Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

وقتی به خانه برمی‌گردید، تت (سال نو ویتنامی) است!

یک روز عصرِ آخر سال به خانه برگشتم. اتوبوس شلوغ مرا در ورودی کوچه پیاده کرد، جایی که مسیری کوچک و پر از درخت به خانه‌ای چوبی منتهی می‌شد که با گذشت زمان محو می‌شد. مدت زیادی بی‌صدا ایستادم، مثل غریبه‌ای در جایی که هرگز به آن تعلق نداشتم، هم امیدوار و هم عصبی.

Báo Thanh HóaBáo Thanh Hóa22/02/2026

وقتی به خانه برمی‌گردید، تت (سال نو ویتنامی) است!

تصویرسازی: BH

خانه پابرجا ماند. نه بلند، نه پهن، اما به استواری مردی که آن را ساخت. کاشی‌های سقف پوشیده از خزه پس از فصل‌های بی‌شمار باران و آفتاب تیره شده بودند. تیرهای چوبی تیره و فرسوده، اگرچه قدیمی بودند، کج نبودند، اما باستانی و باوقار به نظر می‌رسیدند. جلوی خانه، پدرم هنوز چند ردیف گل همیشه بهار کاشته بود، درست مثل همیشه. او این عادت ریشه‌دار را از زمان کودکی من حفظ کرده بود. او آنها را نه به دلایل اقتصادی ، بلکه برای زیباسازی تعطیلات سنتی تت کاشته بود. و مهمتر از آن، به این دلیل که مادرم، در طول زندگی‌اش، گل همیشه بهار را خیلی دوست داشت. اما امسال، هوا به نظر خیلی سرد است، زیرا تازه بیستم ماه دوازدهم قمری است و باغ از قبل پر از گل‌های شکوفا شده است. دست دراز کردم و به آرامی هر جوانه بزرگ، گرد و خوشبو را لمس کردم، قلبم از احساسی مبهم سنگین شده بود...

نگذاشتم افکارم بر من غلبه کنند، با عجله وارد خانه شدم. قبل از اینکه بتوانم در بزنم، پدرم بیرون آمد. او خیلی بیشتر از آنچه تصور می‌کردم پیر شده بود؛ لاغر و نحیف، موهایش سفید، پوستش چروکیده و چشمانش با خطوط عمیق پنجه کلاغی پوشیده شده بود. اما قامتش هنوز قوی، قدم‌هایش استوار و دستان پینه بسته‌اش فوق‌العاده قدرتمند بودند. طوری به من نگاه می‌کرد که انگار رویایی بودم که تازه برگشته بود. چشمان پیرش گشاد شد و صدایش لرزید وقتی جمله‌ای کوتاه اما پر جنب و جوش گفت: «برگشتی، فرزندم؟» سرم را پایین انداختم، جرات نداشتم به چشمانش نگاه کنم. تمام کلماتی که قصد داشتم بگویم ناگهان ناپدید شدند. عذرخواهی‌هایی که آماده کرده بودم، ناشیانه و زائد به نظر می‌رسیدند. دستش را دور شانه‌ام انداخت. دست لاغرش خیلی گرم بود. ناگهان متوجه شدم که احتمالاً در تمام این سال‌ها، او اینجا ایستاده و منتظر این لحظه بوده است. و بنابراین، همدیگر را در آغوش گرفتیم و گریه کردیم. او از من نپرسید کجا بوده‌ام، چه کار می‌کردم یا چرا به دیدنش نیامده‌ام، اما خاطره‌ی آن سفر ذهنم را مشغول کرده بود.

آن روز، من روستای کوچکم را به خاطر هیچ آرزوی بزرگی ترک نکردم. من به خاطر بدهی آنجا را ترک کردم. مادرم سکته کرد و سال‌ها در بستر بیماری بود. خانواده ما فقیر بودند؛ به جز خانه چوبی که پدرم با دستان نجارش ساخته بود، هیچ دارایی دیگری نداشتیم. هر پنی برای دارو، هر بستری در بیمارستان، هر کاسه فرنی برنج باید با پول قرض گرفته شده از همه جا خریداری می‌شد. پدرم با هر دوره بیماری مادرم لاغرتر می‌شد. من خودم را به کار انداختم، به امید فرار از بدهی، اما هر چه بیشتر کار می‌کردم، بیشتر در آن فرو می‌رفتم. بدهی روی بدهی تلنبار می‌شد. صدها میلیون دونگ بدهی به شدت بر سینه و شانه‌هایم سنگینی می‌کرد. مادرم در یک شب بارانی در آغوشم درگذشت. بلافاصله پس از دفن، فقط فرصت داشتم یک عود برایش روشن کنم و سپس به دل شب فرار کنم. این بزدلی نبود، بلکه ترس از متهم کردن پدرم بود، از تنها خانه‌ای که می‌توانست دوران پیری‌اش را در آن بگذراند.

