Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

این تصمیم اشتباه بود!

Báo Gia đình và Xã hộiBáo Gia đình và Xã hội28/11/2024

قبلاً هر بار که دامادم از سر کار به خانه می‌آمد، با چند کلمه به من سلام می‌کرد، اما بعداً طوری از کنارم رد می‌شد که انگار مرا نمی‌بیند، کوتاه حرف می‌زد و فقط «امم» و «آه» می‌گفت.


در مرحله‌ای از زندگی، همه افراد مسن به مراقبت از فرزندان و نوه‌های خود نیاز دارند. برخی افراد پسر ندارند و فقط دختر دارند و اگر می‌خواهند فرزندانشان از آنها مراقبت کنند، طبیعتاً به رضایت داماد خود نیاز دارند، البته اگر داماد متأهل باشد و زندگی مستقلی داشته باشد. این مشابه مورد خانم تو، یک زن ۷۳ ساله، است.

خانم تو پس از بررسی دقیق، تصمیم گرفت به خانه دخترش برود تا از دوران پیری‌اش لذت ببرد، اما پس از کمتر از سه ماه، با ناراحتی به زادگاهش بازگشت.

Mẹ già 73 tuổi đến nhà con gái dưỡng lão nhưng ngậm ngùi về quê chỉ sau 3 tháng vì khúc mắc với con rể:

خانم تو تعریف کرد:

من همیشه مستقل بوده‌ام. شوهرم بیش از بیست سال پیش فوت کرد و از آن زمان تاکنون تنها در زادگاهم زندگی کرده‌ام. اما با افزایش سن و کاهش سلامتی‌ام، احساس تنهایی و درماندگی زیادی می‌کنم.

اخیراً، وضعیت سلامتی‌ام رو به وخامت گذاشته است، درد قفسه سینه و تنگی نفس مکرر دارم. فکر می‌کنم هر لحظه ممکن است بمیرم و می‌ترسم که نتوانم برای آخرین بار دخترم را ببینم.

بنابراین فکر کردم: شاید بهتر باشد در دوران پیری با دخترم زندگی کنم، نزدیک بودن به فرزندانم زندگی را راحت‌تر می‌کند.

علاوه بر این، من بیش از 30 میلیون دانگ ویتنام پس‌انداز دارم، بنابراین می‌توانم به راحتی به فرزندم در برخی از هزینه‌ها کمک کنم.

با دختر و دامادم تماس گرفتم تا نظرشان را بپرسم. دخترم همیشه نگران زندگی تنهای من در روستا بود، بنابراین وقتی این موضوع را شنید، فوراً موافقت کرد. دامادم نیز مایل بود از مادرشوهرش برای زندگی با ما استقبال کند، زیرا ما همیشه رابطه بسیار خوبی داشته‌ایم.

از آنجایی که نمی‌خواستم فرزندانم مادر پیرشان را به عنوان یک بار اضافی در زندگی‌شان ببینند، هر روز مسئولیت خرید مواد غذایی و پختن غذا را به عهده گرفتم. به این ترتیب، وقتی از سر کار به خانه می‌آیند، همیشه غذای گرم آماده دارند.

Mẹ già 73 tuổi đến nhà con gái dưỡng lão nhưng ngậm ngùi về quê chỉ sau 3 tháng vì khúc mắc với con rể:

دامادم از من بسیار تشکر کرد و گفت که اینکه من با آنها زندگی می‌کنم و غذا می‌پزم باعث شده که دیگر بعد از کار احساس عجله و شتابزدگی نکنند. با این حال، مدت کوتاهی بعد، متوجه شدم که دامادم به تدریج از من فاصله می‌گیرد.

من که سال‌هاست در روستا زندگی می‌کنم، در به خاطر سپردن آدرس‌ها و پیدا کردن مسیر واقعاً ضعیف هستم و معمولاً دوست ندارم زیاد صحبت کنم.

