|
در واقع، این فقط یک عادت برای سالهای زیادی بوده است. چون آقای موی تنها زندگی میکند. اقوامش در مناطق دورافتاده زندگی میکنند؛ در گذشته، مردم گهگاه به دیدنشان میآمدند، اما بعد این دیدارها کمتر شد. تقریباً ده سال است که هیچکس در حال رفت و آمد دیده نشده است.
روستاییان میگویند که در جوانی، او یک مبارز مقاومت بود و چندین بار با مرگ روبرو شد. یک بار، وقتی تیر خورد، دندانهایش را به هم فشرد و گلوله را با خنجری که همراه داشت بیرون کشید. در نبردی دیگر، یکی از رفقایش در حالی که او را از گلولهها محافظت میکرد، در کنارش افتاد. او در کنار دوستش دراز کشیده بود و منتظر سپیده دم بود تا بتوانند او را برای دفن به واحدش برگردانند.
پس از خدمت سربازی، او به سرزمینی که والدینش برایش به ارث گذاشته بودند، بازگشت. او از زندگی آرامی در روستا لذت میبرد، دامداری میکرد و در باغ کوچک چند صد متری خود محصولات کشاورزی میپروراند. او هرگز ازدواج نکرد، اگرچه بسیاری از دختران روستایی مجذوب او شده بودند و مجذوب طبیعت آرام و سختکوشش شده بودند.
وقتی در این مورد از او سوال میشد، فقط لبخند مهربانی میزد و میگفت: «من همین الان هم کسی را دارم که دوستش دارم!»
سالها گذشت و مردم با دیدن موهای سفید آقای مویی و چین و چروکهای عمیق صورتش، شگفتزده شدند، اما «معشوق» او هیچجا دیده نمیشد. بسیاری از شایعات گذشته تأیید نشده باقی ماندهاند: «معشوق آقای مویی یک چریک زن بود که در نبردی کشته شد؛ او که غرق در غم و اندوه و حسرت بود، قسم خورد که تا آخر عمر مجرد بماند»؛ برخی دیگر میگفتند: «آقای مویی در نزدیکی ناحیه تناسلی خود زخمی شده است؛ او نمیخواهد هیچ زنی تا آخر عمر به خاطر او رنج بکشد...»
مهم نبود دیگران چه میگفتند، او هرگز خودش را توضیح نمیداد و زندگی ساده و بیتکلفی داشت. به نظر نمیرسید روستاییان هرگز از او شکایت، غرولند یا عصبانیتی نسبت به کسی که در مورد او قضاوت یا گمانهزنی میکرد، بشنوند. علاوه بر این، هر زمان که کسی در محله به کمک نیاز داشت، او همیشه مشتاق و مسئول بود، گویی این موضوع مربوط به خانواده خودش است. کسانی که نیت بدخواهانه داشتند، ادعا میکردند که او "عجیب و غریب"، بیمار روانی یا دیوانه است. این نشان میدهد که در زندگی، هر چقدر هم که مهربان و ملایم باشد، همیشه افرادی وجود خواهند داشت که دوست دارند و افرادی که متنفرند.
بیخیال. او همچنان مانند سایهای خاموش در میان طبیعتِ همواره در حال تغییر، زندگی میکرد. گهگاه، پیش از غروب آفتاب، در نگاه متفکرش، میشد نگاهی اجمالی به تنهاییِ آرام و ناگفتهاش انداخت.
زمانه عوض شده است؛ بسیاری از مردم روستا ثروتمند شدهاند و خانههای چند طبقه در همه جا سر بر میآورند. خانه قدیمی او که از قدمت فرسوده و فرسوده شده بود، مورد حمایت بسیاری از سوی سازمانهای مختلف قرار گرفته بود، اما او امتناع کرد. او گفت: «من تنها زندگی میکنم و با مرگ قریبالوقوع روبرو هستم. همین که هست اشکالی ندارد. خانوادههای زیادی هستند که از من بدترند و به کمک نیاز دارند. بیایید به آنها کمک کنیم!»
او با باغ کوچک و مستمری معلولیتش زندگی میکرد. با وجود فقرش، تقریباً هر خانوادهای در این روستای کوچک از او لطفی دریافت کرده بود. وقتی آشپزخانه خانم سائو فرو ریخت، او برای تعمیر آن کمک کرد. وقتی فرزند آقای تو نیمه شب تب کرد، او با دوچرخه به درمانگاه رفت تا با پزشک تماس بگیرد. وقتی سیل آمد، او از میان آب گذشت تا دو گاو را برای خانواده آقای نام نجات دهد. هر وقت از کسی که نیازمند بود باخبر میشد، با کمال میل به او دوازده عدد تخم مرغ، مقداری کاساوا، مقداری سیب زمینی شیرین یا مقداری سبزیجاتی که از باغش چیده بود، میداد.