در آن سال‌های دور از خانه، بدون خانواده یا پدر پیرم در کنارم، مجبور بودم همه چیز را از صفر شروع کنم. خودم را وقف کار کردم، با صرفه‌جویی زندگی کردم و از لذت‌های غیرضروری اجتناب کردم تا فقط برای پس‌انداز پول به خانه بفرستم و بدهی‌هایم را پرداخت کنم. هر تعطیلات تت، در حالی که در اتاق اجاره‌ای‌ام دراز کشیده بودم، دلم برای خانه، پدر و مادر مرحومم تنگ می‌شد. گل‌های همیشه بهار معطر که شکوفه می‌دادند و درخت زردآلوی بزرگ و جوانه‌زده‌ای که کنار ایوان بود را به یاد می‌آوردم. سپس به غذاهای ساده برای سه نفر فکر کردم. به سرفه‌های خشک مادرم هر شب فکر کردم، به صدای خش‌خش جاروی بامبوی پدرم که صبح زود حیاط را جارو می‌کرد... اینها نه تنها خاطرات، بلکه انگیزه‌هایی برای من بودند تا قوی‌تر شوم و سخت‌تر کار کنم. خوشبختانه، سالم بودم و شغل ثابتی داشتم و در نهایت تقریباً تمام بدهی‌هایم را پرداخت کردم. اما بدهی فقط مربوط به پول نیست. بدهی‌هایی وجود دارند که هر چه بیشتر طول بکشند، بازپرداخت آنها غیرممکن می‌شود: بدهی به والدینم.

شامی که با پدرم در راه خانه برای عید تت خوردم، مثل همیشه ساده بود. اما اوه، به طرز شگفت‌آوری خوشمزه و خوش‌طعم بود. فقط سبزیجات باغ بود، اما طعم یک ضیافت را داشت. پدرم هر تکه را با قاشق برایم می‌چشید و در حالی که مرا تماشا می‌کرد، می‌خورد، انگار می‌ترسید که در هوا ناپدید شوم. وقتی از سال‌های سختم، از شب‌های بی‌خوابی و نگرانی در مورد بدهی برایش تعریف کردم، فقط در سکوت گوش داد. بدون سرزنش. بدون آه. آن سکوت بیشتر از هر انتقادی مرا آزار داد.

با فرا رسیدن شب، نسیم ملایمی از میان گل‌های همیشه بهارِ در حالِ تاب خوردن در جلوی خانه می‌پیچید و رایحه‌ای دلپذیر و آرامش‌بخش را به همراه داشت: رایحه‌ی جشن سنتی تت، عطر تجدید دیدار و آرامش. پدر روی ایوان نشسته بود و چند فنجان از «چای ترش» خود را می‌نوشید، چشمانش به دوردست‌ها خیره شده بود، گویی خاطرات را به یاد می‌آورد. من کنارش نشسته بودم و به جیک‌جیک حشرات، کند شدن زمان و زمزمه‌های قلبش گوش می‌دادم. ناگهان، رو به من کرد، صدایش از شدت احساسات خفه شده بود: «در خانه بمان، فرزندم! من دیگر پیر شده‌ام، دیگر زمان زیادی برای زندگی ندارم! فقط با تو اینجا می‌توانم این خانه واقعاً تت را داشته باشد!» برای اولین بار پس از سال‌ها، فهمیدم که آنچه پدر آرزویش را داشت هرگز پول یا موفقیت نبود. او فقط مرا اینجا می‌خواست، در این خانه‌ی چوبی با سقف کاشی‌کاری شده، احاطه شده با گل‌های همیشه بهار و بعدازظهرهای آرام.

بیرون، تت (سال نو ویتنامی) نزدیک می‌شود. می‌توانم حال و هوای جشن را از میان ترافیک شلوغ، چراغ‌های رنگارنگ خیابان، بوی عود که با نسیم همراه است، صدای دور زنگ‌های معابد و شادی کارگرانی که با اتوبوس‌های شبانه به خانه برمی‌گردند، حس کنم. در سرمای گزنده شب، شعله‌ای گرم در قلبم شعله‌ور می‌شود: شعله عشق مقدس پدرانه. کوچک، شکننده، اما به اندازه‌ای که یک پدر پیر را گرم کند، و به اندازه‌ای که من بتوانم بزرگترین بدهی زندگی‌ام را بپردازم: بدهی کودک بودن.

مقاله از دانگ ترونگ تان (نویسنده)

منبع: https://baothanhhoa.vn/con-ve-nha-co-tet-278366.htm


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
شادی یک کودک

شادی یک کودک

صفحاتی از دوران کودکی زیر سایه درختان تاریخی

صفحاتی از دوران کودکی زیر سایه درختان تاریخی

مقبره هوشی مین و دانشجویان

مقبره هوشی مین و دانشجویان