بعد از نقل مکان به شهر برای زندگی با فرزندانم، جدا از رفتن به بازار و پختن غذا، بیشتر در خانه می‌مانم، از رادیو موسیقی گوش می‌دهم و از تلویزیون نمایش تماشا می‌کنم.

دامادم از سر کار به خانه می‌آید، گاهی روی مبل دراز می‌کشد و تلویزیون تماشا می‌کند، و گاهی هم در اتاق مطالعه بازی می‌کند.

همه چیز خوب بود، تا اینکه یک روز دخترم به من یادآوری کرد که صدای رادیو را خیلی بلند نکنم، چون آن دو بچه خیلی خسته بودند که بعد از کار به آن گوش دهند و دامادم هم آشکارا عصبانی شده بود.

من همچنین سعی کردم صدای موسیقی را کم کنم، اما فرد مسنی که دچار کم شنوایی بود نمی‌توانست آن را بشنود، بنابراین از روی عادت صدای آن را بلندتر کرد. دخترم چندین بار به من یادآوری کرد، بنابراین من عصبانی شدم و پخش کننده موسیقی را خاموش کردم.

بعد، مجبور شدم قول بدهم وقتی بچه‌ها خانه هستند رادیو را روشن نکنم، قبل از اینکه دخترم آن را به من پس بدهد. اما تنها در عرض یک ماه از زندگی مشترکمان، رفتار دامادم با من بدتر و بدتر شد.

Mẹ già 73 tuổi đến nhà con gái dưỡng lão nhưng ngậm ngùi về quê chỉ sau 3 tháng vì khúc mắc với con rể:

تصویرسازی

قبلاً هر بار که دامادم از سر کار به خانه می‌آمد، با چند کلمه به من سلام می‌کرد، اما بعداً طوری از کنارم رد می‌شد که انگار مرا نمی‌بیند، کوتاه حرف می‌زد و فقط «امم» و «آه» می‌گفت.

گیج شده بودم، از دخترم پرسیدم و فهمیدم که دامادم از من «بدش می‌آید» چون هر شب بعد از کار و آخر هفته‌ها مزاحمم می‌شد. یادم آمد که اغلب به او یادآوری می‌کردم که بعضی از کارهای خانه را انجام دهد و حتی از او می‌خواستم که در حمل وسایل و تعمیر وسایل شکسته برای دوستانم که در همان آپارتمان زندگی می‌کردند، کمک کند. دامادم از اینکه بعد از یک روز کاری خسته‌کننده، هنوز به او دستور داده می‌شد، دلخور بود.

کمی از رفتار دامادم ناامید شده‌ام. در زادگاهم، همسایه‌ها همیشه وقتی مشکلی داشتند به هم کمک می‌کردند؛ این یک قرار متقابل بود، بنابراین وقتی من با مشکلاتی روبرو می‌شدم، دیگران نیز به من کمک می‌کردند. وقتی دامادم به دوستانم در تعمیر لوله‌کشی یا حمل وسایل سنگین کمک می‌کرد، آنها همیشه با یک دسته سبزیجات یا مقداری میوه از او تشکر می‌کردند...

اما از آنجایی که دامادم پسر بیولوژیکی من نیست، نتوانستم خودم را راضی کنم که افکارم را به او بگویم. بعداً، وقتی از من کمک خواستند، امتناع کردم تا مزاحم او نشوم. دوستانم به تدریج از من فاصله گرفتند که این موضوع مرا بسیار غمگین کرد، اما چاره‌ای نداشتم.

با وجود تلاش‌های من برای تطبیق با زندگی فرزندانم و تغییر دیدگاه‌ها و سبک زندگی‌ام، دامادم هنوز نسبت به من تعصب دارد.

