در مورد این انتخاب شک نداشتم.

معمولاً این باور وجود دارد که درس خواندن برای معلمی منجر به یک زندگی ثابت، انتظار برای زندگی با حقوق بازنشستگی و اغلب فقر می‌شود. من سعی ندارم خلاف این را ثابت کنم. من صرفاً به عنوان یک استثنا در برابر این طرز فکرهای ریشه‌دار زندگی می‌کنم.

من در رشته‌ی آموزش و پرورش تحصیل کردم، معلم شدم، اما همچنین به عنوان روانشناس، مربی مهارت‌ها، نویسنده، گلفروش، در صنعت گردشگری ، فروشنده کار کردم و با ایستگاه‌های رادیویی و تلویزیونی همکاری داشتم...

درآمد حاصل از تدریس هرگز «منبع اصلی درآمد» من نبوده است، اما تدریس همیشه «عرصه اصلی» من برای رشد، مشارکت و آوردن تجربیات زندگی در هر درس بوده است. معلمی که فقط تئوری دارد و معلمی که تجربه عملی دارد، بسیار متفاوت هستند.

من اغلب به دانش‌آموزانم می‌گویم: «من از ابتدا فروتن بودم، بدون ظاهر خوب یا ارتباطات... با این حال توانستم مدرس، متخصص، مدیر شوم و جایگاه خاصی در جامعه داشته باشم. پس شما می‌توانید حتی بهتر عمل کنید

افکار من کاملاً پیچیده هستند، اما سبک زندگی و شیوه‌ی صحبت کردن من، به گفته‌ی بسیاری، کاملاً ساده است. و در واقع، پایبندی به سادگی نیز نوعی قدرت شخصیت است.

۲. رها کردن

خیلی بودایی به نظر می‌رسد، اما در زندگی، هر چه را که می‌توانی به دست آوری، می‌توانی رهایش کنی - این یک حقیقت بسیار کاربردی است. برای به دست آوردن چیزی جدید، گاهی اوقات باید چیزی قدیمی را که به آن چسبیده‌ای، رها کنی.

اگر روزی کسی را دیدید که شغلش را ترک می‌کند، رابطه‌ای را ترک می‌کند یا از چیزی دست می‌کشد، مطمئناً دلایل اساسی وجود دارد. و سپس آنها به دنبال چیز جدیدی خواهند بود، به امید آینده‌ای روشن‌تر و بهتر.

من همیشه آدم همه‌کاره‌ای بوده‌ام. در مدرسه، دوست داشتم همه کارها را در پروژه‌های گروهی انجام دهم. به علاوه، بیش از حد انعطاف‌پذیر، مستعد شک و تردید بودم و همیشه فکر می‌کردم: «فقط من می‌توانم این کار را به خوبی انجام دهم.» از هر ده نفر، نه نفر اینگونه رنج می‌برند. بدترین قسمت این است که آنها حتی خودشان را با این فکر تسلی می‌دهند: «من با میل و رغبت رنج کشیدن را انتخاب می‌کنم.»

بعداً، شروع به تقسیم وظایف کردم، به همکارانم اعتماد کردم، کارهای بیشتری را به آنها واگذار کردم و به آنها استقلال بیشتری دادم، همراه با دستورالعمل‌های واضح. تنها در آن زمان بود که واقعاً احساس آزادی بیشتری کردم، با استرس کمتر و استرس کمتر.

قبلاً خیلی «از دور انداختن چیزها اکراه داشتم». حتی یک کش را هم نگه می‌داشتم، تحمل دور انداختن یک دفترچه یادداشت قدیمی دبستان را نداشتم، و کتاب‌های درسی کپی‌شده قفسه‌های کتاب‌هایم را پر کرده بودند. خیلی از چیزهایی که دیگر به ندرت از آنها استفاده می‌کردم، همان‌جا می‌نشستند و هر بار که اسباب‌کشی می‌کردم، وقت و انرژی‌ام را برای مرتب کردن و جابه‌جایی‌شان تلف می‌کردم.

