Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

داستان کوتاه: فصل امید

فردا، تان همه چیز را از نو شروع خواهد کرد، داربست خربزه را بازسازی می‌کند، خاک را بهبود می‌بخشد و گونه‌های جدیدی پیدا می‌کند. او می‌داند که کار سختی خواهد بود. اما او تنها نیست. او مادرش، همسرش، تم کوچولو، خواهر و برادرهایش، اقوام و عشق افرادی را که حتی هرگز ندیده است، دارد.

Báo Phụ nữ Việt NamBáo Phụ nữ Việt Nam02/06/2026

«مادربزرگ، فکر می‌کنم به زودی به دیگر جوانان شهر ملحق می‌شوم تا کار پیدا کنم. سعی می‌کنم هر ماه چند دلار پس‌انداز کنم تا برگردم. نمی‌دانم دیگر چطور از پسش بربیایم.» بعد از اینکه تمام صبح را آنجا دراز کشیده و مشغول محاسبه و بحث بود، وقتی دید مادربزرگش برگشته، صدایش درآمد، انگار که از حرف زدن دوباره در مواجهه با قلب سنگین او می‌ترسید. مادربزرگش چیزی نگفت، فقط آهی کشید و قبل از آماده شدن برای آشپزی، آهی کشید. کودک خواب بود. نان بیرون آمد، لبخندی ملایم هنوز بر چهره‌اش نقش بسته بود، ردی از غم و اندوه از وقایع دو سال پیش که تان را مبهوت کرده بود. نان سبد را از دست مادربزرگش گرفت و به آرامی گفت: «بگذار من آشپزی کنم.»

تان به همسرش نگاه کرد، نمی‌فهمید چرا این همه فکر در گلویش گیر کرده است، نمی‌دانست چگونه با او به گفتگو ادامه دهد. او فقط از روی ناچاری به این گزینه فکر کرده بود؛ چه کسی حاضر است خانه گرم و راحت خود را، هر چقدر هم کوچک و قدیمی، پناهگاه خود را ترک کند و در یک اتاق اجاره‌ای کوچک با سقف حلبی داغ و سوزان لم بدهد؟ هیچ‌کس نمی‌خواهد زادگاهش را ترک کند تا خود را در سرزمینی غریب و بیگانه رها کند.

پیرزن با آرامش گفت: «باید بفهمی چطور اوضاع را درست کنی. من الان پیر شده‌ام و نان هم همینطور است. از وقتی تام کوچولو به دنیا آمده، به نظر می‌رسد هوشیارتر شده، می‌داند چطور خانه را تمیز کند و حالا حتی می‌تواند غذا بپزد. در این سن، نمی‌دانم آیا هیچ شرکت یا کارخانه‌ای حاضر است او را استخدام کند یا نه. در مورد بچه، خدا او را به خانه ما آورده است...»

تان می‌دانست. او نمی‌توانست تحمل کند که مادر پیر، همسر بیمار و فرزندش را اینگونه تنها بگذارد. اما تان نمی‌دانست چگونه بهبود خواهد یافت. درست زمانی که زندگی رو به بهبود بود و اوضاع پس از سال‌ها کار سخت و عرق ریختن، رو به بهبود می‌رفت، طوفان پشت طوفان، سیل پشت سیل از راه می‌رسید و همه چیز را با خود می‌برد.

مزرعه‌ی وسیعی که زمانی رویاهای زیادی را برای تان در خود جای داده بود، اکنون چیزی جز لایه‌هایی از خاک خاکستری نیست. در زیر گل و لای تا زانو، ثمره‌ی سخت‌کوشی، عرق و اشک‌های او نهفته است. با این حال، در یک شب، همه چیز از دست رفت. مزرعه‌ی خربزه‌ای که او تمام پول قرض گرفته شده‌اش را در آن سرمایه‌گذاری کرده بود، اکنون تنها تکه‌ای زمین است که در اثر سیل آسیب دیده است. طرح او برای گسترش مدل کشاورزی پیشرفته‌اش در زادگاهش نیز از بین رفته و چیزی جز دستان خالی برایش باقی نمانده است.