حالم خوب نیست و باید مرتباً برای معاینه به بیمارستان بروم. دخترم اغلب برای کار به مسافرت می‌رود، بنابراین معمولاً از دامادم می‌خواهم که مرا به بیمارستان برساند. هزینه معاینه و دارو را خودم پرداخت می‌کنم. اغلب پول بنزین را هم به او می‌دهم. با این حال، بارها وقتی که نیاز داشتم برای معاینه به بیمارستان بروم، در زدم اما صدایش را نشنیدم. می‌دانستم که داخل است، فقط چیزی نگفت.

چاره‌ای نداشتم جز اینکه خودم با تاکسی به بیمارستان بروم، مسافت طولانی را به تنهایی طی کنم و مجبور باشم شماره بگیرم و منتظر بمانم، که این باعث شد به شدت غمگین و افسرده شوم.

Mẹ già 73 tuổi đến nhà con gái dưỡng lão nhưng ngậm ngùi về quê chỉ sau 3 tháng vì khúc mắc với con rể:

وقتی به خانه رسیدم، دخترم دید که من تنها به بیمارستان رفته‌ام و عصبانی شد و شوهرش را سرزنش کرد. دامادم فقط گفت: «چرا مجبور شدی با مامان به بیمارستان بروی؟»

پسرم به من نگاه کرد و ادامه داد: «نمی‌خواهم بروم. قبل از آمدن مادربزرگ، هر آخر هفته کلی وقت آزاد داشتم. اما حالا حتی وقت استراحت هم ندارم. از سر کار خسته‌ام و حالا باید با این موضوع کنار بیایم.»

دخترم عصبانی شد و بلندتر سر شوهرش داد زد. من همان‌جا نشستم و نمی‌دانستم چه کار کنم. نمی‌خواستم آن دو نفر به خاطر من با هم درگیر شوند، بنابراین تنها کاری که از دستم بر می‌آمد این بود که به او نصیحت کنم آرام باشد.

«این چیز جدی‌ای نیست. مامان می‌تونه تنها بره بیمارستان. تو نباید شوهرت رو این‌طور سرزنش کنی.»

روی مبل نشسته بودم و به سه ماه گذشته فکر می‌کردم که متوجه شدم تصمیمم برای رفتن به خانه سالمندان دخترم اشتباه بوده است. حضور من تا حدودی مانع زندگی فرزندانم شده بود. چند روز بعد، به دخترم گفتم که می‌خواهم به شهر خودم برگردم.

دخترم از من پرسید که آیا به زندگی در شهر عادت ندارم؟ من مدام سرم را تکان می‌دادم و می‌گفتم که دلم برای همسایه‌های خانه تنگ شده و روزی برای دیدنشان برمی‌گردم.

دامادم، وقتی شنید که به زادگاهم برگشته‌ام، خیلی دوستانه‌تر شد و حتی پیشنهاد داد که برای معاینه مرا به بیمارستان ببرد. او قبلاً حرف‌های تندی زده بود و امیدوار بود که من آن را به دل نگیرم. من به نگرش منفی دامادم نسبت به خودم فکر نکردم؛ فقط خودم را به خاطر پیر بودن و ایجاد مشکل برای فرزندانم سرزنش می‌کردم.

فرزندانم بزرگ شده‌اند و زندگی خودشان را دارند، بنابراین با اینکه مرا دوست دارند، باید سعی کنم باری بر دوششان نباشم، مگر اینکه کاملاً غیرممکن باشد. حالا می‌فهمم که خانه‌ی خودم هنوز راحت‌ترین مکان است، هرچند کمی خلوت است، اما آزادی و استقلال را ارائه می‌دهد.



منبع: https://giadinh.suckhoedoisong.vn/me-gia-73-tuoi-den-nha-con-gai-duong-lao-nhung-ngam-ngui-ve-que-chi-sau-3-thang-vi-khuc-mac-voi-con-re-day-la-mot-quyet-dinh-sai-lam-172241126160529273.htm

برچسب: داماد

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
حومه شهر

حومه شهر

کافه بن می

کافه بن می

چشم‌انداز HCM

چشم‌انداز HCM