در مقطعی، من بیش از ۴۰۰۰ کتاب در زمینه روانشناسی و آموزش داشتم که بیشتر آنها را پس از شروع به کار و کسب درآمد پایدار خریداری کرده بودم. قبل از سال ۲۰۱۸، ماه‌هایی بود که بیش از ۱۵ میلیون دانگ ویتنام فقط برای کتاب خرج می‌کردم، انگار که می‌خواستم جبران دوران دانشجویی‌ام را بکنم، زمانی که فقط می‌توانستم رویای داشتن آنها را داشته باشم.

بعد از همه‌گیری کووید-۱۹، شروع به تغییر کردم. مینیمالیست‌تر شدم. فقط کتاب‌هایی را می‌خریدم که واقعاً به آنها نیاز داشتم و فقط آن‌هایی را که واقعاً برای کار استفاده می‌کردم، نگه می‌داشتم. بقیه را می‌فروختم، هدیه می‌دادم، اهدا می‌کردم یا دور می‌ریختم. در نتیجه، وقتی حرفه معلمی را رها کردم تا به لام دونگ برگردم، فقط حدود ۲۵۰۰ کتاب برایم باقی مانده بود - که برای من یک «معجزه» بود.

شاید در آینده، تعداد کتاب‌ها را به حدود ۱۰۰۰ کتاب کاهش دهم تا اگر دوباره مجبور به سفر شدم، قلبم سبک‌تر شود.

۳. عشق بدون حس مالکیت

انواع مختلفی از عشق وجود دارد، از جمله عشق مالکانه. بسیاری از مردم، با دیدن زندگی انفرادی یا سکوت فیس‌بوک من، اغلب فرض می‌کنند که من حتماً «به روشن‌بینی رسیده‌ام» و هرگز عاشق نبوده‌ام.

در واقع، اینطور نیست. من هم احساسات خیلی معمولی دارم. و وقتی عاشق کسی می‌شوم، معمولاً مدت زیادی او را دوست دارم. مگر اینکه او برود، من به ندرت پیش می‌آید که برای رها کردنش پیش‌قدم شوم.

برای من، عشق فقط یک احساس زودگذر نیست. با محو شدن شادی یا هیجان، عشق پایان نمی‌یابد. عشقی که صرفاً بر اساس احساسات باشد، بسیار آسیب‌پذیر است.

بسیاری از بزرگسالان این را درک می‌کنند: آنها به خاطر عشق دور هم جمع می‌شوند، به خاطر حس وظیفه در کنار هم می‌مانند؛ آنها از روی مسئولیت با هم زندگی می‌کنند و از طریق خاطرات، یکدیگر را گرامی می‌دارند و حفظ می‌کنند.

من زمانی ده سال عاشق کسی بودم و این عشق همچنان پابرجا مانده است. با اینکه دیگر با هم نیستیم، هنوز هم برایش ارزش قائلم. ملاقات دوباره با او هنوز همان حس و حال روزهای اول را دارد.

شش سال، دوازده سال، چهارده سال... این‌ها دوره‌های زمانی کافی برای اثبات ارزش برخی از روابط خاص در زندگی من هستند.

در نهایت، چیزی که بیش از همه برایم ارزشمند است این است که ما هنوز به یکدیگر «فضا» می‌دهیم تا رشد کنیم و طبق باورهای خودمان زندگی کنیم. این یک نعمت است.

دارم کم‌کم ایده‌ی عشق ورزیدن بدون حس مالکیت رو عادی می‌کنم. مثل این می‌مونه که یه گل زیبا ببینی؛ لازم نیست حتماً بچینیش. یا یه خونه‌ی زیبا ببینی؛ لازم نیست حتماً مالکش باشی.

هر اتفاقی به دلیلی رخ می‌دهد.

زمان همچنان می‌گذرد و من همچنان یاد می‌گیرم که هر روز ساده‌تر زندگی کنم؛ کمتر به شهرت، مقام، پول، خانه و حتی قلب مردم وابسته باشم. زیرا این فقط یک سبک زندگی نیست، بلکه مسیری برای رهایی خودم نیز هست.

نگذارید شادی در دام افراط و تفریط در امور مادی و معنوی گرفتار شود.

منبع: https://baophapluat.vn/so-huu-it-di-hanh-phuc-nhieu-hon.html


برچسب: خوشحالعشق

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
آرامش بر شانه‌های مادرم

آرامش بر شانه‌های مادرم

عکس مادر و نوزاد

عکس مادر و نوزاد

وطن در قلب من

وطن در قلب من