اما آنها کاملاً بی‌پول هم نبودند. سیل برای تان و همسرش یک فرزند، تقریباً همسن فرزند مرحومشان، به ارمغان آورد. مادرش هنگام بازگشت از پناهگاه، تام کوچولو را بالای درختی پیدا کرد. به دلایلی، در حالی که تمام درختان باغ نابود شده بودند، درخت گریپ فروتی که پدر تان هنگام رفتن به خدمت سربازی کاشته بود، تنها با چند شاخه شکسته، پابرجا مانده بود. مادرش گفت که آسمان بر کودک یتیم رحم کرد و روح پدرش کودک را به خانه‌شان برای پناه بردن هدایت کرد. تان کودک را به یافتن خانواده‌اش هدایت کرد، اما والدینش توسط سیل برده شده بودند و پدربزرگ و مادربزرگش مدت‌ها پیش از دنیا رفته بودند. خاطرات وحشتناک، دخترک را بی‌خاطره کرده بود؛ او به نان چسبیده بود و مادرش را صدا می‌زد. نان او را محکم در آغوش گرفته بود، گویی فرزند گمشده‌اش را که حدود ۵ سال داشت، پیدا کرده بود. تان مراحل فرزندخواندگی را تکمیل کرد و نام او را تام گذاشت. دختر کوچک بسیار خوش‌رفتار بود، همیشه پرحرفی می‌کرد و انواع و اقسام سوالات را از نان می‌پرسید. مادربزرگم گفت که شاید خدا به تان و همسرش رحم کرده است، چون آنها آدم‌های مهربان و آرامی بودند، اما در بچه‌دار شدن مشکل داشتند، به همین دلیل دختر کوچک را پیش آنها فرستاده است.

از وقتی بچه‌دار شده، سردردهای نهان دیگر او را عذاب نمی‌دهند. او دیگر بی‌هدف پرسه نمی‌زند، گاهی گریه می‌کند، گاهی می‌خندد، گاهی جیغ می‌زند و به خودش آسیب می‌زند. این زوج اهل یک روستا هستند؛ تان در ارتش خدمت می‌کرد و پس از ترخیص او، ازدواج کردند. هر دو سخت‌کوش و کوشا هستند، بنابراین زندگی‌شان مرفه نیست، اما به اندازه کافی غذا دارند و راحت زندگی می‌کنند. تنها مشکل این است که آنها دیر بچه‌دار شده‌اند. پس از تلاش‌های فراوان برای درمان، بالاخره صاحب یک فرزند شدند، بنابراین نهان او را خیلی دوست دارد، تمام روز بدون خستگی به او نگاه می‌کند، او را در آغوش می‌گیرد و گونه‌اش را می‌بوسد.

یک روز، در حالی که تان در منطقه همسایه مشغول مطالعه یک مدل کشاورزی پیشرفته برای استفاده در خانه بود، خبر تکان دهنده‌ای دریافت کرد. تنها در عرض چند دقیقه کوتاه، نان یک کیسه برنج را روی حیاط خشک‌کن ریخت و هان کوچک به دنبال توپی به سمت دروازه دوید. یک کامیون حامل مصالح ساختمانی با سرعت از شیب پایین آمد. نان از آن لحظه به بعد دیوانه شد. او خود را سرزنش می‌کرد که چرا با دقت مراقب فرزندش نبوده و اجازه داده است که او به این طرز غم‌انگیز و دردناک بمیرد. هر بار که همسرش را می‌دید که معصومانه لبخند می‌زند و سپس ناگهان اشک می‌ریزد، قلبش انگار به دو نیم تقسیم می‌شد.