او در خانه کوچک و سادهاش، زندگی منزوی و تنهایی را سپری میکرد، گویی فقط منتظر کسی بود که به کمکش نیاز داشته باشد، چه کار کوچک و چه کار بزرگ. هر بار، به طرز غیرمعمولی شاد و پرانرژی به نظر میرسید، گویی فرد متفاوتی است.
یک روز، او روی ایوان افتاد و سبد تخممرغهایش به حیاط پرتاب شد و خرد شد. خوشبختانه، تائو، همسایه کناریاش، در حال چیدن سبزیجات برای ناهار بود. او صدای "تق" شنید، به اطراف نگاه کرد و دید که بازوی لاغر و رگدار آقای مویی قبل از اینکه شل و ول به زمین بیفتد، تکان میخورد. تائو سریع با مادرش تماس گرفت تا او را به بیمارستان ببرد.
از آن روز به بعد، آقای موی در بستر بیماری بود. در ابتدا، چند نفر به رسم ادب به او سر میزدند و احوالش را میپرسیدند. بعضیها یک کاسه فرنی میآوردند، بعضی دیگر یک بسته رشته فرنگی یا مقداری برنج را به گوشهای از خانه میبردند. اما تنها پس از حدود پنج روز، تعداد بازدیدکنندگان به تدریج کاهش یافت.
بعضیها میگفتند: «بیچاره آقای مویی، اما ما فامیل نیستیم، بنابراین فقط میتوانیم همینقدر به او کمک کنیم!» بعضی دیگر میگفتند: «آقای مویی مرد خوبی بود، اما خانواده من کوچک است و من تمام روز کار میکنم، بنابراین وقت ندارم از او مراقبت کنم.» تعداد کمی ساکت ماندند، اما چشمانشان گویای خیلی چیزها بود: «او تنها زندگی میکرد و حالا آنجا افتاده است... چه کاری از دست ما برمیآید؟»
فقط تائو مرتباً به ملاقات او میآمد. او فقط ۱۵ سال داشت، لاغر و تیرهپوست بود و از کودکی به مادرش در کار مزرعه کمک میکرد. مادر تائو یک مادر مجرد بود و فرزندانش را به تنهایی بزرگ میکرد. او علاوه بر تکیه بر چند هکتار شالیزار برنج، مجبور بود روزانه ضایعات فلزی جمعآوری کند تا درآمد اضافی کسب کند. اما هر روز، تائو هرگز فراموش نمیکرد که به خانه آقای موئی بدود. او اجاق گاز را روشن میکرد تا آب گرم بجوشد تا او را بشوید و سپس فرنی بپزد. او کنار تخت مینشست و قاشق قاشق فرنی به او میداد. او خیلی آهسته و با سختی غذا میخورد، گاهی اوقات حتی آن را میریخت و پیراهن تازه عوض شدهاش را لکهدار میکرد. اما تائو هیچ بیصبری یا عصبانیتی نسبت به او نشان نمیداد. او صبور بود، انگار که از پدربزرگ خودش مراقبت میکند.
یک بار، خانم سائو از روستای همسایه به آنجا آمد و با دیدن این صحنه، با لحنی نیمه شوخی و نیمه جدی پرسید: «آقای مویی اصلاً با خانواده شما نسبتی ندارد، نه؟»
تائو فقط لبخند زد و مودبانه گفت: «پدربزرگ اغلب برایم داستان تعریف میکرد. داستانهایی درباره جنگ مقاومت، درباره سربازان، درباره این روستا وقتی فقیر بود. به لطف او، من وطن و کشورم را حتی بیشتر دوست دارم و میدانم چگونه به همه کمک کنم و آنها را دوست داشته باشم. من پدربزرگ را مثل گوشت و خون خودم دوست دارم.»
آقای مویی داخل خانه دراز کشیده بود، چشمانش به بیرون خیره شده بود و آن چهره کوچک و فداکار را دنبال میکرد، انگار که سعی داشت آخرین کورسوی نوری را که در زندگیاش باقی مانده بود، نجات دهد.
هر بار که آقای مویی سرفه میکرد، تائو مثل یک سنجاب کوچک سریع میدوید و او را دلداری میداد: «نگران نباش پدربزرگ. من اینجام.»
یک ماه بعد، آقای مویی درگذشت. روزی که او درگذشت، روزی بود که کمون اعلام کرد یک پروژه جاده جدید بین کمونی درست از جلوی خانه او عبور خواهد کرد. وکیلی با وصیتنامهای محضری نزد او آمد. در آن، آقای مویی به وضوح بیان کرده بود: کل قطعه زمین، بیش از ۵۰۰ متر مربع، به نوهاش، نگوین توئو، دختر خانم نگوین تومین، واگذار شده است...
زندگی پر از شگفتی است. گاهی اوقات، یک کار کوچک که در زمان مناسب انجام شود، عمیقترین قسمت قلب را لمس میکند.
منبع: https://baothainguyen.vn/van-hoa/van-hoc-nghe-thuat/202506/nguoi-duoc-chon-37a124b/







نظر (0)