مادرش برای درخواست طلسم و دعا به معبد رفت. تان از بیمارستان ایالتی به بیمارستان مرکزی سفر کرد و به دنبال پزشکی برای درمان همسرش گشت. اما پزشک گفت که بیماری نان به دلیل آسیب روانی شدید است و به زمان نیاز دارد... اما زمان چیزی است که فقط با انتظار می‌توان سنجید. والدین همسرش قصد داشتند نان را به خانه برگردانند. تان تک فرزند بود و هر روز پیرتر می‌شد. مادر تان بسیار عصبانی بود: "فکر می‌کنی خانواده من اینقدر سنگدل و ناسپاس هستند؟ نان عروس من، همسر تان است و مهم نیست چه اتفاقی بیفتد، من و شوهرش هنوز او را دوست خواهیم داشت و از او مراقبت خواهیم کرد." مادر تان و مادر همسرش یکدیگر را در آغوش گرفتند و گریه کردند. فقط نان مانند یک کودک ساده لوح ماند و گیج و مبهوت آنجا ایستاد و پرسید چه کسی هان را برای بازی برده و چرا برنگشت. تان قصد داشت پس از برداشت موفقیت‌آمیز خربزه، وقتی قیمت‌ها خوب شد، نان را برای درمان ببرد و سپس مداخله‌ای برای بچه‌دار شدن انجام دهد. او امیدوار بود که داشتن فرزند، درد نان را تسکین دهد. اما به طور غیرمنتظره‌ای، آرزوی آنها در سیلی ویرانگر دفن شد.

نان غذا را سرو کرد و مادر و شوهرش را به غذا خوردن دعوت کرد. تان با حیرت به میز خیره شد، میز فقط شامل یک بشقاب سبزیجات آب‌پز، یک کاسه سوپ و چند تخم‌مرغ بود، اما به نظر می‌رسید ضیافتی از غذاهای لذیذ باشد. چشمانش پر از اشک شد. خانه تازه بازسازی‌شده، که هنوز وصله پینه شده بود و لکه‌های گل روی دیوارها داشت، ناگهان دوباره گرم شد. مدت‌ها بود که او غذای خانگی نخورده بود. تام کوچولو از خواب بیدار شده بود و ناله می‌کرد و می‌خواست در آغوش گرفته شود. نان تام را محکم در آغوش گرفت، چشمانش پر از لطافت و عشق بود. مادرش درست می‌گفت؛ شاید تام فرستاده شده بود تا درد و تکه‌های شکسته خاطره را در قلب تان و همسرش التیام بخشد.

برو غذاتو بخور، به من زل نزن. باید غذا بخوری تا قدرت داشته باشی باغچه‌ی خربزه رو سر و سامان بدی، خونه رو تعمیر کنی و آشپزخونه رو بسازی. سال دیگه، تم کوچولو میره کلاس اول.

با شنیدن تذکر ملایم همسرش، تان دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد. اشک‌هایش در کاسه برنجش جاری شد، اما آنها را شور نیافت. مادرش یک کیسه پارچه‌ای قدیمی و فرسوده را که هنوز با چند سنجاق قفلی در پیراهنش در آن فرو رفته بود، در دست او فشرد. سه سکه طلا، هدیه‌ای از عموهایش، زمانی که قرار بود زمینی که از پدربزرگ و مادربزرگش به ارث رسیده بود، تخریب و برای ساخت یک مرکز راهنمایی کاربردی کشاورزی با فناوری پیشرفته غرامت دریافت کند. صدایش آرام اما گرم بود. چیز زیادی نداشت؛ قصد داشت این مقدار کم را پس از بازگشت به پدرش برای نان بگذارد، اما حالا می‌خواست که او آن را بازسازی کند. تا زمانی که زمین و مردم باقی بمانند، آنها هنوز هم می‌توانند دوباره روی پای خود بایستند. او شنید که کدخدای روستا اعلام کرد که کمون در حال جمع‌آوری گزارش‌های خسارت برای حمایت استانی نیز هست. خانه‌هایی که فرو ریخته‌اند تعمیر می‌شوند. کسانی که محصولات یا دام‌های خود را از دست داده‌اند، سرمایه و بذر برای بازسازی دریافت خواهند کرد. استان‌هایی که تحت تأثیر فاجعه قرار نگرفته‌اند نیز خواستار حمایت از افراد به شدت آسیب‌دیده بودند. آنها هنوز زمین، خانواده و افرادی داشتند که می‌توانستند به آنها تکیه کنند. مطمئناً آنها می‌توانستند بر این غلبه کنند.

تان ساکت نشسته بود. سه انگشتر طلا شاید برای دیگران ارزش چندانی نداشته باشند، اما برای مادربزرگش، تمام پس‌انداز زندگی‌اش از یک عمر کار سخت بود. کیسه‌ای که در دست داشت سنگین بود. سنگین از محبت، سنگین از قدردانی و سنگین از امیدها و رویاهای خاموش پیرزنی که طوفان‌های بی‌شماری را در زندگی پشت سر گذاشته بود.

تان غرق در افکارش بود که صدای توقف موتورسیکلتی را جلوی دروازه شنید. برادر کوچکتر نهان وارد شد، پیراهنش هنوز خاکی بود و کیفی از ابزار ساختمانی را حمل می‌کرد. او فقط فرصت کرد تا با مادر و خواهر و برادرش احوالپرسی کند و سپس یک دسته پول، که هنوز بوی ملات می‌داد، در دست تان گذاشت: «این دستمزد من به علاوه پس‌انداز پدر است. من قصد داشتم آشپزخانه را بازسازی کنم، اما مامان و بابا به من گفتند آن را بیاورم تا بتوانید باغچه خربزه را از نو بسازید. آشپزخانه هنوز خوب است؛ سال‌ها خراب نمی‌شود. باشه؟ من برای استراحت به خانه می‌روم. فردا صبح به یک پروژه ساختمانی جدید در نین بین می‌روم. این یک پروژه بزرگ است، احتمالاً یک سال طول می‌کشد تا تمام شود. از صبح مشغول رنگ‌آمیزی مهدکودک بوده‌ام و قبل از اینکه حتی لباس‌هایم را عوض کنم، بابا به من گفت که این را برای تو بیاورم. اوه، من همین الان هونگ، پلیس روستا را دیدم که دنبال افرادی برای کمک به قایق‌رانی و بردن بچه‌ها از روستای دوآن کت به مدرسه می‌گشت تا منتظر تعمیر پل معلق باشد. یادم می‌آید که شما قبلاً بهترین شناگر روستا بودید؛ اگر می‌توانید کمک کنید، لطفاً به هونگ زنگ بزنید.»

برادر شوهرم گونه‌ی تم کوچولو را بوسید و قول داد که ماه آینده برای مدرسه و کلاس‌های رقص برایش لباس جدیدی بخرد تا بتواند هر طور که دوست دارد لباس بپوشد و سپس با عجله رفت. وقتی تام شنید که مهدکودک دوباره رنگ‌آمیزی شده است، مادرش را بغل کرد و التماس کرد که به مدرسه برود. صدای مادر و دختر، مادربزرگ و نوه، در خانه‌ای که تازه داشت از ویرانی و فقدان بهبود می‌یافت، پیچید.

فردا، تان دوباره همه چیز را از نو شروع خواهد کرد، داربست خربزه را بازسازی می‌کند، خاک را بهبود می‌بخشد و گونه‌های جدیدی پیدا می‌کند. او می‌داند که کار سختی خواهد بود. اما او تنها نیست. او مادرش، همسرش، تم کوچولو، خواهر و برادرهایش، اقوام و عشق افرادی را که حتی هرگز ندیده است، دارد. روی گل و لای ترک خورده، جوانه‌های جوان شروع به بیرون زدن از خاک می‌کنند، مانند مردم اینجا مقاوم هستند، طوفان‌های بی‌شماری را تحمل می‌کنند و هنوز هم قوی و سرزنده ایستاده‌اند.

منبع: https://phunuvietnam.vn/truyen-ngan-mua-hy-vong-2382606011443521.htm


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
فو کوک: نگاهی نو

فو کوک: نگاهی نو

با افتخار در کنار میراث سلطنتی‌مان.

با افتخار در کنار میراث سلطنتی‌مان.

پاگودای مقدس دونگ

پاگودای مقدس دونگ